|
کتاب دکتر شریعتی
|
داشتم در تعریف صحیح منطقی جامع و مانع صحبت میکردیم که ارسطو میگوید رسیدن به تعریف جامع و مانع یک شی دشوار و حتی محال است و این کار درباره ی شی که محال باشد درباره ی یک انسان مسلما" محال است و محال ِ محال! بخصوص انسانی چون شاندل ، یک روح عجیب! روحی که از مایه های رنگارنگ و گونه گون پروزده شده است، نژادش ترکیبی از نژاد زرد و سامی و آریایی است و فرهنگش از کهنه و نو ، ارزشهای متضاد و متنوع ، از شعر و حال گرفته تا منطق و فلسفه ، از علم تا دین و از سیاست تا تصوف، دلش میعادگاه شرق و غرب و گذشته و آینده و دنیا و آخرت و خدا و خاک و همه چیز و روحش نیز موجودی مرموز و بیقرار و متلاطم همچون پاره ابری هر لحظه به رنگی، گاه تیره و گرفته و پر درد، گاه خاموش و سبک، گاه صاعقه زن و تندر زن، گاه باران و برف و تگرگو یخ، یخ! و گاه آب نرم افتاده بر خاک و گاه بخاری رو به بالا،گاه بارشی رو به پایین، گاه آرام و ساکت، گاه در سفر و پر غوغا... چه می دانم چیست؟ چگونه است؟ چه کسی او را میتواند شناخت؟ او در اندیشه ی خود نیز مجهولی اسرار آمیز است و نامعلوم و آنچه مسلم است نامعین! آنرا در کدام تعریف ثابت منطقی میتوان آورد که در همه حال و همه حالاتش صادق باشد؟ همه ی ابعادش را شامل باشد. ممکن نیست! چه کسی او را میتواند شناخت؟ هیچکس! و این بود که در انبوه ستایش ها و تجلیل ها و تعریف ها و انتقادها و توصیف ها که همواره از او میکردند و او می شنید میدید که به او ربطی ندارد. نه ستایشها از آن او است و نه سرزنش ها، نه نفرین ها و نه آفرین ها و این درد و ناله ی نی مولانا گویی درد و ناله ی او بود که :
از "نیستان" تا مرا ببریده اند / از "نفیرم" مرد و زن نالیده اند!
من به "هر جمعیتی نالان شدم" / "جفت بد حالان و خوشحالان شدم"
"هرکسی"از"ظن خود"شد"یارمن"/ واز"درون من"نجست"اسرار من"
"سرّمن" از ناله ی من دور نیست/لیک"چشم و گوش را" "آن نور"نیست
دو دهان داریم ما همچو نی / یک دهان پنهانست در لبهای وی
و آن روز ناگهان در همه عمر دید که نه، یک "چشم" هست که آنرا "آن نور" هست و چه حالی شد تا چشمش افتاد به تصویر راستین حقیقی من ِ من خویش، خویش خویش خویش، آن خویشی که هست و نیز آن خویشی که باید باشد و ... چه قفلی بود این قفل و چه درری است آن در و چه قطره ایست آن قطره! "چه چشمهای بیشعور و بی انصافی است چشمهایی که آن قطره را اشک چشمان منتظری می پندارند! آن قطره جان من است که ذوب شده است ، قلب من است که گداخته است ، عمر من است، اندیشه من است، عشق من است، شعر من است، هستی مذاب من است..."
مگر من چیستم؟
به این سوال دوازده سال پیش (به سالهای تقویم قدیم ) پاسخ گفته ام:
من چیستم؟
افسانه ای خموش در آغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای از عشوه ی نسیم
خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای
رازی نهفته در دل شبهای جنگلی...
من چیستم؟
فریادهای خشم به زنجیر بسته ای ...
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون
زهری چکیده از بن دندان صد امید
دشنام پست قبحه ی بدکار روزگار
من چیستم؟
برجا ز کاروان سبکبار آرزو
خاکستری براه
گمکرده مرغ در بدری را آشیان
اندر شب سیاه
من چیستم؟
یک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی
وز ننگ زندگانی آلوده دامنی
یک ضجه ی شکسته به حلقوم بیکسی
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای
من چیستم؟
.......................................
.......................................
.......................................
.......................................
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب
در جستجوی شب...
یک شبنم فاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
(خرداد 36)
آری!
یک "شبنم" فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان!
"در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ"!
من اینم ، یک شبنم ، این است آن منی که از سالهای دراز ، از نخستین روزی که به خویش چشم گشوده ام ، بر دوش کشیده ام و کشیده ام و کشیده ام و از گرماها و سرماها و شکستها و پیروزیها و سفرها و حضرها و شادیها و غمها گذشتم و گذراندم و آوردم و آوردم تا در این آخرین سر منزل مسیح آنرا ، بر روی یک گلبرگ، در کارم شکفته و تشنه ی یک گل صوفی چکاندم.
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ شب حیات را تحمل کردم و آفتاب سر زد، طلوع کرد اما آفتاب مرگ نبود... شگفتا آفتاب دیگری بود. آفتاب عرفان بود با رنگ زرینش و گرمای آتشینش و درخشش نازنینشو پنجه های نرک و لطیف نوازشگرش و تلالو زیبا و خوب و گرمی بخش هر لحظه بیشترش، هر لحظه بلندترش و هر لحظه گسترده تر و فراگیرترش! آری آفتاب عرفان بود و من شبنمی نه در چنگ حیات، در کام غنچه ی شک.فای گل صوفی! تصوف، این تنها مذهب و مکتب و ایمانی که اندیشه ی عصیانی مرا که همهی مذهب ها و مکتبها را گشت و سر به هیچیک فرو نیورد و بر روی همه ی این بام ها پر کشید و پرواز کرد و بر هیچ بامی ننشست و کم کم یقینش این شده بود که بر روی این زمین برای شاهینی چون من جای نشستن نیست،که من نه مرغ خانگی ام نه قناری قفسم و نه کبوتر بامم، برادران من عنقا و هدهد و همایند و من از تیره ی سمندرم؛ مرغ آتش چگونه بر خاک فرود آید؟ مرغ آتش چگونه بر لب این غدیرهای گندیده و حوضهای عفن و راکد و جویهای لجن گرفته ی سیاه شهرها و آبادی ها می تواند نشست، مرغ آتش سر به دریا نیز فرود نمی آورد، او خوراکش آب و دانه نیست، آتش است، زبانه های آتش میبلعد، آتش میخورد و این عالم عالم آب و دانه است، و جای من آسمان است ، فلک اثیر ، آذر، طبقه ی ناز، آسمان چهارم که جایگاه آفتاب است ، من نباید فرود آیم ، نباید بنشینم ، سالها است از آن لحظه که پری بر اندامم رویید و ازآشیان ، از بام خانه پرواز کردم همچنان می پرم ، هرگز ننشسته ام، و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهر ها و بامهای کوتاه خانه ها برنگرداندم ، چشم به زمین ندوختم ، پروازی رو به آسمان ، در راه افلاک، و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین و هر لحظه نزدیک تر به خدا! از همه ی چشمها غایب شدم و جز یادی و نامی از من در زمین نبود و چه خوب و چه قشنگ این ابوالفضل سحابی زرنگ شاهنامه ی مرا به نظم آورده است و پایانش درست پایان شاهنامه است و شکست حماسه ها و پایان دلاوریها و رزمها و پهلوانی ها و فرا رسیدن اسلام و تسلیم و ایمان و عرفان و حکمت و معرفت و درد و داغهایش ... حماسه رفت و رجز رفت و قهرمانی رفت شکست آمد و غم آمد و خدا آمد! چه شباهتی است میان سرگذشت من و سرنوشت ملت من، تاریخ من، بهار آنرا چه خوب گفته است که:
گرچه عرب زد چو حرامی به ما داد یکی دین گرامی به ما
گرچه ز"جور خلفا" سوختیم ز"آل علی" معرفا آموختیم.
آری، از این است که شاهنامه گرچه پایانش ناله ی رستم فرخزاد است ، فرار شاه و شکست ایران و تسلیم و آشوب و انقلاب و تلخی ایام و هراس و دلهره و بدنامی و رسوایی کشور، اما همه دانند و همه گویند و این ضرب المثلی شده است که، در عین حال:"شاهنامه آخرش خوش است"
و این است شاهنامه ی من سروده ی حکیم ابوالفضل سحابی شیرازی در تلافی شاهنامه ی فردوسی که او مردی از خراسان بود و همه داستانهای قوم پارس را سرود و اکنون مردی از پارس است که داستان مرد خراسان را سروده است و به "علی بوداف خراسانی" هدیه کرده است.
شاعر عارف سیاست باف که ز عقل و تمیز میزد لاف
گاه از فلسفه سخن میگفت و از مقامات انشتن میگفت
گاه اسرار دل هویدا کرد راز پنهان عشق پیدا کرد
گاه شیدای شعر ملا بود گاه بیتاب راز بودا بود
گاه شد از برای دین واعظ گاه شد هم پیاله ی حافظ
گاه خود مکتب نوی میساخت هرکسی را بدام می انداخت
با سیاست انیس شد روزی روزنامه نویس شد روزی
سخت شد مبتلای آزادی باخت دل در هوای آزادی
شد در این ره تبه جوانی او شادمانی و زندگانی او
گاه در دام صوفیان افتاد دل و دین در بهای خرقه بداد
گفت مشتاق بویزید شدم بنده ی شیخ ابوسعید شدم...
گاه در بزم شاعران آمد دل ما مرده بود جان آمد
شکر آمیز بود هر سخنش قند میریخت گویی از دهنش
خون مگر میچکید از جگرش که جنون خیز بود شعر ترش
مرغکی خوش پر و خوش الحان بود داروی درد و مونس جان بود
ناگهان مرغ تیزشهپر ما رفت چون تند باد ازبر ما
رفت و دیگر مرا نشد خبرش که چه آمد ز بخت بد به سرش
همه شب گفتگوی او کردیم همه جا جستجوی او کردیم
که کجا رفت و"شمع محفل"کیست؟ مونس کیست؟همدم دل کیست
آن شنیدم که در گذرگاهی مرغ سرمست میشد از راهی
ناگهان زد به جان او شرری چشم آشوب ساز فتنه گری
غرق شددر نشاط صبحگهی سوخت جانش در آتش نگهی
تیر عشقی نشست بر جگرش که به خون شسته گشت بال و پرش
................................ .................................
............................... ................................
ای خدا بیشتر بسوزانش کن گرفتار درد هجرانش تا که با آتشش قرین گردد شعر زیباش آتشین گردد
عشق سوزد دل"خردمند"ش تا کند شاعری هنرمندش...(1)
(1): چون نسخه ی اصلی که رساله ایست مفصل در دسترس نبود به نیروی بی نیروی حافظه آنچه حفظم بود به زحمت اتخراج شد ، انشالله اگر نسخه ی اصلی بخظ حکیم ابوالفضل سحابی پارسی بدست آمد همراه با دیگر اسناد و اوراق و ماخذ و منابع و تحقیق یکجا منتشر خواهد شد و در دسترس طالب و خواننده قرار خواهد گرفت
پدرم نقل میکند که استادی داشتیم از اساتید معتبر قدیم ، نعلینی و تعلیمی یی (عصا) و عمامه ای چون گنبدی و ریشی چون آبشاری(البته نه آبشار آب یا طلا، آبشار پشم و کرک و مو) و شکمی همچون دهلی و گردنی همچون گردن شتری و لب و لوچه ای همچون لب و لوچه ی ... (چی بگم؟ اوقاتم تلخ است میترسم حرف بدی به دهنم بیاد، نمیگم) برای ما درس میداد و در اثنای درس همه فکر و ذکرش یکی از طلاب بود (!!) و چشم از او بر نمیداشت و سوالش همه از او و خطابش همه به او و نگاهش همه بر او ... داستانی بود. و آن طلبه ی ممتاز شیخ محمّد نام داشت خط سبزی برعارض دمیده و حلق داوودی هنوز برنگشته و برزنخدانش چون سیب دلگشایی ، نه چون به، هنوز گرد مویی ننشسته،...آی و رنگی داشت و دل حضرت شیخ اجل مصلح دنیا والدین را از جا برکنده و برده بود. روزی طلاب بر او زبان اعتراض بگشودند که ای حضرت شیخ این چه حال است که خود را و ما را همه از یاد میبری جز در آقا شیخ محمد درنمینگری، که این نه شایسته ی مقام والا و شیخوخیت بالای شماست؟ گفت، عجب بداندیش مردمی هستید و نادان طلابی! مگر نخوانده اید در کتب حدیث که پیغمبر مصطفی محمدبن عبدالله فرمود که همنام مرا همه وقت و همه جا گرامی دارید و بنوازید؟
اتفاقا" یکی دیگر از طلاب مردی چهل و اند ساله ای بود بربری با چشم های کج و سرخ و آب زن و قیافه ای کشیده و چروکیده و زرد و پرآبله شبیه به ته پله ی هندوانه ای که مرغ نوک زده باشد و با چند گل سالک آراسته و دندانهای گراز و تا نیشش از لبها بیرون زده و گردنی خشک و پرپوست و کج و کنجل و یقه ای چرکین و عبایی وصله دار و نخ نما و .... که آن ته ها می نشست و همنام حضرت محمّدبن عبدالله پیغمبر مصطفی خاتم انبیاء! گفتند: حضرت شیخ بزرگوار! آخر این هم که شیخ محمد است پس چرا به او هیچگاه چشمی برنگردانیده اید؟ گفت: عجب مردمی هستید> همه ی مستحبات را که من تنهایی نمیتوام انجام دهم، خوب، او را شما بنوازید! (1)
راستی چرا از این حرفها زدم؟ اصلا" یادم رفته بود که من بازاری نیستم !
چه میدانم؟ شاید هم باشم اما نه در این بازار که حسد کار بازار است و زاده ی خرید و فروش و رقابت در تجارت و از آن جمله عشق و زیبایی های "عشقی"!
که من شیوه ای عالمانه پیدا کرده ام، اختراع کرده ام در بازشناختن عشق از ارادت و اگر عشق را در معنب بلند متعالی بگیریم ،در تشخیص عشق از هوس، غریزه از دوست داشتن که غالبا" چنان با هم در میامیزند که از هم بازشان نمیتوان شناخت چه بیشتر هوس نیز خود را در زیر ردای زیبای عشق پنهان میکند آنچنان که انسان خود نیز به تردید میافتد اما من به سادگی میتوانم از هم جداشان کنم و آن اینکه : اگر هرچه نزدیک تر آییم ریشه دارتر و سنگین تر و عمیق تر و پر جلال تر نماید، عشق است و ارادت و دوست داشتن زاده ی معرفت و همسرشتی و همنژادی و همدردی و هم نیاز های شگفت و متعالی نه این جهانی، و اگر حقیرتر شدو کم ارج تر و عادی تر و بی شکوه تر هوس است شهوت است، زاده ی جهالت و هم غریزی و هم نیازی های طبیعت و مزاج...و
اگر از اینکه ببینیم معشوق را دیگران نیز دوست میدارند و میستایند و چشمها و زبانها و دلها هماره رو به سوی اویند لذت بریم و به شعف آییم و آنانرا که دوستش میدارند دوست بداریم و با هر که او را خوب میشناسد، ارج مینهد و می فهمد خود را صمیمی و نزدیک و خویشاوند احساس کنیم ، عشق است و اردت است و دوست داشتن متعالی زاده ی روح و اندیشه و نیاز و غربت و خویشاوندی درون و اگر همواره بخواهیم که او مجهول ماند و گمنام و بی جلوه و بی جاذبه و از بی تفاوتی چشمها و دلها در برابر او لذت بریم و آسوده خاطر باشیم و از محبوبیت او به دلهره افتیم و به حسد، هوس است و خودخواهی غریزی است.
عشق یا ارادت و دوست داشتن متعالی نه به این معنی است که در آن زیبایی ها هیچ جایی ندارند که این طرز فکر نیمه اندیشمندان و نیمه صوفیان است که صوفیان صفا و اندیشمندان بلنداندیش چنین "بی نظری" ساده لوحانه ای را که بغلط آنرا معنویت و روحانیت پارسایانه نام کرده اند بی پایه میدانند و سخنی ناشی از ناشیانه بودن که سوختگان آتش پرستش خدا نیز خدا را به جمال میستایند و او را زیبای زیبایان مینامند که در دعای رمضان می خوانیم "اللهم انی اسئلک من جمالک باجمله و کل جمالک جمیل.اللهم انی اسئلک بجمالک کله." (خدایا ! من به زیباترین زیبایی های تو میخوانمت و میخواهمت و همه ی زیبایی های تو بسیار زیبا است. من تو را به همه ی زیبایی هایت می خوانم و می خواهم.) و اگرنه چنین بود چرا تصویر پیامبران ، فرشتگان ، امامان، و یاران بزرگ و چهره های مقدس را همه در زیباترین چهره می نگارند ؟ چرا تصویر و مجسمه ی همه ی خدایان خیر، زیباست؟ چرا مسح در شرق زیباترین چهره ی شرقی دارد و در غرب زیباترین چهره ی غربی را؟ چرا یک جوان فلسطینی یهودی نژاد (عیسی) را با موهای بلوند و چشمان سبز و پوستی سفید و اندامی کشیده و رعنا مینگارند؟ آنچنان که خود دوست میدارند؟ چرا مریم که یک زن یهودی فلسطینی شرقی است اینچنین سر و گردن و چشم و ابرو و قد و بالای یک زیبای دلنواز سوئدی را دارد؟ و برعکس چرا کافران و فرشتگان عذاب و دشمنان امام و کینه توزان ایمان همه زشت و نفرت بار و وحشی صورت اند؟ چرا شیطان و دیوانش همه زشت اند و خدا و ایزدانش همه زیبا؟ من که دلم لبریز ارادت و عشق به ماسینیون، این روح زیبا و اندیشه ی بلند و دل بزرگ بود سیمای او را نیز زیباترین سیمای اروپا میدیدم.هر حرکت تند و سر و گردن و چشم و ابروی او هنگام فهمیدن و برق زدن یک اندیشه در نگاهش و حرف زدن از اندیشه هایش دل مرا سیراب میکرده.در حرف زدن او من همه ی هستیم به لبهای او، آمیخته میشد.با هر جنبش لب او من نیز بشدت تکان میخورم.یک روح زیبا و لطیف در حرکت اندام نیز آشکاراست، اندام انسان بزرگ و زیبا همچون صراحی باریک و بلندی است مملو شراب که دائم از سرش لبریز میشود و از پیرامونش میتراود و آنرا در خود غرق میکند و ما که خمار و تشنه ی شرابیم از دیدار صراحی نیز نشئه میشویم و در عین حال این شراب پرستی است و نه صراحی پرستی که هرگز یک صراحی خوشترا ش خالی یا پر از شیره ی توت یت سرکه و ترشی و دوغ گاب! دل شراب پرست خمار را خبر نمیکند ، یک شراب پرست غیر از یک توریست است یا پولداری که دنبال خرید کادو میگردد و چشمش کوزه های نقشدار و ته قلیان های قدیمی خوشتراش و شمعدانهای گلدار بی شمع میجوید برای طاقچه ی اطاق مهمانی! که میگوید نویسنده با زیبایی قلم بیگانه است ، بدان نمی اندیشد، آنرا نمی شناسد؟ هرگز! چه کسی جز او وچون او زیبایی قلم را میتواند بفهمد حق دارد بفهمد و میفهمد؟ اما فرق است میان زیبایی های یک قلم در چشم یک نویسنده و زیبایی های یک قلم در چشم یک ریئس یا وزیر که با آن در یک کمیسیون عالی اقتصادی قراردادی پایاپای را امضا میکند! هر دو زرین اند اما این زیباییش را با طلا می سنجد و او با آفتاب . در چشم او از عشق که عشق و طلا هر دو یکرنگند اما چشم تاجر و چشم شاعر آنرا بدوگونه می بینند. این به بالای باریک و بلند همسرش که مینگرد آرزوی دراز خیال نازک خویش را بچم خویش مینگرد، که بر روی زمین عیان شده اند و به حرکت آمده اند و آن که می نگرد سری تکان نیدهد که ... چه فایده! همیشه نیم متر پارچه زیادتر میبرد! هوس پرست و عاشق هر دو به زیبایی های معشوق نیاز دارند، این بسیار ساده لوحانه است که بگوییم او زیبایی های اندام و ظاهر را می بیند و این زیبایی های روح و باطن را! این یک تقسیم بندی رایج بسیار عامیانه است.اصلا" مساله تقسیم معشوق به ظاهر و باطن طرح نیست. بیمعنی است، مساله تقسسیم نگاهها است: آن زیبایی های ظاهر را می بیند اما نمی فهمد ، این آنها را می بیند و می فهمد، نه اصلا" دو تا دیدن است و دو تا فهمیدن! یکی گلی را می بیند و در آن می نگرد و می بیند که چه زیبا است و چقدر رنگ و شکا و " اندازه ی شکفتنش " بکار من نب آید که میتوانستم آنرا روز تولد دخترم ، خواهرم، روز ازدواجمان با همسرم به او هدیه میکردم.چه رنگ خوب و مناسبی! یک شاخه ی پر گل با دوازده غنچه ی کوچک تا بزرگ تقرییبا" گلی نیم شکفته! با شاخه ای سبز و پر از خار و جوانه های بسیار ... و آن دیگری ارزان و چند من می خریدیم گلاب می گرفتیم و دخلی میکردیم!
(1): این گرفتاریها هست و خواهد بود و بقول شاندل که به دولاشاپل میگوید : بدشانسی من این است که تو بسیار مذهبی یی و بدشانسی تو این است که من بسیار بیدین و این است که یک زندگی آرام و سر و سامان بی دغدغه محال است.
ارسطو میگوید تعریف منطقی یک شی یعنی شناساندن جنس قریب و فصل قریب آن بگونه ای که همه ی مشخصات آنرا شامل باشد (جامع) و هیچیک از مشخصات اشیا خارجی در آن تعریف وارد نشود (مانع) بسیار مشکل و حتی غالبا" غیر ممکن است. مثلا" وقتی میگوییم شعر "سخن منظوم" است روح و معنای شعری آنرا از تعریف خارج کرده ایم،نه، در تعریف نیاورده ایم، زیرا شعر باید شورانگیز نیز باشد و اگر بگوییم:"شعر سخن منظوم هیجان آوری است" باز سخن منظوم هیجان آوری را می توانیم یافت که شعر نباشد ولی هیجان هم پدید آورد مپلا" کسی که بیاید یکهو بگوید":پروانه! مژده شمع فرو مرد شب گذشت شاهین آفتاب به بام فلک نشست!"(1) البته هیجان دارد اما نه زاده ی شعر که اگر به نثر نیز میبود چنین بود که مثلا" کسی بگوید این ستایش شمع و داستان شمع و پروانه که در ادبیات فارسی این همه شاعران ار آن دم میزنند نمیدانند که شمع در شب عزیز است و جلوه اش در ظلمت است و چون هر شبی را سحری در پی است با نخستین لبخند امیدبخش بامدادی که خبر از روشنی و گرمی آفتاب جهانتاب دارد پروانه میگدازد و بسوی آفتاب پر میکشد و شمع نیز در پرتو صبح جان میسپارد و همره شب میرود ومیمیرد و شمع هر محفلی چنین است و نیز شمع هر حرمی، مسجدی که چون چراغ آید و برق آید دیگر شمع به چه کار آید؟ جز نذر و نیاز! در حالیکه من هماوای مولانای بزرگی که میگفت:
نه شبم نه شب پرستم که سخن ز خواب گویم
چو غلام آفتابم همه ز آفتاب گویم
و خدای بزرگ میداند و چه بی انصاف و بیرحم مردمی اند اگر باور ندارند که من نه پاسدار شب و دوستدار تاریکی و تنهاییم که آرزومند صبحم و چشم به راه سحرم و بارها در دل ظلمت شب در نماز و در دعا از خدایم خواسته ام که صبحی فرا رسد و بر لبهای خاموش و کبود افق لبخند سپیده ای بشکفد و در و دشت در پرتو زرین آفتاب بتابد و شب بمیرد و شب فرو میرد، بگذار سپیده سر زند، چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد و شبگیر خاموش شود و شباهنگ (مرغ حق) گنگ گردد و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گردد و راه کهکشان بسته شود...بگذار سپیده سر زند و پروانه بسوی آفتاب پر کشد.
این است همان "آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رخ متاب"
داشتم از ارسطو سخن میگفتم، من چه کار دارم به نسخه ی خطی، مگر من از استید نسخه خورم؟ این ها کار آن راجه های خرف عقده دار کج بین کج چشم است، نیش عقرب نه از ره کین است که می بینید کسی که نوه ی آنها حساب میشود هم دنیا را دارد و هم آخرت را، هم خدا را و هم خرما را، هم سلطنت این دنییا را و هم بهشت آن عالم را و هنوز یکسال از زندگیش نگذشته و از کارش، دوتا باغ سرسبز خرم بهشتی دارد و هنوز چند ماهی بیش نیست که در راه سیاست قدم گذاشته بر کشور سبز آرزوهایش حکم میراند و هنوز را رفتن تازه آموخته است، در آسمانهای ولایت جان اوج گرفته است و کوه های بلند و صحراهای پهناور ملک دل را درنوردیده است و یکه تاز میدان جمال و راهبر طریقت کمال و امام وذهب محبت شده است و پیغمبر مکتب حکمت گشته است و آنها که موی سینه و ابرو و پشت انگشت سپید کرده اند و چهل سال پیشتر راه افتاده اند حال که پایان روزگار است و قرارشان با نکیر و منکر نزدیک و سعادتشان با حضرت عزرائیل قریب لنگ لنگان قدمی بر میدارند و در هر قدم دانه ی اشکی میکارند، که بحمدالله این نفس که فرو رفت برآمد و عصا زنان از پی میایند و گرد سوار آن شاهزاده ی سلطنت اقلیم اخلاص و ایمان و حکمت و عشق و فقر و هنر در چشمهای احولشان-که همواره در طمع خامشان میاندازد- میریزد و آزارشان میرساند و از عجز و از کینه چه میکنند؟ هیچ! چه میتوانند کرد؟ هیچ جز اینکه در عیاب او، همچون پیرزنان عجوزه یا کینه توزان نامرد ضعیف زخم زبان به خویشان و عزیزان او زنند و خواهر و همسر و دوست و آشنا و خانواده ی او را به زهر عقده یازارند که این داستان تکراری مبتذلی است در تاریخ همه وقت، از من مپرس! و در جهان نزد همه کس، از فروید بپرس! نه، مپرس، کتاب تائیس را بخوان تا آناتول فرانس برایت شرح دهد که تائیس زیباترین هنرمندان اسکندریه است و آوازه ی چشمانش و صیت شهرت اندامش در مصر پیچیده و تا یونان و آسیای صغیر رفته و به گوش شیخ فرقه ی قدما، و پیر طریقه ی زهاد رسسیده و او را سخت برآشفته که :" حیف! تائیس، این دخترک معصوم در این اسکندریه ی شوم دارد ار راه سلامت و طرسق عافیت بدر میرود و جوانی ناپخته و روانی سرد و گرم ناچشیده و راه از چاه بازنشناخته فریب دنیا میخورد و آسان به چنگ غفلت و غرقاب لذت می افتد و یاد خدا را از یاد میبرد و دل از خوف آتش دوزخ به آتش عشق میپردازد و جانی که باید از نور حق روشنی گیرد و از حرارت صدق گرمی پذیرد در ظلمت باطل می افتد و در سرمای لغزش می افسرد و کیست که یاد خدا را به یاد او آورد؟ و کیست که کتاب خدا را در گوشش خواند و دستش را در اسن پرتگاه زیبایی و عشق بگیرد و از این غرقاب بلا به ساحل نجاتش بازآورد و از ضلالت دلبستگی به هدایت وارستگیش کشاند؟ هیچکس! وای که چه رسالت سنگینی و مسولیت خطیری در "عمق وجدان" خویش می یابم و گرچه مشغله بسیار است و گرفتاری بسیار اما چه کنم که امر به معروف و نهی از منکر امانتی است که خدای بزرگ، پدر ما در آسمانبر دوش ما نهاده است و باید بدان قیام کرد و در اندیشه ی زندگی و مصلحت خویش نبود و در راه خدا و هدایت خلق و دستگیری بندگان خدا دریغ ننمود. باید به این مهم برخیزم و بروم و خود را به اسکندریه برسانم و به ارشاد تائیس بپردازم که گفته اند:
"اگر بینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است"
آری، شیخ مذهب نصرانیت ، اسقف اعظم در همه کشور کفر و دین تنها در اندیشه ی هدایت تائیس است و بیمناک سرنوشت او که کفر و دین دیگران که نه تائیس اند به عهده ی دیگران!
"گاهی بیا و احوال مرا بپرس!"
(1): مصرع اول این بیت را بخط نستعلیق خوش و دقیقی در نسخه ای خطی از نهج البلاغه دیدم و کاتب با اینکه از حکمای بنام شیعه بود و به اخلاص عمل علی ابن ابیطالب مومن و معترف ، حکمت این مصراع معلوم نشد و مصراع دوم به اقتضای مضمون مراع اول بر بداهه آمد و شاید صاحب نسخه ی نهج البلاغه این مصراع را نیز بر بداهه تحریر کرده است. مشق خط را (ر ک. نسخه ی نهج البلاغه منحصر بفرد آستانه مقدسه)
باز "این معنی همچنان سر در دنبال من دارد و گریبانم را رها نمیکند"!
از هنگامیکه غرق در ادیان شده ام کار مانی (1) مرا در میان همه ی پیغمبران شرق و غرب تاریخ بیش از همه مرا "دچار" کرده است. این پیغمبران دیگر همگی همانند همند، یکی بهتر و یکی کمتر، جز محمّد که پیغمبر مسلح است! و جز مانی که پیغمبر هنرمند است. این دومی برای من بسیار شورانگیز است زیرا برای آن نظریه ی خاص من که هنر و مذهب و عرفان، زاده ی یک سرچشمه و آن سرچشمه اضطراب و دغدغه ی غربت و تنهایی انسان متعالی است که بر روی خاک خود را تبعیدی می یابد و هوای وطن دارد و آنچه در این تبعیدگاه می بیند بسش ینست، همسرشتش نسیت، زیباترین "شاهد" است. هنر نیز تجلی چنین اضطرابی است درست همچون وذهب و حال که مانی را می یابم که پیغمبر است و هنرمند، از شادی در پوست نمی گنجم که بزرگترین "دلیل" من و "شاهد" ارجمند من است. پیغمبری و کتاب آسمانیش ارژنگ! در شش فصل. فصل اوّل گل اشتباه، فصل دوم انتظار و اشک ("من انتظار در پس درهای بسته ام" از اینجاست)، فصل سوم اسارت، فصل چهارم شمع محراب (2)، فصل پنجم پنجره ای به بهشت، فصل ششم تنهای محزون.
و من همواره میخواندم که مانی معجزه اش هنر بوده است، برخلاف دیگر انبیاء (گرچه محمّد نیز معجزه اش قرآن است و فصاحت و بلاغت، یعنی زبان شعری و زیبای قرآن، نویسندگی، و میگوید اگر میتوانید مثل یک سوره یکوتاهش بیاورید ) اما داستان مانی معجزه اش هنر محض است، نقاشی است.
من با اینکه او را سخت می شناسم و به مذهبش و شخصیتش و معنویت شگفتش تعصب میورزم و پیوندهای پنهانی نزدیک و شگفتی را میان مانویت و اسلام کشف کرده ام (گرچه برخی از محققان نیز به این حقیقت پی برده اند و حتی شاندل و بعضی از مستشرقان معتقدند که اسلام ساخته ی مانویت است و نماز اسلام درست همان نماز مانوی هاست و پیداست که اسلام نماز و نیایش را از مانی گرفته است این درست است ولی اعتقاد خودم این است که مانی تاثیرات عمیق و تعیین کننده و بسیار مهمی در محمّد و مذهبش داشته است.) ولی دسترسی نداشتن بر آثار هنری مانی که در گوشه و کنار پیدا شده است مرا سخت رنج میداد و بسیار مشتاق بودم که هرچه بیشتر آثاری را که از ارژنگ مانده است ببینم و آنرا با قرآن مقایسه کنم و جلوه درخشان مذهب مانی را درست و عمیق بشناسم تا درست دوازده سال پس از نخستین اثری که از مانویت خواندم و با این مذهب آشنا شدم چند سوره از این کتاب هنری آسمانی را دیدم و که میداند چقدر خوشحال شدم؟ که میداند؟ فریضه ی فلسفی ام را در باب هنر و مذهب به چشم دیدم، نظریه ی پیوند اسلام و مانویت را آشکارا حس کردم.
فصل دوم که سر سوره ای از آن منتشر شده است مرا کلافه کرد!
چقدر بس دانی مخاطب همه ی خطاب های راستین و روحانی انسان لذت بخش است! چه بیچاره بوده اند همه ی شاعران ما که شعرشان تنها زیبایی لفظ و وزن دارد و چه خوشبخت است پرفسور شاندل که شعرش در قالب به اعجاز سخن وحی استو فصاحت و عذوبت سخن علی و در وزن به آهنگ نرم و خوش حرکات سونات مهتاب بتهوون و در معنی و مضمون به خوب فهمی و زیبا فهمی و ظریف فهمی دولاشاپل، مرا، روحی که از کودکی با فهمیدن بار آمده است و با زیبایی های اندیشیدن آشنا است هرگز شعری، غزلی که تنها قالب و وزن در حد اعجاز زیبایی و خوش آهنگی باشد بس نیست. من ده سال است که فریاد میزنم، با خشم فریاد میزنم که ای انسان امروز، هنر را نجات دهید! هنر تنها ابزار تزیین نیست، تنها وسیله ی تفنن نیست ، هنر یک رسالت بزرگ و عمیق دارد، هنر را نباید به دیوار اطاق خواب یا نشیمنمان بیاویزیم و لذت ببریم، نه، هنر یک طوطی گویای اسرار است باید از او بیاموزیم، هنر یک کبوتر قاصر است باید پیامهایش را، پیام های غیبیش را بشنویم، هنر یک مسیح نجات بخش است باید چشم به راهش باشیم تا بیاید و ما را از این جهان سامسارا، از این گردونه ی خفقان آور کار ما نجات دهد، دستمان را بگیرد به نیروانا برساند. هنر میتواند چنین کند، هنر شایسته ی چنین رسالتی است، هنر خواهر زیبای عرفان و حکمت است، هنر همسر بس دان ِ خوب فهم توانای مذهب است، هنر را از چنگ بورژوازی تاجر پول پرست، از دام تبلیغات رادیو تلویزیونی، از منجلاب سرمایه داری سودجو و نسل عیا شهوت پرست خوشگذران سطحی چشم چرا ابه رها کنید، هنر همزاد مذهب و همنژاد فلسفه است ، هنر با مذهب همدرد است، هر دو بیمار اضطراب و بیچاره یدغدغه اند، هر دو غریب این عالم اند، هر دو بیتاب فرارند، میخواهند بروند، میخواهند به بهشت خویش، به رهایی خویش، به نیروانای خویش، به وحدت وجود خویش، به ماوراء این عالم پست راکد تیره دل خاکی پرواز کنند، رهاشان کنید.
این دو با هم زاده اند، عرفان در دامن مذهب و فلسفه پرورده شده است، زاده شده است، از آن روز که این دو را از هم جدا کردند، مذهب راکد و منجمد شد و گرفتار آخوندها و امل ها و هنر رنجور و بیمار شد دچار بورژای پست ، مردمی پوچ و پوک که مرد ماندن اند نه مرد گریز، مرد راحت اند نه مرد درد، مردمی که هنر را جغجغه ی دست بچه ها میدانند ، گل پرده میدانند، تابلو دورنمای "دیوار" میپندارند، آنرا رنگی چشمگیر ئ طرحی جذاب میشناسند تا بر روی گل و خاک و چوب و حلبی و هر جنس تقلبی پست بکشند و آنرا بیارایند، چشمها را بفریبند، کیف کنند!! وای! اگر هنر را از دست بورژوا، از دست سرمایه دار میگرفتیم و به دست بودا ، بدست مسیح ، بدست سقراط میدادیم چه میشد؟ هنر چه میشد؟ مذهب چه میشد؟ زندگی رنگی و طعمی و بعدی و معنایی دیگر داشت آنچنان که امروز حتی در خیال ما نیز نمیگنجد! افسوس!
شمع... نه بر لب طاقچه، نه دروسط جمع، نور ده خلقی که آنرا نمی شناسد و تنها به همین دل خوشند که محفلشان گرم است و روشن است؛ گرم و روشن برای چه؟ برای آنکه دور هم بنشینند و بگویند و بخندند و تخمه بشکنند و بخورند و بیاشامند و عارق بزنند و خوش باشند ! نفرت بر مغزتان!
جای کلید ، دل قفل گشودن و باز کردن و رها شدن و آزادی و آزادی و آزادی ... ! مرسی.
(1): درباره ی نام مانی زبانشناسان تحقیقات بسیار کرده اند. اما من نظریه ی پرفسور شاندل را بیشتر می پسندم که آنرا منسوب به " مان" میداند؛
پسوندی که اشترام و اتصال را می رساند که روح همه ی مذاهب است. جدائی و کوشش و آرزوی اتصال ،اتصال مجدد، چه این جدائی در اتصال اولیه ی خلقت رخ داده است. Re , religion (دوباره) و Legar بمعنی پیوند است و مذهب یعنی این.
(2): هرچه فکر کردم ندانستم که شمعها چرا خاموشند؟
و من نخستین بار که در رسسیدم آن من پولادین خویش را که غروری روئین بر تن داشت، غروری که با هر ضربه ای که روزگار بر آن فرود آورده بود و هر گرزی که حوادث بر سرش کوفته بود سخت تر گشته بود، بر قامتش فرو شکستم که در راه طلب این اوّل قدم است. چه غرور حجاب راه است که گفته اند: "نامرد غرورش را میفروشد و جوانمرد آنرا میشکند، نه به زر و زور، بل بر سر دوست که غرورهای بزرگ همواره از عصیان و صلابت سیراب میشوند و یکبار از تسلیم و شکست سیراب میشوند و سیراب تر و آنبار آن هنگام است که این معامله نه در کار دنیا است که در کار آخرت است و آدمیان بر دو گونه اند: خلق کوچه و بازار که سر به بند کرنش و زور میآورند و گزیدگان که سر به لبه ی تیغ میسپارندو به ربقه ی تسلیم نمیآورند، دل به کمند نیایش دوست میدهند و بسیار اندک اند آنها که در ظلمت شبهای هولناک شکنجه گاهها و در آغوش مرگی خونین یک "لفظِ" آلوده به ستایشی نگفته اند و یک "سطرِ " آغشته به خواهشی ننوشته اند و آنگاه در غوغای پر هراس کفر و زور و خدعه و کینه ی قیصر سر به دیوار مهراوه ی ممنوع نهاده اند و در برابر "تصویر" مریم- زیباترین دختران اورشلیم، مادر عیسی روح الله مسیح کلمه الله، مریم همسر محبوب تئوس که اشباه الرجال قرون وسطی همسر یوسف نجارش میخواندند- غریبانه اشک ریخته اند، دردمندانه گریسته اند و سرودها و دعاهای گدازان از آتش نیاز و از بیتابی ِ طلب را از عمق نهادشان بسختی برکشیده اد و سرشار از شوق و سرمست از لذت بر سر و روی تصویر "او" ریخته اند .
چه زشت است از قربانی های خویش در راه ایمان خویش سن گفتن!
چه زشت! من اگر ناچار شدم که نامی از قربانی های خویش برم نه از سر پستی است، این را همه میدانند که من نه مردی سوداگرم و نه مردی تنگ چشم، از آن رو بود که آنرا بپذیرند، نگویند نگهدار، مکش، حیف است، مریز، اگر از آن نام بردم تا بنمایم ، نام نبردم تا آنرا ارج نهند ، قیمتش را بدانند؛ هرگز؛ نام بردم تا بی ارجی آنرا بنمایم که به هیچ نمی ارزد، تا بشناسند که اگر جهان را در بهایش بپردازند ارزان خریده اند و اگر به لبخندک رضایتی بخرندش گران فروخته ام!
داستان من داستان عطار است. ما صوفیان همه خویشاوندان یکدیگریم و پروردگان یک مکتبیم(1). مغولی او را از آن پس که ریختند و زدند و کشتند و سوختند و غارت کردند و بردند و رفتند ، اسیر کرد و ریسمانی بر گردنش بست و به بندگی خویشتن آورد و بر بازار عرضه اش کرد تا بفروشدش، مردی آمد خریدار، گفت این بنده به چند؟ مغول گفت به چند خری؟ گفت به هزار درهم. عطار گفت مفروش که بیش از این ارزم. نفروخت. دیگری آمد و گفت: به یک دینار! عطار گفت: بفروش که کمتر از این ارزم. مغول به غضب آمد و سرش به تیغ برکند. عطار سر بریده ی خویش را از خاک برگرفت. میدوید و در نای خون آلودش نعره ی مستانه س شوق میزد و شتابان میرفت تا به آنجا که هم اکنون گور اوست بایستاد و سر از دست بنهاد و آرام گرفت.
آری، در این بازار سوداگری را شیوه ای دیگر است و کسی فهم کند که سودا زده باشد و گرفتار موج سودا که همسایه ی دیوار به دیوار جنون است! و چه میگویم؟ جنون همسایه ی آرام و عاقل این دیوانه ی ناآرام خطرناک است که در کوه خاره می افتد و موم نرمش می کند و در برج پوللاد میگیرد و شمع بیزارش میسازد و وای که چه شور انگیز و عظیم است عشق و ایمان! و دریغ که فهم های خو کرده به اندک ها و آلوده به پلیدی ها آنرا به زن و هوس و پستی شهوت و پلیدی زر و دنائت زور و ... بالاخره به دنیا و به زندگیش آغشته اند! و دریغ! و دریغ که کسی در همه ی عالم نمیداند که چه میگویم؟ که این عشق که در من افتاده است نا از آنهاست که آدمیان می شناسند که آدمیان عشق خدا را میشناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و از اینگونه... و آنچه با من است ، نه، آنچه من با اویم با این رنگها بیگانه است ، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است ...اما... افسوس که ...نیست!
معشوق من چنان لطیف است که خود را به "بودن" نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن میکرد نه معشوق من بود.
معشوق من، رزاس من، موعود بکت، "گودو"ی بکت است، منتظری که هیچگاه نمیرسد! انتظاری که همواره پس از مرگ پایان میگیرد، چنانکه این عشق نیز...هم!
(1): ما صوفیان صفا از عالم دگریم عالم تمام صور ما خالق صوریم...
(میرزا حبیب خراسانی)
اما بسدانک شمع میداند که جایگاه شایسته و والای شمع کجاست؟
ساموئل اسمایلز در کتاب "اخلاق" زنی را حکایت میکند که همسرش را که در کشاکش سیاسی مقامات درخشان و موقعیت های برجسته و حساسی یافته بوده است و در کودتایی او را میگیرند و دشمانان ملتش به جرم آزادیخواهی و وطن پرستی تیربارانش می کنند و سپس بر چوبه ی دار جنازه اش را بالا میبرند.
وی پیشاپیش مردمی که به نظاره آمده بودند و هر یک سخنی در ستایش او میگفتند گفت: "همسرم ! میدانم ، میبینم، این بلندترین مقامیست که در زندگیت بدست آورده ای"!
وقتی این حکایت را خواندم به این فکر افتادم که اگر مرد نیز میتوانست سخن زیبای همسر بس دانکش را بشنود چه لذتی میبرد! در پاسخ او چه میگفت؟ بیشک میگفت:"همسرم، این عالیترین و زیباترین و عمیق ترین ستایشی است که در زندگی شنیده ام، این شدیدترین و هیجان انگیزترین لذتی است که از تعبیری برده ام. همسرم! تو نشان دادی که مرا خوب ، قشنگ و دقیق می شناسی، میفهمی. هیچکس این "کلمه" را به این خوبی معنی نکرده است...آری، مقامی را که تو برایم رسم کردی از همه ی مقاماتی که در ازای فروش میراث اجدادم و اندوخته های خودم میتوانستم بدست آورم بالاتر و عزیزتر است!
راست میگفت آن ندا که مفروش، برو، در پایاین این را شاهزاده ی اسیری آنرا گران خواهد خرید، در ازای آن گرامیترین جایگاهی را که در این جهان هست به تو خواهد بخشید.
آری، برجی بلند و افراشته در کویری پست، یکنواخت، بی پناه و پناهگاه!
بر بالای آن آشیانه های کبوتران اعجاز، کبوتران قاصد، قاصد پیغامهای اهورائی، بخشندگان الهام های ملکوتی، فرستندگان آیات وحی خداوندی،کشور سبز آرزوها، امیدها، کانون اسرار خوب،رازهای پاک ، چشمه ساران معانی کبود، که در هر بال گشودنشان باران مهربان سوگند و سرود، پیک و پیمان، نوازش و پیغام بر سر و رویت باریدن میگیرد آنچنان که خیست میکند، جامه- ات بر اندامت میچسبد، نفست در سر راه سینه میماند، پلکهایت فرو بسته میشود و تو همچون کودکی که ناگهان صاعقه ای در آشمان آبی برق زند و تندری بر سرش وبد و کودک تنها را ریزش تند مهاجم باران سیل خیز بهاری در زیر گیرد، بیچاره میشوی، پریشان میشوی و احساس میکنی که کوزه ی گرم و خشک و غبارآلوده ای هستی در زیر باران و داری خنک میشوی، داری شسته میشوی، داری پر میشوی...و چه لذت روشن و پاک و خوبی است لذت احساس پر شدن، سیراب شدن، سرشار شدن!
برجی همچون قامت والای نیازی! نه نیاز تاجری، نامجویی، زرپرستی، جاهطلبی... نیاز پست خاکی ای سر به زمین فرو برده و خوار و بیرمق و ذلیل، نه، قامت نیاز دلی که هرگز چشم به دست هستی نگشوده است ، هرگز چشم به کیسه ی فقیر زندگی نداشته است، قامت نیازی که جز به آسمانها، به آنسوی سقف آسمان این جهان سر بر نداشته است، نیازی که همچون سرو، تنها به آسمان بلند سر کسیده است و به هیچ سوی دیگر ننگریسته است، قامت نیازی که از هرچه در بهشتش خداوند انداخته است بی نیاز است و تنها دل به او، خود او "خدا" بسته و جز عشق او از او هیچ نخواسته است که علی گفته است که:"گروهی بهشت می جویند، اینانسودجویانند و طماع، گروهی از دوزخ بیم دارند و اینان عاجزانند و ترسو، و گروهی بی طمع بهشتش و بی بیم دوزخش میخواهند عشق بورزند و اینان آزادگانند و آزاد" عشق، چرا؟ عشق تنها کار بی چرای عالم است، چه، آفرینش بدان پایان میگیرد . نقش مقصود در گارگاه هستی او است. او یک فعل بی برای است. غایت همه ی غایات عالم " برای" نمیتواند داشت. میگویند چون در پایان دوازدهمین سال بعثت، مانی، ارژنگ را به پایان برد و به خدا داد، خدا در آن نگریست و سه شب و سه روز از آن چشم بر نداشت و چون به فصل "اشک و درد و انتظار" رسید ناگهان سر برداشت، نفسی را که از آغاز خلقت در سینه نگهداشته بودو درحالیکه اشک شوق در چشمش حلقه می بست گفت:
"شمعی پنهان بودم دوست داشتم مرا بشناسند، مانی را آفریدم (1) و اکنون به کام دل خویش رسیدم". و سس به اندیشه فرو رفت و شبی را تا سحر بیدار ماند در اندیشه ی انسان ، و سحرگاه از شوق فریاد زد که:
تبارک الله احسن الخالقین (2)(آفرین بر خودم بهترین آفرینندگان!)
یعنی: به! ببین چه ساخته ام! از آب و گل! روح خودم را در او دمیدم و اینچنین شد! و این است که مرا اینچنین میشناسد ! که خود را میشناسد که گفته اند: خود را بشناس تا خدا را بشناسی. چه، "خود" روح خدا است در اندام تو ای مانی من!(3) ای مبعوث هنرمند بسیار دان من ، ای آشنای نازنین گرانبهاس نفیس من، ای روح من، خود من؛
(1): این حدیث را پسش از ایم نیز در داستان خلقت آدم از زبان او آورده اند (ر.ک رساله ی عین القضاه همدانی)
(2): عین این داستان اخیر در قرآن نیز آمده است و از این رو است که به جای ترجمه ی متن ، عین آیه ی قرآن را آوردم که مسلمانان سابقه ی ذهنی دارند.
(3): در اینجا روح وحدت وجود که مبنای هر مذهب راستینی است آشکاراست و با اینکه مانی دوگانه شناس است و ثنوی است و به وجود نور و ظلمت با هم در عالم معتقد است، ولی پیروزی نهائی را از آن نور میداند و ظلمت را فنا شدنی و لنسان را حلول کرده در خدا.
در آن حال که از بازارهای گرم و داغ میگذشتم و یاران یکایک در هر بازاری شتر زرد موی خویش را به بهایی میفروختند و شاد و خندان میرفتند و من گریبان خویش و افسار شتر شیرمست زرین موی خویش را از دست و دام بازارگانان در میبردم و میگذشتم در دل من ندایی میگفت که مفروش، خوب که نفروختی، مفروش که در پایان این راه ، در دور دست تو را منتظرند، شهزاده ای آزاده ای اسیر قلعه ی دیوان ، به حیله ی جادو در بند گرفتار . چشم براه که: فریادرسی میاید، و به صدای هر پایی سر از گریبان تنهایی غمگینش برمیدارد که: کسی میآید، و او خریدار تو است ؛ نیازمند تو است ، مفروش ، نگهدار، او گران خواهد خرید ، ارزان مفروش که اگر تو را پادشاهی دهند ارزان داده اند و او گران خواهد داد، مفروش، برگیر و برو ، برو، برو، تا به کویری رسیدی خلوت و سوخته و پر هول و بی آب و آبادی، مترس ، مهراس ، برو، برو، عطش سوزان و گرگان آدمیخوار بسیار و افسون و جادو همه جا در کمین و ماران و غولان بر سر راه اما ... مترس، برو...برو تا آنگاه که میرسی به سوادی، سیاهی ای از دور ، برو، برو، برجی است چون آرزو کشیده، هم چون مناره ی دیدبانی در سینه ی گسترده ی کویر افراشته ، همچون سرویاز قلب صحرای سوزان روییده، برجی است که خداوند خدا، در آن هفتمین روز خلقت که تو را نیز آفرید و روانت را نیز آفرید و آن همه عجایب در آن نهاد و آنرا به خواستن ها و آرزوکردن ها و داشتن ها و معنی ها و رازهای رنگارنگ گونه گون بیاراست آنرا نیز به خاطر تو در این کویر بیکس بی فریاد بنیاد کرد آنرا همه از تو ساخت، هر خشت او، هر آب و گل او، هر کتیبه ی او، هر غرفه ی او و پنجره ی او و زیور او ، زینت او و رنگ او و شکل او و اندازه ی او ... همه را از تو بگرفت و آنره عینیت داد و از آنها برجی برافراشت همه مصالحش از تو و اینک او را می بینی که راسی تو را بالای او کردند و آرزوی تو را اندام او و شرف تو را قامت او و فخر تو را سر او و خیال تو را طرح او و دل تو را دهانه ی او و هوش تو را دماغه ی او و غرور تو را گردنه ی او و قدرت اعجازگر افسانه پرداز هنرمند اتوپیاساز عجایب آفرین تو را چسمه سارهای او و مذهب تو را رنگ دریچه های مرموز و آقای او و بالهای خوش پرواز شوق تو را پایه های او و تــــــــــــــــــــــو را دسته های تو و رقت دل و رقت اندیشه ی تو را میانه ی او و تواضع نرم و زیبا و اشرافی تو را آبشار او و ..... تا کی بگویم؟ تا کی؟
حیف که نمی شود، مجال نیست ، علم حضوری.
برجی همچون قامت اندام الهه ای که خداوند که ذاتش از هوس منزه است از دیدار او چهره اش از شرم سرخ میشود آنچنان که فرشتگان و دیوان و ایزدان و امشاسیندان و راجگان و خواجگان در می یابند؛ برجی همچون خیال شاعر استادی که هر روز دیوانی میتوانست پرداخت و هر لحظه غزلی و ترانه ای میتوانست بر بدیهه سرود و نپرداخت و نسرود و همه عمر و همه هنرمندی خویش در کار یک تنها قصیده (1)کردِ قصیده ای غرا در بحر"تقارب" مطلعش تغزل و تشبیب آمیخته با وصف بهار و سپس چاک گریبان صبحدم خوش طلوع سپیده دم امید رنگ شورانگیز ، و از آن روئیده "ساقه ی ناز صبح" و بر آن کله بسته ... نمیدانم چه؟ نمیدانم چگونه میتوان گفت؟ و سپس تخلص گریز از مطلع به مضمون، چه تخلصی! چه گریزی! و سپس مضمون ، روح قصیده ، قلب شعر ، سرشار از شگفتی و سحر و تب و تاب و معنی و پاکی و زیبایی و خوبی و عمق و ظرافت و لطف و دقایق خیال و لطایف هنر و ظرایف عاطفه ... ویرانه ای درهم ریخته از کاخ پادشاهی ، تخت جمشیدی غارت شده در هجوم لشگر روم و سوخته از آتش عشق اسکندر و در درون ، گنجها و گنجها و گنجها! و سپس حسن طلب و آنگاه تخلص شاعر، سراینده ی قصیده و آنگاه حسن مقطع! پایان خوش و خوب و خوشبخت روزگار شاعر که در دل ممدوح خانه کرده است وصله اش را زرین خامه داده است.
قصیده ای سلیس و سرشار از جزالت لفظ و لطافت معنی و دقت توصیف و مهارت تشبیه و قدرت استعاره و قوت کنایات و تضمین آیات... قصیده ای کلماتش همه کلمه الله و زبانش زبان بلاغت علی و معانیش معانی رساله العشی و بث الشکوی عیت القضاه و وزنش سونات "اشکها و لبخندها" ی شاندل و رمزهایش" اساطیر خلقت" چین، "سفر تکوین" تورات و استعاراتش میتولوژی پرومته ی در زنجیر و تشبیهاتش سیره ی محمد و سرزنش دشمنان حسود پست اندیشش و مطلعش آفرینش انسانو خلقت آدم و ... مقطعش کنز رو دولاکرواپاری 1369 و عنوانش مشعل ایمان! آه! خدایا! چقدر خوشحالم!هستند در این دنیا "بسیار بسیار کسانی" که مرا به این دقت و درستی و ظرافت و زیبایی میفهمند! خیلی هوشیارانه! هوشی به تیزی سر سوزن، به نرمی مخمل ابر، به ظرافت نقطه های موهوم و زیبای مردمک چشم ، به نازکی شاخک اسرارآمیز و گیرنده و فرستنده ی یک پروانه ی زرین بال جوان! به روانی و شیرینی و خوش آهنگی این دو خط شعر خوب و لوالجی که همیشه بر لبهای من نشیمن داند:
نسیم دندانک و بَس دانک و خندانک و شوخ
که جهان آنک بر ما لب او زندان کرد
لب او بینی گویی که یکی زیر عقیـــــــــــق
یا میان دو گل اندر شکری پنــهان کرد
آفرین و لوالجی که از میان همه ی شاعران غزلسرای تاریخ ادبیات ما تنها اوست که گویی از میان زیبایی ها ی محبوب "بس دانی" او را نیز دریافته است که تا کجا محب صادق صاحبدل را بیتاب لذت میکند، فربه میکند، سرحالش میآورد، نشئه اش میکند و کیست در همه ی عالم که بداند عزیزترین و ارجمند ترین و دقیق ترین و حساس ترین جایگاه یک گل یا یک قلم ، یا یک ... شمع در این دنیا، در این زندگی کجا است! این همه شاعران این ملک ، خوش فهم ترین و صاحبدلترین و حساس ترین و زیباشناس ترین مردم این ملت از شمع و گل و پروانه و بلبل سخن گفته اند ، همه شمه را در میانه ی جمع نهاده اند! بیشعورهای احمق! شمع برای آنها چیست؟ یک مجلس آراء ، اهل بزم، روشنی بخش جمع و جمعیت! سخنران، استاد، سیاستمدار، مردمدار، مشهور، محبوب همگان ... مفید، مصلح...خلاصه : " خیلی قابل استفاده"! بقول آن خواهری که به برادر گرفتار مبتلای دردمند پریشانش میگفت تو باید بت شوی، شمع انجمن هستی، تو را باید بستایند، همگان بپرستند، تو حق نداری انسان باشی، تو بتی و چون دید که برادرش بیمار شده است و جنون در پرده های مغزش و قلبش خانه کرده است و دیگر شفا یافتنی نیست چه کرد و چه ها کرد؟ و... تا از شدت غم بیمار شدو از یاءس و رنج از دست رفتن برادرش، شکستن بتش اندیشه اش پریشان گشت(داستان Les cah. verts)برای آن اهل معناها و اهل دل های انگشت شمار شمع چیست؟ چراغ خلوت تاریک شبهای تنهایی؛ برای شاندل چیست؟ تنهای گدازان و اشکریز خلوت معبد، همدم روح منتظر و دردمند معبد. قدسی زمزمه گر محراب عبادت...