تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی
کتاب دکتر شریعتی
 

یک سال تمام ، از خرداد 38 تا خرداد 39 من در دنیای خاصی زندگی میکردم. در آغاز این سال به پاریس رفتم ، پس از هفته ای احساس کردم که همچون بسیاری از دانشجویان خارجی که زبان نمیدانند و غربت را و تنهایی را تحمل نمیتوانند و از سویی وسوسه ی هماغوشی با این "عروس دنیا" را در دل دارند باید به حلقه ی جمعی از هموطنانم بپیوندم و با هم بخوریم و بنوشیم و بخوابیم و بگردیم و در خانه های هم گعده ای ترتیب دهیم و با دختران فرنگیمان آبگوشت قرمه سبزی درست کنیم و از اینکه آنها فحشهای قاطری فارسی دری را که یادشان داده ایم با لهجه ی شیرین و بانمک آلمانی یا فرانسوی تلفظ می کنند ،غش غش بخندیم و بدین طریق و بهمین سادگی از همهی حقوق بشر و کلیه ی آزادیهای فردی و اجتماعی پس از انقلاب کبیر فرانسه بهره مند شویم.از رفیقم خواستم که اصیلترین محلات پاریس را که در آن "پاریسی دست نخورده و به خارجی نیالوده " زندگی میکند نشانم دهد. گفت آنجا هم به یک خارجی بخصوص شرقی . بالاخص مسلمان اطاق نمیدهند و ثانیا" از دانشگاه و رستوانهای دانشگاهی و محله لاتن (محله ی دانشگاهی) دور است و دانشجو به آنجاها نمیرود. گفتم من هانجا را میخواهم و من میخواهم هم فرانسه را ، پاریس را،آن رویه ی پنهانی و دیریاب روح و زندگی و اجتماع اروپایی را بشناسم و هم  تنهایی را آنچنان که هست عمیق ودرست بفهمم ، احساس کنم، بچشم.

رفتم و خوشبختانه یافتم . اطاقی در آپارتمان کوچکی که در آن یک خانواده ی جوان و تحصیلکرده و مذهبی و مهربان فرانسوی سکونت داشتند اقای بودن Bodin وهمسرش و خواهرش سولانژ و دو کودک ناز و زیبای سه سله و پنج ساله و من گرچه دیر و بسختی پذیرفته شدم اما بزودی ششمین عضو این خانواده ی خوب و مهربان شدم.

دیدم آلیانس فدانسه هم جای زبان یاد گرفتن نیست، آنرا رها کردم، کتاب La Priere  اثر پرفسور Alexis Carel را که در ایران میشناختمش گرفتم و در اطاقم را بروی خودم بستم و نه به کمک ، بلکه بزور دیکسیونرهای فرانسه به فارسی به ترجمه ی آن آغاز کردم، شیفتگی من به افکار کارل  و آشنایی و علاقه ام به متن خستگی ناشی از ترجمه ی کتابی را که با زبانش آشنایی درستی نداشتم و نیز مشکلات و اندیشه های فلسفی  و پیچیدگی های تعبیرات ادبی آنرا جبران میکرد، بگونه ای که در پایان کار ترجمه را که بر یکی از دوستان زباندان و سخن فهم خواندم و چندین سال بعد که برای چاپ دوم که به مقابله، آن با متن پرداختم در هیچ عبارتی به تصحیح و تجدید نظر نیازی ندیدم.

مشکلات و مشغولیات ناشی از انطباق با محیط و تازگی و تازه های زندگی و ... که از میان رفت، من ماندم و یک مشت کتاب و اطاقی در بسته در ساختمان 15 کوچه ی گوتمبرگ بخش 16 پاریس و دیگر هیچ! از هرچه و هرکه از گذشته پیشم مانده بودند تنها و تنها دو کس بودند و دیگرها و دیگران همه غیبشان زده بودند و آنها با من و یا من با آنها بریده بودم و همه چیز و همه کس در من پایان یافته بودند، و آن دو یکی مثنوی مولانا بود و دیگری تنهایی.

 

 

+ نوشته شده در  85/11/25ساعت 9:49  توسط شیدای علی  |