|
کتاب دکتر شریعتی
|
سلام دوستای گلم
درسته تاخیر من خیلی زیاد شده
اما باید بگم که من دیگه نمی تونم آپدیت کنم اگه کسی هست که بتونه کمک کنه برای آپدیت این بلاگ
می تونم کتاب رو بهش بدم تا ادامه بده
ممنون از لطف همیشگی شما
سلام به دوستان این بلاگ
تا ۲ ماه آینده فرصت آپدیت کردن ندارم...
از تریبون پایین آمد شب عجیبی بود ، هزاران زن و مرد از هیجان برخاسته بودند و کف میزدند ، چنان پرشور و دیوانه وار که در و دیوار میلرزید. فضا گرم شده بود و هوا از شعف موج میزد ، از پله ها پایین آمد . خودش نیز غرق بود، نه می شنید و نه می دید . چهره اش گل انداخته بود و دستهایش میلرزید . وارد صحن آمفی تاتر بزرگ شهر شد. ناگهان سیل جمعیت را دید که سرشار از التهاب به روی او هجوم آوردند . لحظه ای درنگ کرد گویی نخستین بار است مردم را می بیند، سلسله ی خیالات ناگهان گسست . دیگر به یاد نمی آورد که ب هچه می اندیشد . تحمل آن همه مردم برایش طاقت فرسا بود ، برگشت، سیل خروشان جمعیت باز به هیجان آمد ، ولوله ی شگفتی برپا شد، دست، دست،دست.
ایستاده بودند و کف میزدند، چشمهای منتظرشان به صحنه دوخته شده بود، هزاران نگاه گرم و بیقرار به در کوچکی که به درون سن باز میشد میخکوب بود. دقیقه های طولانی گذشت در باز نشد ، او به سن باز نگشت. در اطاقک پشت سن پنهان شده بود.
انگشتانش به سختی سیگار را کنار لبش نگه میداشتند و برمیداشتند و میگذاشتند ، سراسیمه و عصبی ، نمیدانست بدنبال چه میگردد. ناگهان شعله ی کبریتی نوک سیگارش را روشن کرد ، متوجه شد که کسی هست و باید تشکر کند، اما نه او حرف هم میزد، پشت سر هم، و او باید چیزی میگفت اما چه کند، نمیشد، حتی یک کلمه ، یک صوت، مثل اینکه شبحی است که در برابرش پیدا میشود و همین را هم یقین داشت.
اما این لحظات خلوت خالی سبک دیری نپائید ، در باز شد و چندین هیکل خونگرم جوشی مهربان ریختند، مثل اینکه " بر سرش آوار شدند" (یاد آن آوار شدن بخیر) ، نتوانست بفهمد که چه شد، ناگهان خودش را در عمق گردآب ، غرقاب جمعیت احساس کرد! وای!
گویی یک هنر پیشه ی محبوب است در قلب هزاران دختر پسر داغ ! گویی یک رهبر شورشی است در جمع صدها چریک ، یک امام است در میان هزاران تن از پیروان فرقه اش، گویی... اما هیچکدام نبود.
هرکسی چیزی میگفت ، چیزی میپرسد ، احساسی نشان میداد، کاری میکرد، شور و شوق شگفتی بود و او نمیدانست چه باید بکند؟ چه باید بگوید؟ سیگاری بر لب داشت و با لبخند متواضعانه ای چشمش را به این چهره های پر التهاب دوخته بودو کسی را نمیدید . گاه یک بله ، یک نخیر، یک متشکرم ، یک شاید، یک اختیار دارید، یک ، در پاسخ آن همه حرف و جوش و خروش از دهنش کنده میشد، ناگهان جوانی روی صندلی پرید و خودش را ب سرها و شانه های جمعیت انداخت و در حالیکه عقده را نفس را بر او گرفته بود فریادی زد و خطاب با او به حالت تند و عتاب آمیز جمله ای آغاز کرد که ناگهان بگریه افتاد و در قلب جمعیت گم شد، سکوت غم انگیزی! هق هق گریه اش تندتر شد، مرد چند گامی بسوی او رفت، جمعیت کمی کوچه داد، جوان سرش را بر سینه ی مردی نهاده بود، و بدرد میگریست ، او دست بر سرش نهاد، پیشانیش را گرفت و سرش را بلند کرد.
- چرا ناراحت شدید آقا؟ خواهش میکنم...
- شما نمی فهمید ، نمی فهمید...
- حرف بزنید، بگویید ، اشکالی ... خواهش
- نمی فهمید ، شما درد نفهمیدن را احساس نکرده اید ، نمیدانید، مغز ما را مثل گوشت ، مثل ماهی دود زده اند، یخ زده اند، کنسرو کرده اند، نگذاشته اند، نمیگذارند، نمیخواهند ما بفهمیم ... شما
- بله.. باشید ، برویم با هم صحبت میکنیم، خواهش میکنم باشید.
- شما خائنید ، خائنید ، شما از هر ... آخر معذرت....
گریه امانش نداد.
سکوت پر تپشی بر سرها سنگینی میکرد ، حالت شگفتی بود ، مملو از کینه
عشق ، خلوص نفرت، ایمان ... مرد همچنان ساکت جوان را مینگریست اما چهره اش تبدار شده بود ، گروهی دسته جمعی ، هر یک با لحنی و تعبیری داشتند دنباله ی حرفهای ناتمام جوان را برای وی توضیح میدادند، عده ای هم از او دفاع میکردند و حالتش را تفسیر و توجیه میکردند.
یکی از آشنایان دیرینه ی مرد فرصت را غنیمت یافت و خوشحال پیش دوید و خطاب به مرد :
- سرور من ، برادر من !
اینها هم مائیم؟ نمی بینی؟ این قافیه های معصوم در تو هیچ مسئولیتی ایجاد نمیکند؟ و مرد لبهایش را با دندان میگزید و لبخندی سرشار از غم و عجز داشت و چشمهایش را بزمین دوخته بودو ناگهان جوانی که با جمله های گریه اش ساکت شده بود بجان آمد و با قیافه ای اشک آلود پیش دوید و در حالیکه هنوز حرکات و لحن صدایش غیر عادی مینمود با خشونتی صمیمانه گفت:
- از آن سالها کجا بودی؟ چرا حرف نمی زده ای؟ چرا تو را نمی شناخته ایم؟ میخواهی کجا بروی؟ باز صدایش گرفت، اما ادامه داد:
- شما باید بمانید ، بمانید، من بلد نیستم حرف بزنم ، بلد نیستم بگویم که چقدر این نسل کنرو شده بشما احتیاج دارد ... لحظه ای چشم در چشم مرد دوخت و باز با لحنی لرزان گفت:
- تو میتوانی پیغمبر باشی و برای شغلت ، برای حقوقت ، زن و بچّه ات ... چه میدانم؟ معذرت میخواهم... چشمهای مرطوب و کنجکاو همه به مرد دوخته شده بود و به لبهای مرد ک در پاسخ جوان جز دود از آن بیرون نمیآمد .
اما ، آنها چه میدانستند؟ مردم چه میدانند؟
او خودش را به یک قلم فروخته است!
اما ، نه ، او باید برگردد ، کبوتران معصوم چشم براه برگشت اویند، اگر برنگردد آنها بی آب و دانه میمانند ، سراسیمه می شوند ، غمگین می شوند...
کبوترانش جز از دست او آب نمی نوشند ، جز در دامن او دانه دانه نمی چینند...
وانگهی، مرد، در زیر این آسمان جز این کبوتران چه دارد؟
ای کبوتران من، که بر سر برج عاشقی آشیان دارید
فردا، همراه با نخستین پیک خورشید بامدادی بسوی شما پرواز میکنم .
(شاندل ، دفترهای سبز)
چه زشت است، بد است زمزمه ی زیبایی زهایی در گوش اسیری خواندن و نجوای بهشت با کسی که در دوزخ محکوم است؟ نه، زشت نیست! بد نیست. هنگامی زشت است ، بد است که آنکه خود زمزمه میکند و سرود آزادی سر میدهد غل و زنجیری که برپا دارد سنگین تر و اسارت سخت تر باشد و ... هست. اگر آن آتش جنونی که در گرفته و شعله ها و دودها و بخارا تآنشگونش اندکی فرو نشیند و از خلال ان چهره ی خرد پدیدار گردد و از ورای فریادها و هیاهوهای دیوانه وار و ضجه ها و غریوها و صداهای دهشت بار انفجارهای بتوان سخن او را شنید که به سرزنش و شگفتی آهسته و مدام میپرسد: ای دست پرورده ی نامدار دیرین من! ای که عمر را همه دست در دست من بگذاشتی و راهها را همه پابپای من آمدی، لحظه ای را به سخن این پیر راهت ، پیر راههای پیشینت گوش فرا ده ، به این پرسش که از عمق نهادت ، از همه ی ذرات وجودت ، از همه ی ذرات آفرینش ، از همه ی نگاهها ، از همه ی کتابها ، از همه ی یاران تاریخت، از همه ی همدردان و هم اندیشان دیرینت بلند است پاسخ گوی! چه میکنی؟ چه میگویی؟ هر بادامی که به طوطی اسیر در سرزمین ارامنه می دهی او را برای هند دیوانه تر میکنی، هند! این اقلیم بزرگ پر افسون و پر افسانه، سرزمین خیالی و شعر و تصوف ،خاک پاکی که زمینش ، هوایش، آسمانش را همه از عشق سرشته اند و خلقش همه بیتاب نجات اند و بیقرار سفر و گریز، وصال به ساحل آرام و بیکرانه ی پر از روح و سرشار از عطر سبک و نوازشگر نیروانا.... کشور سبز چشمهای زمین، جنگلهای انبوه و وحشی و پر اسراری که گام هیچ کسی قلب پاک و چشم براه آنرا نیالوده است ، کشور پرستش ، پرستش بت = بودا، شاهزاده بنارس ، سیدارتا....!
ای خیال پرداز بزرگ ! ای که بر بال شعر می نشینی و در قلب زیبای مرغان کلمات از خود و زندگی خود و سرنوشت دشوار و سنگین خود و از زمین و دیوارها و کوهها و فاصله هایش دور میشوی ، هر شب اسرایی و هر شب معراجی! تا کجا؟
کجا ای رهنورد راه گم کرده بیــــــــــــا برگرد
کزین صحرا مگر راهی بشهر آرزویی هست؟
بیا برگرد آخر "ای غریق راه"
کز اینجا ره بجایی نیست.
چرا طوطی در قفس را خبر نمیکنی؟ چرا حادثه را از او کتمان میکنی؟
چرا نمی گویی که دیگر سیدارتا در هند نیست ، از او جز مجسمه ای سنگی بر جای نمانده است ، چرا نمی گویی که اکنون سالیانیست که به جای عرفان استعمار در هند خانه کرده است ، بجای راهب ، نایب السلطنه ی انگلیسی بر هند چیره است، دیگر آن معبد بزرگ و پر شکوه و پر از نقش و ظرافت که ابدیت را در زیر رواقهای بلندش می سافتی و سروش ملایک در زیر گنبدش طنین می افکند، متروک و بسته و خاموش است ، بجای ان ، ساختمان مدرن " کمپانی هند شرقی" برپا شده است و رفت و آمد قزاقان یراق پوش مسلح انگلیسی و سرمایه داران و تاجران و بانکداران و جاسوسان انتلیجنت سرویس و نوکران ظاهرا"هندیشان. دانشگاه و معبد علیگره را می شناختی؟ آری، خوب میشناختی ، یادم می آید که با چه شور و هیجان و امیدی و ستایشی از آن همواره سخن میگفتی. آنرا ندیده بودی اما درباره اش حکایت ها شنیده بودی ، کتابها و جزوه ها و رساله های که از آنجا نشر یافته بود و تنها برای تو می آمد و در بازار یافت نمی شد میخواندی.... چقدر دوست داشتنی به هند روی و در علیگره تحصیل کنی و همانجا اطاقی بگیری و بمانی و زندگی کنی. این دانشگاهی که یک بنیاد بزرگ اسلامی است اما در روح و اندیشه اش از تصوف هند و تخیل بودا گرم است و سیدارتا در حقیقت بر قلب آن مسلط است ونیز در عین حال استادان اروپایی در آن تدریس میکنند و نو و کهنه و دیروز و امروز و فردا و شرق و غرب، اسلام و هندوئیسم ، محمد و بودا ، علی و مهاویرا ، ولو... همه در علیگره میعادگاه دارند اما ... میدانی علیگره اکنون چه شده است؟ این مسجد-مدرسه، دانشگاه-معبد معروف هند را میگویم؛ علیگره؟
.... استعمار انگلیس آنرا زندان کرده است ، زندانی بزرگ که از بیرونش دیواره ای از سیمهای خاردار کشیده اند، حریم وسیع پیرامونش را مین گذاری کرده اند، برجهایش دیگر نه مناره ی اذان بلکه دیدبانی نظامیان است و جایگاه مسلسل ها و صدها قزاق بیدار و حریص و بیرحم نگهبانش.... و از درون: بندها شکنجه ها و شکنجه ها و شکنجه های شب و روز!!!
آیا در این دنیا کسی هست که بفهمد در این لحظه چه میکشم؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب.
خوب، خوب، خوب، خوب، خوب،
خوب، خوب، خوب، خوب، خوب،
چه شب خوبی است امشب! همه ی دنیا بخواب رفته است و
من تنها بیدار مانده ام ،
نمیدانم چه کاری دارم....
این مقاله در بیست صفحه بتاریخ اوایل دیماه هزار و سیصد و چهل و هفت در دو نوبت تحریر گردید. صفحه ی بیستم آن بعلت آنکه خویشان و عزیزان و آشنایان و خویشاوندان و هموطنان مرا و هم خودم را و فرزندم را و همسرم را آزرده خاطر میکرد خراب کردم.
هـــــــی هی هی ای.........
کجاش هستی؟! ای نسل بیدار شرق! ای شرق زیبای پر احساس عمیق شاعر عارف حکیم که اکنون کشور عقب مانده ات میخوانند و گرفتار استعمار و در زیر یوغ استبداد و متهم به بیسوادی و مبتلای فقر و محرومیت و گرسنگی و بردگی و ضعف و ... با آن همه تاریخ، آن همه فرهنگ و فلسفه و اندیشه و هنر و جمال و معرفت ... حال باید اروپا کمکت کند. گندمت دهد ، پنیر و ماست و کنسرو و پوشاک و ... کمکهای فنی و ... تا بتوانی به همین زندگی عادی و پایین تر از عادی و سختو شوم و تلخ ادامه دهی! اگر همین دانه ی بادام گاه بگاهی نباشد در کنج قفست پر میریزی ! آنهمه قیامها ، انقلابها ، خونها ، شهادت ها، زندان ها، قتل عام ها، جنگهای پنهان و پیدا تظاهرات، اعتصابات، اعتصاب روزه، اعتصاب سکوت ، مبارزه ی منفی ، بایکوت، سابوتاژ... همه همه و همه و فریادها و میتینگ ها و حمله ها و شب نامه ها و سرودها و تصنیف ها و مقاله ها و روزنامه ها و ترجمه ها، همه همه و همه بی ثمر ماند ... چه میگویم؟ بدتر شد، باز همان کاسه ی تردید آبگوشت و اشکنه مانده است و ... نه ... کمی رنگش تغییر کرده است، اه! کمی بویش هم دارد... چقدر "زن روز" به " قلعه ی محمّد آباد سیاه کوه " بردن بد است و اگزیستانسیالیسم به ایران آوردن و فیلم " شبهای پاریس" را در شبهای مشهد نشان دادن ! چرا میگویم عرفان برای اجتماع شوم است و بیماری و بیچارگی است؟ مگر نه من خود شیفته ی عرفانم؟ عارفم و در این آتش می سوزم و آنرا از اجدادم در خون و نهادم به ارث گرفته ام و پرورده ام ، آن را با اشکها و ریاضت ها و تازیانه ها و تنهایی ها و غمهای بسیار و تامل های سرشار پرورده ام ؟ چرا ، چرا، اما عرفان ، یعنی آشنایی ، آشنایی با ماوراء، احساس جهانی در آن سوی این جهان ، پرواز به ماورای آسمان این زمین... و این آشنایی ، آشنایی و بیداری، چشم گشودن در قلب خورشید ، در فضای لبریز از عطر و روح و آرزو های خدایی و زیبایی های ملکوتی جاوید ... زندگی بر روی خاک را و در میان مردم خاکزاد و خاک خور و خوک دل و خیک روان را در چشم او چگونه می نماید؟ جز همان قدح نامبرده ی مزبود مشارالیه یا مشارالیها؟
آنکه روح خدا در کالبدش دمیده است و ذاتش با خدا خویشاوند است چگونه میتواند با این چهار "خ" انس گیرد؟ روحی خدایی در میان خاک و خوک و خیک و 4-...؟ (1)
ناصر خسرو به راهی میگذشت ... مستراح و قبرستان را کنار هم دید! چه صحنه ی پر معنی و مملو از " واقعیت ها" ، عصاره ی همه ی واقعیت ها ، واقعیت همه ی واقعیت ها... سرشار از عقل و منطق و درستی و عینیت مطلق! یک ذره خیال و شعر و ایده آلیسم و از این قصه های بی پایه در آن نیست!
فریاد برآورد: هان! این است دنیا و این است دنیا خواری!
کسی که دنیا را اینچنین میگیرد میتواند بدان دل بندد و آنرا ارج نهد و سراسر اندیشه و روح و آرزو و امید و آینده و عشق و ایمانش را از آن پر کند؟
هرگز، اگر چنین نکند چگونه میتواند دنیا را آبادان کند و اجتماع را غنی و زندگی را پر از خوشبختی؟؟
من به این حقیقت که بیداری برای کسی که در بستر خوابش بسته اند، بینایی برای کسی که پیرامونش را همه زشتی ها فراگرفته اند ، بویایی برای آنکه در فضایی پر از عفونت دم میزند، آزادیخواهی برای کسیکه محکوم به زندان ابد است، وطن پرستی برای کسیکه تبعیدش کرده ان و به میهنش راهش نمیدهند، آموختن برای کسیکه جز جزوه های اساتید را حق ندارد بخواند، نویسندگی برای کسیکه جز نامه های رسمی نمیتواند بنویسد، طعم دوستی برای کسیکه جز دشمنی نمی چشد، بوی آشنایی برای کسیکه جز گند بیگانگی نمی بوید، شهد عشق برای کسیکه جز زهر نفرت نمی آشامد ،گفتن از خورشید و از طلوع و از سحر به آنکه در غروب تیره ی زمستانی میلرزد ،وصف کودک در برابر مادری که فرزندش از سفر باز نخواهد گشت ، مادری که عقیم است و از داشتن فرزند نومیدش کرده اند ، شرح مهر پدر ، دامان مادر ، نوازش دوست ، گرمی خانه و انس خانواده و نقاشی چشمه ی آب زلال و آب و آبادی به یتیم مادر گم کرده ی بیدوست و بیخانمان و آواره ی صحراهای سوخته ی تشنه ... جز رنج ، جز بیماری، جز شومی و تلخی و سیاهی و پریشانی ... ارمغانی ندارد!
این رنجها و بیماریها ، شومی ها و سیاهی ها به جان نقاش قصه پرداز و سراینده ی آن افسانه ها و افسون ها بیشتر و بیرحمانه تر میریزد. روحی که در یک تابلو نقاشی هست در کدامیک سخت تر و تند تر اثر میگذارد، نقاش تماشاچی؟ کلیف که بازیگر دنیای درون بود " دیوانه " شد اما تماشاچیانش تنها " متاثر " شد.
عرفان بلندترین اوج پرواز اندیشه ، متعالی ترین احساس روح انسانی و زیباترین و مقدس ترین و خوب ترین جنبش و جهش دل آدمی است اما برای ملتی که در فقر و دیکتاتوری و بیسوادی و بیماری... می سوزد سخن از بهشت هایی که در آن سوی این جهان و دنیاهایی که در ورای این آسمان و باغ ها و آبادیها و سرچشمه هایی که در صحراها و کوهها ودریاها و دشت های روح پنهان است، جز رنج بیشتر از آنچه بدان گرفتار است چه سودی میتواند داشت؟ هند را نگاه کنید: چه سرنوشت رقت یاری دارد! برای یک روستایی کویر سوخته و فاقه زده ی ایران که وقتی میخواهد نانش را با خودش بخورد یک کاسه دوغ رقیق میگذارد و سه چهار تا نان بیات در آن ریز میکند ، دیدن فیلمها و خواندن سرگذشت هایی که در آن از زندگی هنر پیشه ای سخن میرود که برای لطافت پوستش هرروز صبح در وان شیر پاستوریزه حمام میگیرد مصیبت بار نیست؟
(1) : خاک سمبل ضعف و پستی و زبونی و نفلگی... ؛
خوک سمبل شهوت چرانی های لش و کثیف جانوری؛
خیک سمبل پول پرستی، شکم چرانی ، غبغبداری و حرص و خست
و چهارمی هم که حالش معلوم است و مصداق هایش فراوان ، این توضیح را برای آن عرض کردم که خواننده عزیز نپندارد که من با پولپرستی و مالدوستی مخالفم و نفرت دارم اما احساسم نسبت به " زراندوزی" و " پنهان کردن طلا" -گرچه مخالفم و سخت آزرده می شوم اما احساسم – با پولپرستی فرق دارد زیرا از نظر اقتصادی بین پول و زر....؟؟؟؟
داشتم میگفتم که نمیتوانم بنویسم، نمیتوانم! خودم را در نوشتن هر حرفی و حرفهایی از هر دست توانای تونا می یابم و حال در نوشتن حرفی از این دست عاجز ، عاجز عاجز! درست مثل بچه ای که تازه الفبا یاد گرفته است و درست مسلط نیست... دلم میخواهد کسی بیاید و دستم را بدستش بگیرد و مرا در نوشتن کمک کند ، تنهایی عاجزم، شاید به شاخه های دیگر پریدن برای امکان نوشتن یافتن بوده است که بتوانم به سیاه کردن این صفحه ها ادامه بدهم دلم دارم میجوشد ، نمیتوانم خودم را بر سر این کاغذها نگه دارم، دلم هی به من هی میزند که برخیز و بگریز ، برو تو خیابونها قدم بزن، خیابانهای خلوت، میدانهای خلوت شهر، آن خلوتهای خاوت عصرها خلوت تر مینماید، تنها احتمال گذر یک نفر از آنها بیشتر نیست، ممکن نیست آدم دو نفر را ببیند که از آنها عبور نمیکند! چه خلوت! چه لذت و هیجانی دارد قدم زدت توی خیابونهای خلوت خلوت که پرنده پر نمیزند ، آدم بی آنکه هی به زحمت دیدن چهره ها و هیکل های متفرقه ی بیهوده دچار شود قدم میزند و فکر میکند و خیال میکند و توی خودش است.
وصیت کردن هم چقدر سخت است ، آدم حتی در آخرین نفسی که برمیآورد نمیخواهد بخودش بقبولاند که دیگر زندگیش تمام شده است، "باید با عمر خویش وداع کند" ، چه سخت است دندان طمع زندگی را کندن و بودن و امید داشتن و احساس کردن و فکر کردن و انتظار کشیدن را کشیدن! آنهم کسی که انتظار مذهبش بوده است و فلسفه اش ، کسی که انسان را حیوانی منتظر میداند ... چنین کسی اگر دیگر منتظر نباشد!!؟ نمیخواهد باور کند که باید زندگی را رها کند ، چشمش را بر روی ماه ببندد، دیگر آسمان آبی را نبیند، دیگر گوشهایش اذان را نشنود، دیگر نگاهش به مسجد و محراب و گلدسته ی طلای مسجد گوهرشاد خانم نیفتد، تمام شد. اما صیت لازم است، حیاتی است، حال می فهمم که چرا در مذهب ما گفته اند همیشه وصیت خود را نوشته با خود داشته باشید، همه خیال میکنند برای اینست که اگر یک مرتبه افتادی و مردی بی وصیت نمرده باشی، این برای این نیست اما "حکمت" اصلیش در این است که هنگام احتضار نوشتن وصیت ، باور کردن این درد که تنها کار وصیت است و هنگام وصیت رسیده است دشوار است، دشوار، در حالت عادی میتوان ساده وصیت نوشت آن هم راحت و مفصل و درست و دقیق و با جمله های پخته و خوش خط! مثل یک مقاله اما در این حال سخت است.
کاش من هم وصیتم را قبلا" ، وقتی حالم خوب بود نوشته بودم و نگه میداشتم و حال که وقتش رسیده است آنرا به وصی خودم میدادم و کارم میگذشت،اما نکردم ، بجای وصیت همیشه از زندگی دنیا و ثروت دنیا و آرزوهای دراز زندگی و خیالاتی رنگین و رنگهای خیالی میگفتم و مینوشتم، چنان می نوشتم و چنان از زندگی دنیا و هواهای دنیا و آرزوهای این جهانی گرم و داغ و پرشور و حال و غرقه ی جذبه و خلسه و کیف حرف میزدم که گویی هیچوقت مرگی درکار نیست، جدایی در راه نیست، همواره من و زندگی با هم خواهیم بود و خواهیم ماند، جاویدان جاویدان ، تا ابد! افسوس که انسان چه عجیب است! چه واقعیتهای روشن و درشت و خشن و سنگینی را که در برابرش پیداست نمیبیند؛ بهرحال سرنوشت رسید و من به سرنوشت رسیدم، دیگر چنان بدان نزدیک شده ام که جای انکاری نیست، نمیتوانم آنرا نادیده بگیرم ، نمیتوانم سرم را به قصه ها و افسانه ها و مزمزه ی آرزوها گرم کنم، فاصله خیلی نزدیک است، دارم دیوار را بر روی پیشانی و سینه ام احساس میکنم، دیگر یک قدم نمیتوان برداشت، می فهمی؟نه، نه ، نمی فهمی ای نسل جوان! که عزم سفر داری و جوش انقلاب و درد ماندن بیقرارت کرده است! من دیگر توان رفتن ندارم، تو میدانی که من هستم از آغاز دز انتظار تو گذشته است ، برای تو بوده است، 15 سال است چشم به راه توام و اکنون آن چهره ی انقلابی دیروز شکسته و پژمرده شده است و زمینگیر و تو که در آن روزهای پرحماسه که من بی تاب سفر بودم و پرچمدار رزم ، کودکی پنج شش ساله بودی، در دوران اختناق و سکوت و رکورد رشد کردی و اکنون در صدها زنجیر اسیرت کرده اند، چه میتوان کرد؟ جز شاهنامه سرودن در زمان شلطان محمود ترک!
این فیلمها ، تلویزیون ها ، مجله ها و ترجمه های اروپایی چه خیانتی است به شرق! آن آثار شوم و نویسندگان مغرض استعماری یا فاسد را نمیگویم، آنها که حالشان معلوم است،زیباترین آثار ،دلکش ترین اشعار ، خیال انگیز ترین رمان ها، مقدس ترین احساسها و متعالی ترین روابط انسانی و پاک ترین پاکیره ترین چهره های زندگی و بلندترین نیازها و اندیشه ها و خواستن ها را میگویم.
انسانها در شرق اثری شوم دارند، دردآور و رنج زا و زهرآگین میشوند. برای خلقی که با اسارت و اختناق و دیکتاتورهای منحط فردی در کشورهای شرق خو کرده اند و اگر هم آنرا نیم پسندند بهرحال تحمل می کنند، سرود آزادی در گوششان خواندن ، گرچه زیباترین سرودها و مقدسترین سوژه ها است، جز اینکه شوم را شومتر و تلخ را تلخ تر کند چه سودی دارد؛ برای کسی که نان آبگوشت میخورد و دوست ماست خیکی، ترجمه ی کتاب "اعجاز خوراکی ها" و "هنر آشامیدن "I"art de boire" و "چگونه میتوان با شاتو بریان پذیرایی کرد؟" و " آشپزی ملتها" و ... تنها اثرش اینست که کاسه ی آبگوشت چرب خوش رنگ پر زردچوبه و پرنخود لوبیا و پر پیازی را که نان شب مانده در آن ترید شده است و چه با مزه میخورند و چقدر هم "سیر" میشدند و "خدا را هم بر این نعمتش که عطا کرده شکر میکردند" به یک قدح "آب و غیره ی استفراغ" و کم کم "اسهال" و کم کم "آب پس آورده ی تنقیه ی موفق و موثر " تبدیل کند و بس!
گاهی اینجور میشوم ، هیچکس باور نمیکند که کسیکه آن سخنرانی های
آتشین پر سر و صدا را کرده است و در سخنوری شهر است و در برابر
هزاران تن گاه بی مقدمه و بی مجال فکری، تصمیمی بر بدیهه رفته و
چنانکه گویی همچون دموستنس خطیب در کوههای بیرون آتن تنها به
تمرین سخنرانی می پردازد حرف آفریده و کلمات در دستش همچون موم
نرم و رامند ، گاهی در بربر حتی یک نفر از تمام کردن یک جمله عاجز
میماند، چنان حرف زدن و آن همحرف زدن ساده ی عادی برایش دشوار
میشود که دلش میخواهد هرچه زودتر از آن تنگنای سخت بگریزد و
تنها بماند و آن همه هیجان و فشار و اختناق را کهبیطاقتش کرده است
احساس نکند . کلمات همچون گلوله های مشتعل آتش میان سینه و لبهایش
پراکنده میشوند و او نمیداند چه کند؟ فرو دهد، برآورد؟
چه کند؟... من در همه قول ها فصیحم در وصف شمایل تو اخرش.
و گاه در نوشتن چنین میشوم ، حال چنین وضعی دارم، همه مرا و یا ، و
یا (باز افتادم وتوی تعریف از خودم ، این چه عادت بدی است که تازگی
ها پیدا کرده ام... همیشه از آن طرف افتاده بودم و حال از این طرف!
الان هم هیچوفت از خودم تعریف نمیکنم؛ کی؟پیش کی؟ فقط وقتی خودم
میمانم و خودم با خودم گفتگو دارم سر تعریف از خودم را وا میکنم ،
گرچه نه عمدی؛ اریک فورم توضیح داده چرا) ، و یا و یا و ... خیلی
چیزها میخوانند . و اما من خود را تنها یک نویسنده میدانم ، هرچند
وضعی و زندگی یی داشته ام که در آن همواره قلمم مفید بوده است،
هیچگاه قلمم آزاد نمینوشته است، همیشه برای چیزهای دیگر و دیگران
کار میکرده است و هرگز نه برای خودش. نوشته هایش یا غالبا" بی نام
منتشر شده است و یا اگر هم با نام بوده است بخاطر اثبات حرفی ،
گفتگویی با مردم و بهرحال انجام رسالتی بوده است، هیچوقت مجال
نیافته است که خودش باشد و خودش، آنجور که دلش میخواهد بنویشد ،
این نوشته های آزاد که برای خودش و دلش نوشته است غالبا" از خلوت
اطاقش و زندان میزش و سلول کشوهایش بیرون نرفته و چشمش رنگ
آفتاب را ندیده و کم کم طعمه ی آتش یا آب یا خاک یا ابر شده است،
گرچه هیچوقت برای دلم نمی نوشته ام، دل من همیشه تعطیل بوده است
و عقلم و عقیده ام و علمم مجالی به او نمیداده اند، این سه تا "ع" هرگز
فرصتی به آن "ع" چهارمی نمیداده تا خودی بنماید و نویسندگی گلی است
که تنها از این چهارمین "عین" آب مینوشد. اگر من مثل نویسنده ای
معروف میتوانستم هرچه میخواهم و هرجور میخواهم بنویسم ، تعهد
نداشتم، امروز بعنوان یک نویسنده مشهور میشدم، مشهورتر میشدم، شاید
خیلی خیلی مشهور اما نشد، بدرک که نشد، من دردم درد گمنام ماند و
مجهول ماندن در میان خلق نیست چه ، اولا" مجهول نیستم و درست و
بیشتر غلط میشناسندم و گذشته از ان نیازی به چنین زبانزد شدنها ی
آبکی ندارم. دردم درد دیگری است و نیازم نیاز دیگری .کاش نیازم
شهرت بود، چه سریع و ساده میتوانستم بوصال برسم ،با یک حیله آوازه
ام به آمان میرفت . بهرحال خودم را، قلمم را تواناترین توانایی هایم
میدانم و اگر به مبالغه متهمم نکنند در ایران هیچکس را حتی نزدیک به
خودم نمیدانم. آنها که هستند ، غیر از قلابیهاشان و بازاریهاشان، غالبا"
در یک جور نوشتن ها قادرند ، صحنه و زمینه اگر عوض شوند
عاجزند. خوب وصفمیکنند ( و از همه قویتر در این کار چوبک است )
اما خوب استدلال نمی توانند کرد؛ نازکی خیال و احساس در بعضی
هست (هدایت) اما قدرت منطق و زیرکی و هوشیاری سیاسی یا فکری
ندارند ، قدرت نویسندگیشان زیاد است اما وسعت معلوماتشان کم است؛
هیچکش نیست که در همه ی زمینه ها هم توانا باشد و هم هنرمند و هم
مایه دار؛ در خارج ژان کوکتو چنین است و سارتر. فقط و فقطو راسل
هم چنین مینماید اما چنین نیست ؛ مایه دار است اما قلمش از لطافت و
زیبایی تعبیر عاری است. نوشته هایش همه مد کیسه است ، بی کش و
قوس و بی حال و شور و بی زیر و بم هایاحساس و هنری. هرگز
نمیتوان پنجاه صفحه از نوشته هایش را یک کله خواند، حتما" در وسط
خسته و کسل میشوی ، مغز را راضی میکند اما حوصله ی دل را سر
میبرد. توماس کارلیل نویسنده انگلیسی قرن 18 خیلی عالی است ، خیلی
، متاسفانه کسی او را در ایران نمیشناسد! این یکی از علائم عمق اندیشه
و سنگینی قلمش است، بسادگی به ترجمه نمیآید اما در عین حال میدان
تاخت و تازش تاریخ است و فقط رومن رولان هم عالی است. هم زیبا و
شاعرانه مینویسد و هم دقیق دقیق و هم در توصیف اعجاز میکند اما...
فقط در ادمها ، کارش فقط بیوگرافی نویسی است. افراد و تیپهای بزرگ
و مشخص قهرمانان تاریخ را، ناپلئون ، ژرژ واشنگتن، مسیح،
محمد، ...را چنان با کلمات نقاشی میکند که انگار آنها را بچشم می بینیم.
چی داشتم میگفتم؟ افتادم تو این حرفها! چه عادت بدی دارم، ازین
شاخه به آن شاخه میپرم، این روح من است ، هیچ وقت یکجا بند
نمیآورد، مشکل است برای من بر روی یک جاده ، یک خط سرم را
بیندازم پایین، و منظم و آهسته و پیوسته حرکت کنم. بقول یکی از شناس
های من یعنی از متخصصان شناخت من، "فلانی فقط تابع موجها و
حالات مرموزی است که همواره در درون او پدیدار میگردد و او را با
خود بهرسو که میخواهند میکشانند، تابع خط و رسم و نظم و قانون و
حساب و کتاب و ضروریات و مقتضیات و ... نیست، نمیتواند باشد..."
چقدر خوشحال شدم که دیدم لئونارد داوینچی هم چنین بوده است(1)
(1): بیش از صد هزار اثر آفریده همه ناتمام! همه! فقط اثر برجسته ای
را که تمام کرده است تابلو خانم مونالیزا بوده است و بیان آن لبخند و ان
نگاه و آن اطلس برای کشیدن این تابلو ده ها بار خانم مونالیزا را به
اطاق کارش خوانده است و این در میان مردم پست فهم چه تعبیرات و
تفسیرات ابلهانه ای را شایع کرد.ولی خانم مونالیزا هرگز از داوینچی
بکنایه نپرسییده " آیا شما همه ی کارهاتان را ناتمام می گذارید؟!؟ زیرا
او را میشناخت و میدانست که ... ولی تابلو لبخند او را تمام خواهد کرد.
تو بانی سخنی کاخ شعر بنیان کن بیا و نقش سخن را چنین بر آب مکن
تو وارث سخنی از حکیم فردوسی/به نوسرائی میراث وی خراب مکن. الخ
جز این "غریق راه " دیگری "قوی سپید" و دیگری "گناهم چیست؟"
ودیگری "شمع زندان " و... همه باز داشتن خلق از این سفر! همه بیـــــم
دادن از رفتن بر این راه! که میدانستم حدیث سرنوشت هر که این ره را
رود و آن غریق رهنوردی بود که در پای آن تکدرخت خشک بحسرت
جان داده بود و او که بود؟ من بودم!
و حال چرا فراموش کرده ام؟ چرا باز از سفر میگویم و از امید و از رفتن؟
به کجا؟ از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟ چگونه باز سخن
از سفر میگویم و همسفر و راه و سرمنزل؟ ؟ چرا؟ من که میدانم ازین
صحرا راهی به جایی نیست ، چرا نمیگویم؟ این کتمان یک فریب نیست؟
این نه بخاطر آن است تا بگویند ضعیف شده ام؟ نومیدم؟ بدبینم؟ مبارزات
بی ثمر و زندانهای سیاه و شکنجه ها و محرومیت ها و خطر ها مرا
ناتوان ساخته است؟ این نه بخاطر آنست تا خود را در چشم انسان امیداوار
و نیرومند و خوشبین و گرم نشان دهم؟ چرا از رفتن میگویم؟ چرا آهنگ
سفر بگوش او میخوانم؟! چرا؟هم... از آن شعر نو گفتم اما آنچه را در آن
باید میگفتم فراموش کردم ؛ نمیخواستم از آن هیاهوهای بیهوده بگویم ؛ یک
مرتبه بیاد آن حادثه افتادم وخاطرات مرا کشاند؛ خواستم بگویم جز آن
جنجال های ادبی – سیاسی ، آنچه بدان میاندیشیدم و میاندیشم سرزنش ها
بود ،سرزنش دوستان و یاران همفکر و همراه من که: از این سخنها بوی
یاءس میآید ، توداری زهر نومیدی با شعر در جانها میریزی و همگامان
را از رفتن باز میداری، تو باید سرود رفتن بسرایی و آهنگ سفر بنوازی
، و مژده بخش و نیروده وامیدوار سازی ، تو همسفرانت را از رفتن
میهراسانی! آنان را به ایستادن و بازگشتن میخوانی! این به سود دشمن
است ، این روحی است که دشمن دوست دارد در کالبدها بدمد، میلیونها دلار
دشمن خرج میکند تا نسل جوان از رفتن باز ایستد و ایمانش را به این را
از دست بدهد و تو ... آن هم تو که دوستی ، رایگان انجام میدهی وافسوس
که سخن تو بیستر از تبلیغات آنها در دلها کارگر می افتد!
راست هم میگفتند و این کار بسودهمان جعفری و بزرگتر از جعفری تمام
میشد، چه مکتبی سودبخش تر از توقف و نومیدی نسل حوان شرق برای
غارتگران غربی شرق؟ و من با شعرم، سخنم بسود آنان کار میکردم، منی
که زندگیم را در مبارزه با آنان هدر داده بودم!!
اما...چه میتوانستم کرد؟ من خود اینرا نیدانستم اما کاری نمی توانستم کرد!
من این راه را میشناختم و این سفر را میدانستم و به آن تکدرخت خشک
رسیده بودم و آن سرگذشت را و آن غریق راه را دیده بودم! چه میتوانستم
کرد؟ اگر باز هم آهنگ سفر میسرودم و از رفتن میگفتم و صلای عزیمت
در میدادم و از حقیقت میگفتم واز سرنوشت خونین و خاموش سفرها
سخنی را که دشمن دوست میداشت گفته بودم چه میکردم؟ اما ، من
میخواستم کسی را فریب دهم ، بیهوده نسلی را، عزیزانم را، روح پاک و
خوبی را که با عشق و ایمان گرم بود به سفری برانم و براهی بخوانم که
سرمنزلش ان تکدرخت خشک است و همسفرش آن که در پای آن تنها
جان داده است! من سرزنش ها را و اتهام ها را و بدزبانی ها را و حتی
دشنام عزیزان و همگامان و همدلانم را بجان خریدم تا بخاطر نام و آوازه ام
به فریب آلوده نگردد، دروغ نگویم. من نمی خواستم ، نمیتوانستم بخاطر
خودم کسی را فریب دهم! از چه آزمایش سنگین و خطرناکی جان بدر
بردم! ایمانم به خود بسیار شد و دانستم که هرگاه خودم با حقیقت تناقض
یافت و من ناچار شوم که یکی را انتخاب کنم حقیقت را انتخاب میکنم و
خودم را فدا میکنم! چه لذت بزرگ و زلال و زیبایی ! ایمان به خویشتن!
" به خاطر حقیقت و بخاطر دیگران از نام و ننگ و نفرین و آفرین خلق
گذشتن و حیثیت خویش را فدا کردن در مرحله ای است که کسانی که جز تا
بام کوتاه جان دادن بالا نرفته اند انرا نمیتوانند احساس کنند" ، و من به این
مقام رسیده بودم و چه ایمانی ! ایمان از عشق برتر است. اما ،
حال،چرا...؟
حال چرا از آن "غریق راه" سخن نمیگویم؟
در چهره ی او نگریستم و در هر نگاه خاطره ای در عمق چشمانش
میخواندم و هر لحظه خظ آشنایی دیرینی در سیمایش می یافتم و ... بالاخره
نزدیک آمد و نزدیکتر ، ودرست در کنارم، برابرم ایستد و دیدم او... آشنای
دیرین من است ،خویشاوند دیرین من است.
در آن سالها که بر این راه گام مینهادم و کوله بار سفر بردوش و زادسفر
آماده و چوبدست خیزران بر مشت و نیرومند و امیدوارم همچون سوار
افسانه ای میتاختم و میراندم و گرد راهم چشمها را خیره میداشت با چه
شوقی انتظار او را داشتم و نیامد... و نیامد و ... و من در نیمه راه از
رفتن باز ایستادم و در راه مانده ام؛ همسفرانم ، آنان که تلاشها کرده بودند تا
با من همگام شوند و همراه و قصهها از سفر و از سرمنزل بگوششان
میخواندم هیچکدام مرد سفر نبودند، مرد زیستن بودند و ماندن و
خوشبختی! و من چه رنجی بردم تا چند گامی، چند منزلی آنان را با خود
بیاورم و ... افسوس... داستانم دراز است و دشوار .... حکایتش سخت
است ... همانها بودند که مرا خسته کردند واز پایم در آوردند سوار تازنده
ی بادپایی بودم که ناچار با گروهی زن و بچه و بیمار و پیرمرد و تنبل و
افلیج و ... همراه با گله ی گوسفند و بار و اثاث خانه حرکت میکردم و
چنین کوچی برای سواری چالاک که از برق پیش میتازد و باد بگردش
نمیرسد چه سخت است! و حال- در کنار این جاده ی متروک که سالها
است، چشم انتظار هر قدم من ، خود را بر خاک افکنده است – درمانده ام
ویک گام نمیتوانم برداشت و سالها است که دیگر مرد راهی نمی بینم و
شوق سفری در چهره ای نمیخوانم و ردپایی برسینه ی این راه نیست، مرد
راهی پدیدار شد و پیش امد و آمد و نزدیک تر آمد و دیدم او است، او که
در آن سالها که انبوهی همسفر بر من گرد آمده بودند و من مرد راه بودم و
از شوق سفر میسوختم و پاهایم پرهای عقاب بود و اسبم رب النوع
سرعت ، فرفوریوس1 در میان چهره ها او را می جستم و نمی یافتم و
نیافتم و حال ... که آبها از آسیاب افتاده اند ، دارها برچیده ، خونها شسته
اند – جای خشم و خون و عصیان بوته ها- پشکبن های پلیدی رسته
اند ... حال همسفر من میرسد که من از رفتن باز مانده ام . و اسبم پی شده
است و زانوانم ناتوان اند و عقاب پیر و نومید و مجروحی را در قفسی
میمانم که از سایه ی ابر مسافر و از وزش باد های رهگذر میهراسد و بر
شاخسار آن تکدرخت خشک آشیان بسته و در آن نومید خفته و چشمان بی
فروغش سالهاست براهی دوخته شده است که چه انتظارها کشید تا او را به
سرمنزل برساند و نشد!
و حال چه بگویم؟ چه سخت است! چه بگویم!؟ چه سخت است، سخت
است! خدایا مرا راهنمایی کن! مرا بگو چه کنم؟ بگویم! ازین صحرا به
شهر آرزو راهی نیست ، برگرد! برگرد ! یا قصه ی سفر در گوشش
بخوانم و شوق راه را در دلش دامن زنم و از شهر و باغ و آبادی برایش
بگویم؟ خدایا! هرگز در عمرم به چنین حیرتی گرفتارم نکرده ای ؛
آزمایش سختی است ؛ تو هرگز مرا اینچنین ساکت و بیرحمانه نیازمودی،
از امتحانهای پسش که به سادگی گذشتم و لحظه ای در کنار سدها و مانع ها
و تنگناها و پرتگاهها درنگ نکردم و در هیچ باطلاقی نماندم و عمر را
همه راهوار و به هنجار و توانا تاختم و آمدم با این کوه دشوار و بیرحمی
که در برابرم سر بر کشیده و تا سینه ی آسمان رفته است و خیال را یارای
پرواز بدانسوی نیست خیلی فرق دارد . نمیتوانم خوب حرف بزنم .اصلا"
قدرت وصف و شرح و تشبیه و حوصله ی استعاره و کنایه و ظرافت بیام
و ازین حرفها ندارم ؛ حالم خوب نیست،
آمد و آمد و آمد و نزدیکتر آمد و دیدم راه گم کرده ی تنهایی است، چهره اش در زیر آفتاب سوخته و لبهایش از عطش خشک شده و چشمانش آسمان کویر را در خود گرفته و هراس نگاهش را پریشان ساخته است.
آمد و آمد و آمد و نزدیکتر آمد ...دیدم... اِ ! نگاهی آشناست، مرا دید و او را دیدم و گویی برای دومین بار است؛ با من سخن گفت و صدایش را شنیدم و گویی برای دومین بار است ؛ حرف زد و گویی خاطرات مشترکمان را بازگو میکند ؛ از من پرسید و از راه و از سفر ؛ گفتم که این راه به باغ و آبادی ینست؛ به صحراهای پر هول میرود و سرزمینهای درشتناک و نیش خار است و سیلی طوفان و برق نگاه گرگ و عوعو شغال و رهزنان وحشی در هر کمینگاه و تو ساقه ی نازک گل نازی و طاقت سرما و تاریکی و طوفان نداری ، دستهای کوچک قشنگ پژمرده میشود ، ساقهای ظریف شکننده ات میشکند و پاهای لطیف زیبایت را که برای رقص بر پیست نرم و براق یک باله، یا نوازش مخمل یک چمن نو رسته ی بهاری ، یا بستر خواب آور قو ساخته اند کشتزار خار مغیلان و سنگلاخهای خش نبیابان و سنگ ریزه های یخ بسته ی نوک تیزی که آن سرزمین را فرو پوشانده اند پوست میکند و بخون میآورد و مجروحت میکند، تو طاقت این راه صعب و این سفر هولناک دراز را نداری ،برگرد، مرو،مرو، که این راه به شهر و باغ و آبادی نمیرود!
جای پای رهروی پیدا است
کیست این گمکرده ره؟ این راه نا پیدا چه می پوید؟
مگر او زین سفر، زین ره چه یم جوید؟
ازین صحرا مگر راهی بشهر آرزویی هست؟
بشهری بر کناره ی پاک هستی
بشهری کش بباران سحرگاهی
خدایش دست و رو شسته است
بشهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه ی هستی
نمی بینی؟ کنار تک درختی خشک
زره مانده غریبی رهنوردی بینوا مرده است
و در چشمان پاکش ، در نگاه گنگ و حیرانش
هزاران غنچه ی امید پژمرده است
و با دستی که در دست اجل بوده است
بر آن تکدرخت خشک
حدیث سرنوشت هر که این ره را رود کنده است
که:
"من پیموده ام این صحرا، نه بهورام است و نه کورش"
کجا؟ ای رهنورد راه گم کرده
بیا برگرد!
این راه را خوب میشناسم و میدانم رو به کجاست و میدانم که چه سفری است و میدانم که سرنوشت هر که این ره را رود چیست و باید بگویم که کسی " غریق این راه" نگردد ، باید بیم دهم و راه را بربندم و جز از ترس و وحشت و بیابان و طوفان و گمراهی سخنی نگویم!
این شعر را درست ده سال پیش گفته ام، همان سالی که دیگر از رفتن باز ماندم و دانستم که دیگر ره بجایی نیست. یادم هست، در آن سال این شعر چه هیاهو به پا کرد! جز آن هیاهوها که بخاطر نخستین سنت شکنی من بپا کردند و اولین بار شعر نو را در این شهر ببازار آوردم و در آن هنگام که سخن از شعر نو کفر بود و هر نیمچه فاضل خود را موظف میدانست که برای انتساب خود به فضلا و اساتید و "قدما" نوپردازی را بکوبد و مسخره کند و اهانت کند و هی فحش "جیغ بنفش" بدهد و حتی کار بجاهای بالا کشید و جعفری استاندارد انجمن ادبی درست کرد و همه ی استادان ادبیات و رجال و حتی پیشکار دارائی و شهردار و حاجی الستی! هم عضو آن بودند و این همه بخاطر رواج بازار شعر قدما و مبارزه علیه شعر نو و جلوگیری از ظهور نوپردازی در مشهد بود، من در برابر آشنایی در راه انداختن جوانها در این انجمن که پنجاه شصت نفر بیشتر عضو داشت اما هیچکدامشان شاعر نبودند و بخاطر مسائل دیگری دور من جمع شده بودند و من هم به خاطر چیزهای دیگری شعر را بهانه ی تشکیل آن انجمن کرده بودم. بهر حال ناچار راجع به شعر کهنه حرف میزدم و تعریف و نشریح شعر نو و آثار نوپردازان و ... مقایسه و پیدا کردن ارزشهای شعر نو و .... بعد هم خودم دو سه تا شعر به این سبک گفتم و دادم به روزنامه های مشهد و تهران و واویلا! چه جنجالی! از فردا در آفتاب شرق هر روز مقالاتی علیه من به امضای "سالکی" چاپ کردند و هر مقاله ای به سبکی و قلمی و مربوط به حرفهایی !اما همه فحش و بدگویی به من با اسم و رسم. یکی ثابت کرده بود که من سنی شده ام ومعلوم بود شیخی نوشته از همان شیخهای آستانه خور! دیگری مرا عنصر خطرناک سیاسی ضد مملکت که همه چیز را بهانه میکند برای مسموم کردن افکار مردم و تبلیغ عقاید چپی اش! و دیگری ثابت کرده بود من بی دینم و مارکسیسم که در لباس دین میخواهد دین را مسخ کند و ایمان خودمان را تباه کند و دیگری هم به نوپردازی و آنهم نوپردازی من تاخته بود و ثابت کرده بود که عمدا" این کارها را میکنم تا تنها افتخار ملت ایران رادر جهان که شعر قدیم اساتید باشد لجن مال و پامال کنم...! این مقاله ها را هرکدام کسی نوشته بود و هیچ شباهتی بهم نداشت اما امضای همه سالکی بود و سالکی اصلا" وجود نداشت و بعد فهمیدم کی ها بودند! همه حاشیه نشینان جعفری استاندار! اما من از رو نرفتم و دنبالش را گرفتم و چون برخلاف شعر نوی ها میزان شعر قدیم و عروض و نقدالشعر و قافیه و آن حرفهای خلیل احمدی را هم بهتر از آنها بلد بودم هو کردن و مبارزه بامن مشکل بود و کم کم کار من بالا گرفت و شعر نو پا گرفت و بازار آنها کساد شد و انجمن آنها که جلسه تشکیل میداد خنک و سرد و بیمعنی میشد ، و از ما شور و نشاط و ایمان و حرارت شگفتی داشت و هرچندی یکبار شعری منتشر میکردم و دنبالش جیغ و داد آن سالکی ها وهمه بنفع من تمام میشد ، آخرش به خواهش و التماس افتادند و حسین امینی شاعر رسمی ، شعری خطاب بمن چاپ زد دز همان آفتاب شرق سال 37.
فلانی... ره نو را تو انتخاب مکن جگر ز حافظ و شعدی ما کباب مکن
تا آخرش؛
"کمند صید بــــــــــــــهرامی بیفکن جام می بـــــــــردار
که من پیموده ام این صحرا نه بهرام است و نه کورش"
حافظ
مولوی از مجاهد دلاور و بیباکی سخن میگوید که عمر را همه در صحنه های خون و شمشیر گذرانده و گوشش همواره با غرش کوس جنگ و پرش جانستان خدنگ خو کرده و تیغ خورده آشامش هر خانواده ای را از دشمن داغدار ساخته است.
ناگهان بر آشفته میشود ، از آن انقلابهای مرموزی که یکباره در جانی سر میکشد و آدمی را ناگهان دگرگون میسازد چنانکه بودا شد و غزالی شد و ابراهیم ادهم شد و فضیل عیاض (سارق معروف که عارف معروفی شد) شد و سنایی شد و ... بسیارند...
سپر و شمشیر را بگوشه ای افکند و زره رااز تن بدر آورد و خلوت گزید و به ریاضت نفس پرداخت و شبها و روزها را در اندیشه ی معشوق و در ذکر او ... نفس را میکشت تا خود دیگر نباشد و همه او شود.
یک روز کوس جنگاوران برخاست و ندای منادی که مجاهدان را به جهاد میخواند.ناگهان دل مرد بیتاب شد و هوای جهاد و لذت شمشیر زدن در راه حق در او نیرو گرفت و از خلوت انزوای خاموشش تا دم درگاه منزلش فرود آرد. ناگهان بر خود لرزید و فریاد کرد:" ای نفس! دانستم این تویی که اینبار مرا به جهاد میخوانی؛ آن سالها که گرم پیکار بودم و بخاطر حق شمشیر میزدم و جان بر کف به نیروگاه میرفتم تو مرا به خلوت و آرامش و نگاهداری خویش و لذت حیات میخواندی و اکنون باز این تویی که مرا به جهاد و مردن در صحنه ی پیکار و در میان مجاهدان میخوانی و میدانم چرا ! اکنون که می بینی که تو را به گوشه ی خلوتی کشانده ام و دور از چشم همه تو را در زیر شکنجه آورده ام و میکشم و کسی حتی مرگ تو را نمی بیند مرا دعوت میکنی تا به جهاد روم، که حال که باید کشته شوی پس در صحنه یپیکار و در جمع یاران و مجاهدان کشته شوی تا مرگ تو را ببیند و خاموش و گمنام جان نسپاری"
راست میگوید برتراند راسل که ریشه ی همه ی غرایز آدمی خودخواهی است. باور میکنم ، نه سخن مارکس درست است که میگوید اقتصاد است و نه سخن فروید که میگوید عشق است،نه،خودخواهی است، خودخواهی!
گویی همین سخن راسل است که در روایت پیغمبر میخوانم که : آخر ما یخرج عن قلوب الصدیقین حب الجاه (آخرین چیزی که از قلب راستان بیرون رود جاه طلبی است)
یکی از استادان من میگفت اگر بکسی بگویی چشمت را برکنم یا خودخواهیت را ،بیدرنگ خواهد گفت هر دو چشمم را! این حرفها آدم را به وحشت می افکند ، این سوال را همواره در جان من طرح میکند که : آیا با این حال، تو یقین داری که از این بیماری مصونی؟ آیا آن آخرین بدی که قلب صدیقان داری را ترک میکند قلب تو را ترک کرده است؟ به چنین مقامی رسیده ای؟ من همواره بر خودم می بالیدم که از چنین ضعفی خیلی فاصله گرفته ام، وضع اجتماعی و روحی و فکری و تربیتی من، چهار عامل نیرومندی بوده ان دکه آن پستی را از درون من بیرون کشیده اند و بیرون انداخته اند، هرگز بیاد ندارم که برای شهرت طلبی و خودخواهیم یک قدم کوچک برداشته باشم! هرگز!
همیشه فرصتهای اینجوری را بسادگی از دست میداده ام و همیشه به گمنامی و گوشه و سکوت و خلوت گرایش داشته ام و از آشنایی های جدید واز خود نمودن و همه جا سر در آوردن و خود را نخود هر آشی کردن بیزار بوده ام؛ ممکن است کسیکه مرا نشناسد باور نکند چون می بیند خیلی ها مرا میشناسند و از من حرف میزنند و خیلی جاها میروم و ظهور دارم ... اما اگر از نزدیک ببینند شاید قضاوتشان فرق کند چه ، خواهند دید که چقدر دویده اند و بعد هم باز از زیرش در رفته ام و بدقولی کرده ام ... بقول یکی از دوستانم هیچکس برای ضایع کردن و خراب کردن و صدمه به شخصیت شما از خودتان جدی تر و کینه توزتر نیست!
تمام دوران زندگیم حکایت از خودخواهی نداشتن من دارد، تا حال هزاران صفحه چیز نوشته ام و جز چند تایی که آنهم دیگران بانی شده اند و همه کارش را کرده اند انتشار نداده ام؛ یک بار از آن کارهای احمقانه ای که کتاب نویس ها برای شهرت خودشان و کتابشان میکنند نکرده ام ، گریز از مردم و عشقبه تنهایی مرا مطمئن کرده بود که بیماری خودخواهی و خودپسندی در من راه ندارد و چقدر از این سلامتی خوشحال بودم و برای خودم ارزش بزرگی قائل بودم ... مقام انسانی بزرگ است، بزرگترین مقامها. اما امروز آن اطمینان و رضایت متزلزل شده است و مرا بوحشت افکنده است و در خود ضعفی را احساس میکنم که تا کنون با آن بیگانه بوده ام و از آن بیزار! هرگز به چنین مرضی خو نداشتم. خیلی سخت است ، نوجوانی و جوانی را در خلوت بی نیازی مطلق ، حتی از خود، گذراندن و همواره خود را بخاطر دیگران فراموش کردن و فدا کرد و حال که به نیمه راه زندگانی رسیده ام و در آتش ها و اندیشه ها و سختی ها و دانش ها پخته شده ام و سالهای چندی را کهنه کرده ام خودخواهی به سراغم آمده است ! چه سرزنش سختی! در این راه سخت و پر خطر که هر گامی در آن ریاضتی است من تا ثلث را آمده ام و درمانده ام، در اینجا منزل گرفته ام و سالیانی است که دیگر از رفتن باز ایستاده ام، در کنار رها نشسته ام و خانه ای بنا کرده ام و سامانی و مزرعه ای و کاری و مسئولیتهایی و ... دیگر یک قدم نمیتوانم برداشت.زانوانم شکسته است و پاهایم فلج ، خسته و مجروح و پریشان و باری بسنگینی است و بزرگ ایت آرام گرته ام و تنها برق حسرت از چشمان بازم که همچنان به این راه که تا افق کشیده است دوخته ام، ساطع است و جاده ی منتظر را در برابرام روشن میدارد، جاده ای که سالها است چشم به را هر قدمم خود را بر خاک افکنده است اما ردپایی بر آن نیست و ... نخواهد بود!
آیا میدانی که چه میگویم؟ آری، شاید بدانی، اما... نخواهی دانست که چگونه میگویم؟ هرگز نخواهی دانست ، هرگز! و ... چه خوب!
چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها است که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است!
و چقدر دعا میکنم که بعضی اصوات را نشنوی، بعضی رنگها را نبینی، بعضی افکار را نفهمی و بعضی حرفها را نشنوی و بعضی حالات را حش نکنی ای انسان! که ظلومی و جهول! و چه خوب! ناگهان ، سایه ای از دور دیدم ، نقطه ای مبهم بر سینه ی کویر، کویری تافته و خشک و بی آب و سبزه ، خلوت و خاموش... همه جا سایه ی وحشت ، همه جا بوی مرگ... رنگ یاءس! سکوت! بر این جاده ی متروک این راه گم کرده کیست؟ از کجا آمده است؟ بکجا میرود؟