|
کتاب دکتر شریعتی
|
سرازیر شد، صخره ها و سنگریزها را دیوانه وار میدوید تا خود را به خانه برساند ... میلرزید ... بر من آب بریزید ، آب سرد بریزید ... مرا بپوشانید....بپوشانید! و تاریخ آغاز شد ، و تاریخ ایران پس از اسلام...
و ایران اینچنین اسلام آورد...
حمله ی عرب با همه یحمله های دیگر فرق داشت، مورخان این را چه می فهمند؟ برای شناختن این "حادثه" شرط اول شناختن ایران است ، نه تاریخ حوادثش ، جغرافیش؛ این را که شاگرد مدرسه ها هم میدانند و میتوانند دانست، روحش، حیاتش، حقیقت راستین ذاتش! و اسلام را شناخت؛ نه شعائر و دثائرش را و احکام و آداب و رسوم و سرگذشت ظاهرش را، روحش را، معنیش را، آن حقیقت پنهانی راستین شگفتش را! که میداند؟ هیچکس، حتی آخوندها و آیة الله ها که عمری با اسلام بوده اند و هستند و همه ی های و هویشان از اسلام است و خود را متولی این ایمان شگفت و حامی و آشنا و دلسوز و عالم آن میدانند و مینمایند نمیشناسند؛ میگویند کم میشناسند، کج میشناسند و من میگویم آنها به همان اندازه اسلام را میشناسند که من آنها را! اسلامشان غیر از آخوند است! بقول مولانا:
ما ز قرآن مغز را برداشتیم پوست را پیش سگان انداختیم!
(گرچه حرف بی ادبانه ای است!)
شناخت اسلام و شناخت ایران نخستین شرظ تحقیق و شناخت راستین تاریخ اسلام ِ ایران است و افسوس که هیچکس اینرا نمی شناسد. ایران شناسان مشهور چه کسانی اند؟ آنها که شاهنامه را میخوانند! شاهنامه پوسته ی ایران است! آنها که حوادث تاریخ ایران را میشناسند و حوادث جز ایران است، آنها که جغرافیای ایران را مشناسند و جغرافیا لش ایران است، آنها که نژاد ایران را میشناسند و نژاد جسم ایران است... خواهید گفت آنها که ادبیات ایران را می شناسند ... آری، اما کی ادبیات حقیقی ایران را می شناسد ؟ این سنگنبشته های میخی و این اوراق پراکنده ی رسمی که از فارسی باستان و پهلوی نشر شده است از ادبیات و شعر و روح و دل ایران حکایت می کند؟! چقدر ساده لوحانه است! و سطحی و عامیانه!
چطور خود را قانع میکنند که ملتی چون ملت کهن و سرد و گرم چشیده و پر سرگذشت ایران را در چند کتیبه ی میخی: "منم داریوش شاه، شاه شاهان، شاه مردان و اسبان و الاغان و سایر حیوانات! شاه سراندیب، شاه مصر ، شاه پارس، شاه ابرشهر،شاه... بابل، شاه آشور که سرزمین ... را یگرفتماین شاهی اهورامزدا مرا داد و این سنگنبشته را پدرم داریوش شاه، شاه شاهان ساخت و من بر روی آن این مزخرفات را نوشتم!" خلاصه کنند و با همین حرفهای رسمی آشکار مصلحتی بخواهد از درون و از حال و حالات یک ملت در طول سه هزار سال تاریخش سر در آورند!
اگر بخواهم تواضع بسیار نشان دهم و اعتراف کنم که هستند کسانی که ایران را میشناسند و نیز هستند کسانی که اسلام را میشناسند اینرا نمی توانم قبول کنم که هست کسی که این هر دو را بشناسد و چگونه بی شناختن هر دو میتوان تاریخ اسلام آوردن ایران و آثاری را که اسلام بر این قوم شگفت آریایی گذاشته است فهمید؟ " اسلام به ایران که آمد دیگر نه اسلام ، اسلام مان و نه ایران ، ایران ، هر دو رفتند و نابود شدند و از هر دو نامی و یادی و تصویری برجا نماند این هر دو رفتند و تشیع را بر جا نهادند. تشیع فرزند رشید و عزیز این ازدواج مقدس بود"(1)!
من قصد دارم که خلاصه ی نظریات و تحقیقاتم را از نظر تاریخی، مذهبی، روانشناسی فردی و اجتماعی و جامعه شناسی در پیوند اسلام و ایران تدوین کنم که اگر بر من خرده نگیرید که ادعای اعلمیت کرده ام میگویم که من در میان همه ی محققان تنها کسی هستم که به این کار توانایم چه هم ایران را که وطن من است و بخصوص از نظر روانشناسی نژادی و اجتماعی و تاریخی آنرا خوب میشناسم و با ادب و شعر و مذهب و فلسفه اش که حقیقت روح و اندیشه ی او را میسازد آشنای نزدیک دارم و هم به تصدیق همه اسلامشناس ام و گرچه عوام می پندارند که آیت الله و آخوند باید از اسلام حرف بزنند اهل نظر میدانند که آخوند گرچه با اسلام نان میخورد و زندگی میکند اما آنرا نمی فهمد و جز رساله ی عملیه در آداب و احکام ظاهری اسلام از آن چیزی نمیداند. اسلام را باید از پرفسور ماسینیون پرسید نه از حضرت مستطاب جلالتمآب حجة الاسلام و المسلمین الفقیه الخبیر المحدث الاصولی الحکیم، جناب آقای حاجی آقا سید محمد مهدی البحر العلومی المشهدی ثم القمی الصفهانی المولد، النجف الموطن الکربلا مدفن انشاء الله تعالی! هـــــــــــــــو! ماشالله مثل هزار لای گوشفند هر چه می کشی می آید ! ما همین است، غیر از همین اسم ها و ریش و پشم و تسبیح و انگشتر و عمامه و عبا و سایر مخلفات هیچ نیست، جز یک شکم و بقیه اش باد! او اسلام چه میفهمد!
امام علی را باید از دولاشاپلی پرسید که دوازده سال است شب و روز درباره ی او میاندیشد و نهج البلاغه اش را بزبان خود تدوین کرده است و افکار و حالات و زندگی و زنجها و دردها و گرفتاریهایش را در این کوفه ی پلید پر دشمن پست میداند و میداند که این "خونریز خشمگین صحنه یپکار" چه شد که "سوخته ی خاموش خلوت محراب" شد؟ این شیر خدا در این نخلستان خاموش چرا مینالد؟ چرا سر در حلقوم چاه برده است؟ دردش چیست؟ ، نه از آن عربی که تولیت حرم او را دارد و هر روز ضریحش را گردگیری میکند و آب و جارو و گلاب و فرش و پرده و نذر و نذور و شمع و مُهر و تسبیح و ....
اما رضا را باید از پدر من پرسید که کیست و سرگذشتش چیست یا از تیمسار سپهبد نادر باتمانقلیچ استاندارد و نیابت تولیت عظمی! از شیخ بهایی باید پرسید که ضامن آهو ، سلطان غریب ارض طوش، مسموم انگور زهرآلود خلافت... یعنی چه یا از ناصرالدین شاه و شاه عباس که تولیت آستانه ی او را دارند؟ درست است که مقام ایشان بالا و والا است و ریئس مملکت اند اما این یک کار دیگری است این امام شناس میخواهد.
بگذریم...
(1): نظریه ی شاندل در تاریخ ادیان ، رک:
Les causeries de la
Solitude. Tunisie, 1968, p.1750
Les Edition de Minuit
و چنین شد و کسی نیست تا آن استاد بزرگوار را که بر آن مجموعه ی آثار نوشت که :آنچه که در پانزده سال اینجا گرد آمده است از شعر و نثر و ادب و سیاست و فلسفه و مذهب و نقد و تاریخ...همه در یک شب تحریر شده است و به یک قلم ... که گرچه رنگها و معانی متفاوت و متنوع است و تحول و کمال بسرعت محسوس است اما قلم و صاحب قلم یکیست در این سالیان که در نسبت سن نویسنده و بالاخص این فصل عمر که فصل متغیر و ذاتا" متحول است و با توجه به دوره ای که در آن سالیان بسیار درازی محسوب است و همه در یک طریق و رو به یک هدف و آن بیداری و روشنایی و آزادی و مردم است و همه دارای یک روح و یک فکر و آن ، اشاعه ی ایمان و عقیده ی خویش است و در سراسر این "به کجا تکیه کنیم؟ " همه جا کوشش آن بوده است که به این عنوان استفهامی از هر راهی و به هر زبانی جواب داده شود ... و بنظر نویسنده این سطور بزرگتر فضیلت این کتاب و نویسنده ی... آن این است که در این سالهای طولانی حتی در شعر و نوسته های ادبیش سخنی از خود نگفته است و قلمش همیشه حکایت از دردها و سود و زیان ها و بیم و امیدهای مردم میکند و خود وی در این مجموعه در همه جا غایب است.
کسی نیست که خبر دهد که آخر شاهنامه خوش است ، آخر شاهنامه دیگر نه حماسه ی رستم زال است ، تراژدی رستم فرخزاد است، نه حدیث دیو سپید و سیمرغ که داستان خلیفه ی گوژپست است و طوطی هند، نه جنگ و گرز و میدان و سپر و شمشیر و رخش بادپای که صلح است و قلم و خلوت محراب و سپر تقیه و دفتر سبز و آرزوی فرار به هند(1)، نه آتش آذر گشتسب و آذرفرنبغ ، که که آذر برزین مهر است(2) و شعله ی میترا، نه نار که نیروانا، به غرور نژادی و افتخارات تاریخی که صفای ایمان و فضائل حال و آرزوهای آینده ، نه مزمزه ی خاطرات عصر طلایی روزگار جمشید و جام جمش که انتظار رسیدن آخرالزمان و عصر مهدی منتَظََر و شمشیر انتقامش ، نه رستم دستان که علی و نخلستان ، که رجز جنگ که ناله ی درد، نه نامه ی شاهان وموبدان که سرود فرشتگان و زمزمه ی عارفان، نه کاخ که مهراب ، نه سیاه که سبز، نه شاهپرستی که خداپرستی، نه قهقه ی مستانه ی نوروز که تنهایی مغموم و محروم نوروز،... که اسلام همه چیز را دگرگون کرد. اسلام تنها حادثه ای است که ملتی را برد و ملتی دیگر آوردو میان این دو جز نامی و مکانی مشترک نیست.
ملت ایران، پیش از شکست از اسلام حوادث بسیار و کسمکس ها و جنگها و یورشهای گونه گون و خطرناک و خونین دیده است ، هیاطله و اسکند و خزر و روم و حتی عرب ، عربِ بی اسلام... همه را در دل بزرگ و نیرومندش هضم کرد.روانشناسی ملت ایران این حقیقت مسلم را همه وقت نشان داده است که او نرمترین قوم است، به نرمی هوا و آب دریا، هر گردبادی و هر رودی به آسانی در آن فرو میرود، کمتر در برابر ورود عنصری تازه، صلابت و تعصب نشان داده است بگونه ای که این قضاوت ارسطو است درباره ی او که:"ایرانی باهوش و بافرهنگ است اما در برابر بیگانه نرم است و زودپذیر!" این یک قضاوت عمومی است اما آنرا بدینگونه باید تکمیل کرد که قدرت هضم کننده ی او نیز خارق العاده است، همه یاقوام بر او تاخته اند، اما همه را در خود نابود کرده است و محو ساخته است و خود باز پس از هر حمله و شکستی بر جای مانده است، همچنان که بوده است.
این حقیقت در همه ی جمله هایی که به ایران شده است صادق است حتی حمله ی اسکندر و یونانیان نیرومند و با تمدن و فرهنگ و علم ... اما داستان اسلام دیگر است ، اسلام آمد و جاگیر شد و چه جاگیری یی! چگونه آمد و چگونه نشست و چه کرد؟ اینها سوالاتی است که همواره مطرح است و هیچ مورخی نتوانسته است بدانها پاسخ گوید! شگفتا که تاریخ جز همینها نیست و آنها که تاریخ مینویسند نمیدانم چه میکنند؟ همه سطحی و همه دروغ و همه تهمت و همه سخنانی ابلهانه و همه پوچ و تاریک. آنها هرگز زحمت آنرا به خود نداده اند که داستان اسلام و ایران را دقیق و همه جانبه و با چشمانی تیز بین و هوشی نبوغ آمیز و مغزی فهمیده و دلی معنی یاب بررسی کنند و بفهمند، آنرا نمی شناسند و از این رو "به قیاس با دیگر حوادث مشابه تاریخی" درباره ی آن قضاوت میکنند:" ایران ضعف نشان داد، افتخاراتش بر باد رفت ، فرهنگ و گذشته و آوازه و زبان و ادبیات و قدرت و شکوه و استقلال و آزادیش نابود شد ! کو دیگر آن عشوت دیرین؟ کو دیگر آن ایام پاک اهورایی؟ کو مذهب پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک؟ کو شکوه و حشمت دارا و کورش و عدل انوشیروان و اندیشه ی بزرگمهر و سپیدی زرتشت شپند من؟ کو آن روزگاران که در شرق نام او یادآور روشنایی و غرور و قدرت بود و در غرب یادآور پیشتازی و رزم و حکمت؟ دریغا که بر باد رفت، اسلام آمد، مدائن ر غارت کرد، قالی زربفت قطعه قطعه شد، آتشهای مقدس خاموش گشت، کتابخانه ها را بسوخت! قلم را بشکست زبان سخنور را گنگ کرد، دلی را که قلعه ی استوار سلاح و شیهه ی اسبان نبرد بود با برجهای بلندش و پاسداران بیدار دلش و حصارهای استوارش که دست انیران بدان نمیرسید فرو ریخت و کانون غم و جنون و آشفتگی و پریشانی و درد شد و هراس و تپیدن و نالیدن!جنگ اهورامزدا و اهریمن خاموش شد و توحید خدای یگانه بر جهان چیره گشت ، عصیان فرو نشست و تسلیم(3)فرا رسید. آن همه طغیان و فریاد و تاخت و تاز در شرق و غرب ، از روم و ارمنستان و هند و مصر و چین و بین النهرین ، همه در پای گلدسته ای که هر صبح و ظهر و عصر و مغرب و شب و نیمه شب او را به نماز میخواند و به نیایش آرام گرفت:
حی علی خیرالعمل ! حی علی خیر العمل بشتاب به بهترین کار! بشتاب به بهترین کار! اشهد ان علیا" ولی الله ... اشهد ان علیا" ولی الله...
دریغا که پرستش شاهنشاه جایش را به پرستش علی داد و رقص و پایکوبی در بارگاه تالار خشایار شاه به نالیدن در معبد و سر نهادن به دیوار خلوت مهراب و قندیلهای زرین رنگارنگ صد شعله به شعله ی بیقرار و اشکریز شمع! و جای همای سعادت و شهرت را هدهد سلیمان گرفت و طوطی اسرار هند و سمندر آتش و عنقای بی نام و نشان! کو سیمرغ؟ دیگر نیست! دیگر جز دو مرغ نیست ، دو طوطی سبزابی قاصدان الهام های ماورائی، دو غار حرای پیامبر دل(4) که در نخستین مکتوب که بر او ظاهر شد و گفت: اقراء ، اقراء و هی گفت نمیتوانم بخوانم و هی گفت: اقراء و هی گفت نمی توانم بخوانم و گلویش را چنان فشرد که احساس مرگ کرد و با خشم و هجوم گفت اقراء و هر چه گفت من یک امی ام ، خواندن این وحی را نمیدانم ، نمی توانم ، من شبان بوده ام و مرد صحرا و آفتاب و تنهایی و سختی و رنج ونه مدرسه دیده ام و نه استاد داشته ام و ن درس خوانده ام! واینبار نوری سبز ظاهر شد و بر این امی زد و "او" باز گلویش را به خشم و قهر فشرد آنچنان که احساس خفقان کرد و ناچار چشم گشود و نگاههایش را از موج اشک بر آن مکتوب سپید دوخت و کم کم دی دکه آری! میتواند بخواند و ... خواند و بیرون آمد، سراپایش مرتعش و جانش آتش گرفته و عرق بر چهره اش نشسته میلرزید و هراس بر او چیره شده بود ، بیرون آمد، میترسید به جایی نگاه کند ، دید که باز چهره ی "او" در قلب آسمان پیدا شد و اندامش زمین تا سینه محو آسمان کشیده نتوانست دسدار او را تحمل کند ، روی برگرداند، در گوشه ی دیگر آسمان باز چهره ی او ، اندام او، نتوانست... باز در گوشه ی دیگر چهره ی او ، اندام او ... آه ! او همه جا هست، همه جا! زمین ، آسمان، سرتاسر افق ها ، در دل ابرها ، در ماه ، در تک تک ستاره ها ، در کوه ، در دشت، ... همه جا پر از اوست، هوا مملو از اوست چشمانش را بست ، نه، در دایره های رنگین و رقصان و چرخان پشت پلکهایش باز او، باز همه ی دایره های موهوم سبز، آبی و کبود و باز تصویر او و باز "سوال اوگ و ... چه کند؟ بکجا بگریزد؟ آه ! این صدا! این صدا چیست؟ از زمین بر میخیزد، ... از آسما ن میبارد، همه ی ریگهای صحرا ، همه یستاره های آسمان آنرا تکرار میکنند، از همه یذرات آفرینش برمیاید!
(1): اسلام از تسلیم است، بمعنی تسلیم شدن در برابر اراده ی خدا و واگذاری خود و خواست خود به عشق او و خواست او
(2): سخن از اسلام ایران است ، یعنی تشیع که سرچشمه ی الهام و و کانون وحی اش دو تا است! نبوت و ولایت ، قرآن و نهج البلاغه ، محمد و علی، ولایت علی ، یعنی تبری و تولی، بیزاری از دشمنان علی ، دوستی دوستداران علی ، حب علی و ایمان به محمد ، این است اسلام ایران ، اسلام ایران ِ ایمان است و عشق ، ایمان به پیامبر و عشق به امام. این است که شیعه میگوید بی عشق علی دین بیهوده است و نمار بی ثمر ، بی عشق ولایت ایمان به نبوت هیچ نیست ، از پل صراط که بر جهنم بسته اند و به بهشت بولونی و درخت طوبی و "رودلاکروا" می رسد، به نیروی ولایت و شفاعت علی باید گدشت...
(3): اشاره است به فرار ایرانیان به هند پس از سلطه ی خلافت بر ایران ، و زرتشتیان امروز هند از اعقاب آنهایند.
(4): آذر برزین مهر یکی از سه آتش باستانی است که در خراسان بوده است، سمبل روستائیان و دهقانان (در برابر آن دو که در پارس و آذربایجان بوده اند، سمبل شاهزادگان و موبدان) و جایگاهش در کوههای ریود (به قول ادبا، ریوند) است، در روستای مهر که در حومه ی مزینان است.