تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی
کتاب دکتر شریعتی
 

به هر حال گذشت. آری، مثل اینکه دیگر گذشت و من ازین سفر افسانه ای حماسی که منزلها و صحراها بریدم برگشتم و با دست خالی بسیاری از آنها که در آن وادی ها در پی من می آمدند ، برگشتند و فروختند و چه گران، نه، چه ارزان! وزارت ، مدیریت کل، وکالت، نمایندگی... ریاست فلان... هــــــــــو... و من آنچه را اندوخته بودم و داشتم نفروختم. که از هرچه میدادند گرانتر بود ، معامله مان نشد و بالاخره من ماندم و هیچ ! و آمدم آهسته و آهسته و خزیدم به این گوشه ی مدرسه و ... معلمی ووو و هرگز افسوس نخوردم و سخت غرق لذت و فخر که ماندم و دنیا مرا نفریفت و به آزادی ام ، به ایمانم و به راهم خیانت نکردم... ایستادم    اما برنگشتم... اما ایستادن هم نه از عجز و از ترس ...  نه دیوار بود ... دیوار! و ایستادم ...اما باز نگشتم ، به بیراهه هم نرفتم که من نه مرد بازگشتم ! استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن دین من است، دینی که پیروانش بسیار کم اند.مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب. جنید با مریدان از میدان بغداد میگذشت ، سارق مشهوری را که کوهستانهای حومه ی شهر را در زیر شمشیر خویش گرفته بود بر سر دار بالا برده بودند عبرت خلق را؛ جنید پیش آمد و بر پای او بوسه زد. مریدان خروش کردند . گفت: بر پای آن مرد باید بوسه داد که در را هخویش تا بدینجا بالا آمده است!

 

بله! صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

                                          خرقه ی ما است که در خانه ی  خمار بماند !

 

و خدا را سپاس میگویم... این جمله در ماندن من اثری بزرگ داشته است نمیدانم از کیست که : "شرف مرد همچون بکارت یک دختر است ، اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست."

 

قصدم شرح حال نیست، این را میخواستم بگویم که گرچه در سیاست همه ی زندگیم را تا حال غرق کردم و تاخت و تاز های بسیار کردم اما با جنس روح  و ساختمان قلب من ناسازگار بود/ این حقیقت را ده سال پشی آن علی اللهی شهیدِ دریا میگفت و همواره میگفت و با چه تعصب و اصرار و جدیتی و من بر او میخندیدم با چه اطمینان و یقینی که تو نمی فهمی ، که تو نمی شناسی ، تو علی را در تاریکی دیده ای ، "تاریکی عشق" و در "نور عـــــقل" و روشنایی اندیشه و آزادی و علم اگر او را بنگری نخواهی شناخت! (چقدر زبان فرق میکند) اما باور نمیکرد؛ میگفت اگر تو را ریئس جمهور ببینم باز هم تو را مرد سیاستت نخواهم یافت مگر در هند؛ حال میفهمم که چقدر راست می گفت! من مرد حکمت ام نه سیاست!

 

اما آن وقت ها این حرف را نمیتوانستم بفهمم؛ اصلا" گوش نمیدادم ؛ آنوقتها مردی بودم سی و چهار پنج ساله و دلم با این زمزمه ها آشنا نبود، قلبی داشتم از پولاد، روحی پیر و اندیشه ای در آسمان... نه مثل حال بیست و چهار پنج ساله سراپا غرقه در شعر و سرود و گشت و کوچه و ... خیالات رنگین!

 

بهرحال، در پاسخ آن بابا که گفت بیعت کن و وارو که شدی، جز دو تا، هر میزی را که خواستی " از هم راه" یکراست برو و پشتش بنشین و من از هم راه رفتم و در سلول آن قلعه ی نظامی سرخ خوابیدم و پی از مدتها آمدم بیرون و با دست خالی ... و باز افتادم توی این قلعه ی کشوری سبز و حال، وقتی خودم را با آن همسفران دیگرم که خود را به باغ و آبادی رساندند می سنجم از شادی و شکر و شوق در پ.ست نمی گنجم که چه خوب شد که در آن "سواد اعظم " پاگیر نشدم و به دنیا و شر و شورش آلوده نگشتم و معلمی را و خلوت آرام و ساده ی این گوشه را برگزیدم و حال را نگهداشتم و از قیل و قال و معرکه دامن برچیدم و اگر آنها زر اندوختند من گنج یافتم ، اگر آنها کاخ برپا کردند من معبد ساختم و اگر آنها باغی خریدند من کشور سبز معجزاتش را دارم و اگر آنها بر چند "راس" ریاست یافتند من بر اقلیم بی کرانه ی اهورائی دلی سلطنت دارم و اگر آنها غرورشان را در پای میزی ریختند من آنرا بر سر گلدسته ی معبد عشق بشکستم و اگر آنها به غلامی "قیصر"  درآمدند من صحابی "حکیم" شدم

، یار غار "نبی" گشتم و آنها راه خویش کج کردند و دست و دامن پر کردند و من ماندم و با دست و دامنی خالی به خلوتی خزیدم...اما اگر آنها نام خویش را به نان فروختند م نبر آب دادم و پیشتر خضر و پیشتازتر ازاسکندر رسیدم و اگر آنها لذت بردند من غم آوردم و اگر آنها پول پرست شدند من بت پرست شدمو گر آنها همچون عنصری ز زرآلات خوان گستردند و از نقره دیگدان زدند من همچون مولوی در "آفتاب " شکفتم و در خورشید سوختم و سفره از دل گستردم و مائده از درد نهادم و شراب از خون سرکشیدم؛ اگر آنها مرد ابلاغ شدند من مرد داغ شدم و اگر آنها دل به زندگانی بستند من دل به زندگی بستم ،اگر آنها وزارت یافتند من سلطنت یافتم، اگر آنها را بدروغ میستایند مرا به راستی می پرستند ، اگر آنها را در نهان به دل دشمن دارند مرا در نهان به  دل دوست دارند و اگر آنها گزارش کار می نویسند من گزارش حال می نویسم، اگر آنها به آزادی خیانت کردند من به آزادی وفادار ماندم ، اگر آنها در شب نشینی های آلوده با زنان آلوده میرقصند من در خلوت پاکم  گل پاک صوفی میبویم، اگر آنها شکم فربه کرده اند آنچنان که در خشتک خویش نمی گنجند من عشق پرورده ام آنچنان که در خویشتنم نمیگنجد، اگر آنها کارمند دارند من دردمند دارم ، اگر آنها ماده شتر پیر گر بیمارشان را بزور در پای قصر قربانی می کنند من اسماعیلم را به شوق در راه کعبه ذبح کرده ام، اگر آنها کسی را دارند که بنوشند و بخندند من کسی را دارم که بسوزیم و بگرییم ، اگر آنها در انبوه هم بیگانه ی هم اند ما ر تنهایی خویش آشنای همیم ، اگر آنها طلا دارند من عشق دارم ، اگر آنها خانه دارند من محراب دارم ، اگر آنها صعود می کنند من به معراج میروم ، اگر آنها در زمین میخرامند من در آسمان میپرم، اگر آنها پایان یافته اند من آغاز شده ام ، اگر آنها پیر شده اند من جوان شده ام، اگر آنها وکیل شده اند من معبود شده ام، اگر آنها ریئس شده اند من رهبرم، اگر آنها غلام خانه زاد و چاکر جان نثار راجه شده اند من امام پاکنژاد و راهب پاکزاد مهراوه شده ام، اگر آنها گردن به زنجیر عدل انوشیروان کشیدند و آخور آباد کردند من ترک کاخ و سر و سامان گفتم و بودا شدم و زنجیر بگسستم و رها شدم و آزادی یافتم و هنرمند شدم و آفریننده شدم و نبوت یافتم و رسالت یافتم و جاوید شدم و در جریده ی عالم دوام خویش را ثبت کردم.اگر آنها را گروهی چاپلوسی میکنند که حرفه شان این است و هر که را در جایشان بنشانند اینان را برگرد خویش دست بر سینه و چربی بر زبان و نفرت در دل خواهد یافت مرا دلی میستاید که جهان و هرچه دارد برایش خاکروبه دانی زشت و عفن است و مگسانی بر آن انبوه، دلی که جز زیبایی و جز ایمان و جز دوست داشتنی نه از جنس این دنیا در آن راه ندارد دلی که از غرور خدا را نیز به اصرار من میستاید! که میگوید زیان کردم؟ من کجا و آنها کجا؟

 

 

+ نوشته شده در  85/07/22ساعت 10:42  توسط شیدای علی  | 

 

و همین حال و حالت بود تا دبیرستان؛ " شاگردی که از همه ی معلمام با سوادتر بودم و از همه ی همشاگریهام تنبلتر!" ، (یادش بخیر معلم فارسیمان آقای صبور جنتی! بیست سال است ندیده امش ، این حرف او است در کلاس ششم ابتدایی! معلم خوبی بود ، لاغر و قدی کشیده و سالکی به اندازه ی کف دست بر روی شقیقه اش یا گونه اش یادم نیست، چهره اش استخوانی و دماغی بزرگ و لبه دار و برنده شبیه به ساطور داشت، حدود چهل سال سنش بود اما فرقش را پسرانه کج میکرد، و بقدری روغن وازلین یا گلسیرین میزد که هنوز هر وقت کلاس او در خاطرم مجسم میشود که نشسته ایم و او دارد میبافد و در این حال قدم زنان از لای دو صف نیمکتها رد میشود و از کنار من میگذرد شانه ام را کمی کنار می کشم که روغن های زلفش روی شانه های کتم نچکد...!).

و بعد آمدم دبیرستان ؛ ورود من به دبیرستان درست مصادف بود با ورودم به فلسفه و عرفان . یادم هست( و چقدر از اینکه اینرا فراموش نکرده ام خوشحالم) که نخستین جمله ای را که در یک کتاب بسیار جدی فلسفی خواندم و همچون پتکی بود که بر مغزم فرو کوفت و به اندیشه ای درازم فرو برد ، بعد از ظهری بود ، سفره را هنوز جمع نکرده بودند (و این علامت وقت نهار ما) و پدرم در حالیکه با غذا بازی میکرد چیزی می خواند ؛ از جمله کتابهایی که باز دور او را گرفته بودند یکی هم " اندیشه های مغز بزرگ" بود از مترلینگ ترجمه منصوری (ذبیح الله) و نخستین جمله اش این بود:"وقتی شمعی را پف می کنیم شعله اش کجا میرود ؟" (حال این جمله معنی های دیگری هم برایم پیدا کرده است.) با این جمله دستگاه مغز من افتتاح شد و هنوز از آن لحظه دارد کار میکند (جز در برخی حالات که فلج میشود و پس از چندی باز راه میافتد .) این شروع تازه ای بود ، کتابهایی که پیش از این می خواندم ، از سری کتابهای کتابخواهای عادی بود. ویتامین ها ، زن مست، تاریخ سینما( از "چه میدانم؟")، بینوایان، سالنامه ی نور دانش، سالنامه ی دنیا ، و ... اما از اینجا به بعد افتاد توی اندیشیدن مطلق ، فلسفه ی محض، فقط  فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن بس. افتادم توی مترلینگ و آناتول فرانس و سیر حکمت در اروپا ، این دو تمام مغزم را تصاحب کرده بودند و من حواسم پرت تر شد و از زندگی دورتر شدم و با اطرافیانم بیگانه تر... خیلی را رفتم... مغز کوچک من گنجایش نداشت... به بحرانی خطرناک رسیدم! سکوتم بیشتر و غلیظتر شد، همراه با بدبینی و تلخ اندیشی عجیب... کم کم افتادم توی عرفان ... الان جنید و حلاج و قاضی ابو یوسف و ملک دینار و فضیل عیاض و شبستری و قشیری و ابوسعید و با یزید و ...

 

" به صحرا شدم، عشق باریده بود  و زمین تر شده ، چناچه پای مرد به گلزار فرو شود پای من به عشق فرو میشد." ؛ " من به نور نگریستم و به نگریستن ادامه دادم تا نور شدم " ؛ "سی سال بایزید خدا را میپرستید و اکنون دیگر خدا خود را میپرستد" ؛ " قاضی ابویوسف ، هفتاد سال بر دین رفت و زهد و تقوی و روزه های سنگین تابستان و نمازهای طولانی شبها و ریاضت و ذکر، هفتاد سال همه ی آداب شرع را با تکلف و تعصب انجام داد ، روزی او را برهنه یافتند لنگی بر کمر بسته و بر تلی خاکستر نشسته شراب می نوشید و چهره اش بگشته بود و جنون بر او سخت غالب آمده بود. گفتند تو را چه شد که از قید شرع و التزام تکالیف الهی سر زدی و عصیان کردی ؟ گفت: بنده ی پیر را از ربقه ی بندگی خواجه اش آزاد میکنند و من هفتاد سال بندگی خدا کردم و خدا کریمتر خواجه ای است ؛ در حضرتش بدرد بنالیدم که این بنده هفتاد سال خدمت تو کرده است  و اکنون شکسته و فرتوت گشته است چه میکنی؟ گفت: تو را آزاد کردم و ربقه ی شرع و التزام عبودیت از تو برداشتم؛ رها گشتی! و اکنون من نه بندگی میکنم که عاشقی میکنم و بر عاشقی تکلیفی نیست که عشق در شرع نگنجد و ربقه بر نگیرد !" ؛ " من همچون ماری که پوست بیندازد از بایزیدی بیرون افتادم" (بایزید)...

 

و سالها اینچنین گذشت و در آن ایام که همبازیهایم روزهای شاد و آزاد و آسوده ای را در عالم خوش پسر بچگی میگذراندند من دست اندر کار این معانی بودم . مغزم با فلسفه رشد میکرد و دلم با عرفان داغ میشد و گرچه بزرگترهایم بر من بیمناک شده بودند و خود نیز کم کم ب "یاءس"  و"درد" آشنا میشدم (اولی ارمغان فلسفه و دومی هدیه ی عرفان) ولی بهرحال پر بودم و سیر بودم  و سیرآب و لذتم تنهااین که... آری کارم سخت است و دردم سخت و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم اما... این بس که می فهمم ! خوب است... احمق نیستم.

 

تا سالهای 1329 و 1330 در رسید و من در سیکل دوم که ناگهان طوفانی برخاست و دنیا آرامشش برهم خورد و کشمکش از همه سو در گرفت و من نیز از جایگاه ساکت تنهایم کنده شدم و ... داستان آغاز شد. همه بزن بزن و بگیر بگیر و شلوغ پلوغ ... و اکنون وارد دنیائی شدم از عقیده و ایمان و قلم و حماسه و هراس و آزادی و عشق به آرمان هایی برای دیگران.

 

مفصل است ؛ خاطره هایی پر از خون و ننگ و نام و تــــــــرس و دلاوری و صداقت و دروغ و خیانت و فداکاری و ... شهادت ها و ... چه بگویم؟ چه آتشی؟ چه آتشی؟ اگر آب اقیانوسهای عالم را بر آن می ریختند زبانه هایش آرام نمیگرفت. خیلی پیش رفتم ...خیــــــــلی... مرگ و قدرت شانه به شانه ام می آمدند.

 

+ نوشته شده در  85/07/16ساعت 9:37  توسط شیدای علی  | 

 

سرشت مرا با فلسفه، حکمت و عرفان عجین کرده اند. حکمت در من نه یک علم اکتسابی ، اندوخته هایی در کنج حافظه، بلکه در ذات من است، صفت من است و چنانچه وزن دارم ، غریزه دارم، گرما دارم، یعنی موجودی هستم دارنده ی این صفات و حالات، موجودی هستم دارنده ی حکمت، فلسفه، فلسفه در آب و گل من است، در جوهر روح من است و به گفته ی یکی از دوستانم که بشوخی میگفت:حتی در قیافه ام، بدنم، رفتارم، سخنم، سکوتم...

 

فلسفه در من تنها از طریق خواندن و تحصیل و تعلیم راه نیافته است، در ژنهای من رسوخ یافته است، آنرا از اجدادم به ارث برده ام. امروزه خیال می کنند که هرکه در لباس علمای قدیم بوده است، آخوند و ملا بوده است، یعنــــی فقیه!

هرگــــــز، امروز این لباس خاص علمای مذهبی است ، پیش از این خاص علما بوده است وحکما؛ حتی لباس فارابی که موسیقیدان و ریاضی دان بوده و بو علی که فیلسوف و جابرحیان که شیمیست و خیام که دهری و لامذهب بوده است همین بوده است. اجداد من هیچکدام فقیه و آخوند مذهبی نبوده اند؛هیچــکدام؛

همه فیلسوف بوده اند. بی استثناء ، از پدرم گرفته (1) رفته تا حکیم بزرگ ، همه کار اصلیشان حکمت بوده است و در کنارش ادبیات و سپس فقه و اصول و طب و دیگر علوم زمان.

 

من نیز از کوچکی، پیش از آنکه خواندن و نوشتن درست بدانم فیلسوف بوده ام، فیلسوف بدون فلسفه!  این را بزرگترها همه می گویند:"از همان اوّل با همه بچه ها فرق داشتی، هیچوقت بازی نمیکردی و میل به بازی هم نداشتی ، اصلا" همبازی نداشتی. همسالانت همیشه تو رامثل یک آدم بزرگ نگاه میکردند، حتی توی کوچه که بچه ها ی همسایه لانکا و فیلم و توشله و گرگن بهوا و جفتک پشتک و الی لمبک بازی میکردند وقتی تو رد می شدی سرت را پائین می انداختی و حتی زیر چشمی هم نگاه نمی کردی و میگذشتی و آنها هم تا تو را میدیدند دست از کار میکشیدند و رد که میشدی کارشان را از سر میگرفتند؛ حتی بعضی از آنها از تو هم بزرگتر بودند."

 

توی خانه، توی مهمانی های خانوادگی، بچه ها دور هم جمع می شدند ئ شلوغ میکرند ، بزرگترها هم دور هم می نشستند و حرف میزدند و میگفتند و میخندیدند، اما تو در این میانه غالبا" ساکت بودی ، گوشه ای می نشستی و گاه به این بزرگترها نگاه می کردی و با دقت گوش میدادی و گاه نگاه میکردی و اصلا" گوش نمیدادی. حواست جای دیگری بود، توی خودت، معلوم نبود کجا؛ گاهی با خودت حرف میزدی، می خندیدی، اخمهات را به هم می کشیدی، غرق خیالهای نامعلومت می شدی و ما غالبا" متوجه میشدیم و دستت می انداختیم و تو خجالت میکشیدی و هیچ نمی گفتی و باز...

 

از همن وقت ها این صفات مشخص تو بود. میل به تنهایی ، سکوت، با خود حرف زدن و فکر کردن دائم ، تنبلی در کار ، حواسپرتی خارق العاده ، بی نظمی و بی قیدی در همه چیز ، نداشتن مشق و خط و کتاب و قلم و بی اعتنائی به درس و کلاس و معلّم و عشق به خواندن و کتاب و صحافی کتابها وچیدن کتابها و ... پدرت اغلب جوش میزد که" " این چه جور بچه ای است، این همه معلمات گله میکنند، پیشم شکایت می کنند، آخر تو که شب و روز کتاب می خوانی، کتابهایی که حتی درست نمی فهمی ، یک ساعت هم کتابخودت را بخوان، این بچه چقدر دله است در مطالعه و چقدر خسیس در درس خواندن؛ اصلا" مثل اینکه دشمن درس و مشق است . تا شب ویک و دو بعد از نصف شب با من می نشیند و کتاب می خواند. سه تا جهار تا مشقی را که گفته اند بنویس میگذارد درست صبح، همان وقت که دنبال جورابهایش میگردد و لباسهاش ، و مدرسه اش هم دیر شده ، شروع میکند به نوشتن! دست پاچه و شلوغ و خودش هم ناراحت. بابا جان تو که یک دو ساعت صبح از وقتی پا میشی تا وقتی راه میتی برای مدرسه جز گشتن دنبال جورابهات که بکار دیگری نمیرسی!.."

 

 

 

(1): پدرم قرآن شناس و متخصص در فلسفه ی اسلام (نه فقه و اصول ) و جدم و عمویم بیشتر ادبیات عرب و اصول و دیگران همه حکمت و فلسفه ی یونانی و کلام.

 

+ نوشته شده در  85/07/13ساعت 14:50  توسط شیدای علی  | 

 

در آذر ماه 1312 از پدر دانشمـــــــــند و مادر روستایی وابسته به خاندانی نیمه

مالک-نیمه عالم بدنیا آمد.اجدادش همه عالمان دین و حکمت بودند.جــد بزرگش، آخود حکیم، در فلسفه از اصحاب حاجی ملا هادی اسرار فیلسوف مــعروف بود و فلسفه را نزد داییش علامه ی بهمن آبادی که ، خواهش ناصرالدین شاه قاجـار، در مدرسه ی سپهسالار حوزه ی فلسفه ی قدیم را اداره میکرد فرا گرفته بـــود و آخوند ملا محمّـــــد کاظــم خراسانی-صـــاحب کفایه و پیشوای مــعروف انقلاب مشروطیت –حکمت را در سفر عتبات از وی آموخته بود.

 

وی مبنای فکری و اخلاقی خویش را در مکتب پدرش گرفته است.استاد محمّــــد تقی شریعتی مفسر و سخنور دانشمند اسلامی، یکی از رهبـــــــــران متفکــــر و روشن بین معاصر است که در راه آزادی و بیداری و رهبری فکری نســل جدید و بخصوص شناساندن حقایق درخشان اسلام و مبارزه با خرافات و ارتجاع کـــه با مذهب درآمیخته است در سی سال خیر کوششهایی پر ثمر و خستــــگی ناپذیر دارد و با تاسیس "کانون نشر حقایق اسلامی" پس از شهریور سیصـــد و بیست، در ارشاد فکری و ایمانی روشنفکران مذهبی و تحصیلکرده های اجتماع ما آثار

عمیقی به جای نهاده است.

 

دکتر علی شریعتی تحصیلات خود را در مشهد طی کرده است. در سال 1331 "انجمن اسلامی دانش آموزان و دانشجویان" را تاسیس کرد و در مدت هشت سال جلسات هفتگی آنرا که سخنرانی و بحث و تحقیق در مسائل فکری و مکاتب فلسفی و اجتماعی بود بر عهده داشت  و نمونه ای از آن تحت عنوان "مکاتب واسطه" یــــا "تاریخ تکامل فلسفه" )(چاپ خراسان –مشهد 1332) بصورت رساله ای جداگانه یا مقالاتی در مطبوعات منتشر گردید.

 

در سال 1335 "انجمن ادبی" یی را پایه گذاشت که در آن نویندگان و شاعران نواندیش خراسان شرکت می کردند.و در این انجمن بود که شعر و ادب نو نخستین بار در محیط راکد و در برابر تعصب شدید ادبی محیط قامت افراشت و دکتر شریعتی در قبال حملات تند و دشمنانه ی مافعان سنتهای  کهن ادبی با ارائه ی آثار شعری نو خویش و دفاع فنی و علمی از این بدعت مشروع در مذهب شعر و ادب، درهای بسته ی محیط ادبی خراسان را برای ورود نسیم تازه ای که میان "یوش" و "تهران" از سالها پیش وزیدن گرفته بود گشود.

 

در سالهای میان 38-1334 ضمن کوششهای فکری و اجتماعی و ادبی، مقالات علمی و تفسیرهای سیاسی در روزنامه ی خراسان بطور مداوم و احیانا" دیگر مطبوعات می نوشت و کتابهای تاریخ تکامل فلسفه (مکتب واسطه)، ترجمه ی "نمونه های عالی اخلاقی" و "خداپرست سوسیالیست ابوذر غفاری" (ترجمه و نگارش) و "اخلاق" و رساله ی "تاین بی و تاریخ" و "در نقد و ادب" اثر مندور با مقدمهه و حواشی مترجم از کارهای این ایام او است.

 

در خرداد 1338 از طریق اعزام فارغ التحصیلان رتبه ی اوّل دانشکده ها  به پاریس رفت و در آنجا تا سال 1343 به اخذ درجه ی دکترا در تاریخ تمدن و دکترا در جامعه شناسی و طی دوره ی "مدرسه ی تتبهات عالیه" وابسته به دانشگاه سوربون در رشته ی "جامعه شناسی مسلمان" به ریاست پرفسور برک نائل آمد و مدتی در "مرکز ملّی اسناد و اطلاعات فرانسه" بعنوان محقق کار میکرد و به گفته ی خود، "بیش از این همه، آنچه فرا گرفتم و به ویژه، آنچه شدم در خدمت پرفسور لوئی ماسینیون بود که شرق و غرب را در خود جمع داشت." نسخه ی منحصر به فرد کتاب "فضائل بلخ" را در آنجا تصحیح کرد، ترجمه ی "نیایش" اثر الکسیس کال  و "مغضوبین زمین" اثر فانون و "ســـال پنجم انقلاب الجزایر" اثر دیگر وی به زبان فرانسه ؛ (گفتگوی علمی و فکری وی با آقای گیوز در زندان سیته پاریس-چاپ توگو) و (ترجمه ی فضائل بلخ به فرانسه) پنج کنفرانس علمی درباره ی اسلام، زندگی خصوصی "پیغمبر اسلام" روانشانسی اجتماعی ایران و هنر در کلیسای ژزوئیت پاریس از کارهای این ایام وی است.

 

در شهریور 1343 به ایران آمد. در آغاز دبیر دبیرستان کشاورزی طرق (حومه ی مشهد) و سپس کارشناس علوم اداری وزارت آموزش و پرورش و از سال 1345 استاد دانشکده ی ادبیات مشهد گردید و کتاب "خراسان" ، "سلمان پاک و نخستین شکوفه های معنویت اسلام ایران" اثر پرفسور مانییون (با مقدمه هایی از مترجم و عبدالرحمن بدوی و هانری کربن)، "اسلام شناسی" (درس های دانشکده ی ادبیات) و "در نقد وادب" (مقدمه ی نشر 1346) و "از هجرت تا وفات" و "سیمای محمّد" در محمّد خاتم پیامبران (نشریه ی ارشاد) و کنفرانس های علمی به دعوت دانشگاه ملی (اگزیستانسیالیسم و اخلاق، علل انحطاط مذاهب)، دانشکده ی آبادان(اومانیسم در فلسفه ی خلقت آدم)، دانشگاه مشهد(ایمان در علم)، دانشکده ی پزشکی تهران(اسکولاستیک جدید)، دانشگاه آریا مهر(رسالت علم)، دانشگاه تبریز (جامعه شناسی اسلامی)، بیعت و وصایت (کانون مهندسین)، تجدد و تمدن (انجمن دبیران علوم اجتماعی خراسان)،  علی حقیقتی بر گونه ی اساطیر، مخروط جامعه شناسی تاریخی، امت و امامت، متد تحقیق در مذاهب از کارهای اخیر وی است.

 

"هنر در انتظار یک موعود"، "انسان و تمدن" (پلی کپی درسهای تاریخ تمدن در دانشکده ی ادبیات)، "تاریخ در شب بعثت" و "خلفای راشدین" (پلی کپی درسهای تاریخ اسلام ، در دانشکده ی ادبیات)  (مجموعه ی کنفرانس های دانشگاهی) و "مذهب و تاریخش" (پلی کپی های درسهای تاریخ ادیان دانشکده ی ادبیات) و آخرین اثرش کویر که نوشته های عمیق تنهایی اوست و در آن قدرت قلم، اوج خیال، حساسیت شگفت روح، اندیشه ی تند انتقادی و عمق بینش فلسفی و جهان بینی و فرهنگ غنی و جهانی او اثری شگفت انگیز آفریده است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/07/09ساعت 15:25  توسط شیدای علی  |