|
کتاب دکتر شریعتی
|
در قزل قلعه زندانی بودم؛ سی و سه ماه زندان مجرد؛ سخت گذشت، بعد یک زندانی دیگری را هم آوردند؛ من در بند یک زندانی بودم در بند دوم او را زندانی کردند؛ از دو سال پیش توقیفش کرده بودند و از قصر آورده بودندش.هر دو زندانی مجرد بودیم ،حق گفتگو و ملاقات و حتی اشاره ای هم نداشتیم؛ من کم کم فهمیدم او هم جزء تشکیلات سیاسی من است، خیلی احتیاج داشتیم که با هم حرف بزنیم ، اطلاعاتمان را با هم مبادله کنیم نمیشد، خیلی سخت میگرفتند، شبها و روزها هر کدام در سلول تنهای هم، نزدیک هم و دور از هم میگذراندیم؛ سخت بود، باید حتما" هم را میدیدیم ،از مذهبمان، مکتبمان، احساس ها و افکار و هدف مشترکمان سخن میگفتیم، از شکنجه ها، آزارهاف رفتار زندانبانان ،وضع توقیف و دستگیریمان، رفتاری که با ما کردند، زندگیمان در زندان ، آینده مان، پرونده مان، محاکمه مان ،آزادی احتمالیمان...اما نمیشد؛ تا روزنه ای باز شد.در زندان یک روزنه ی کوچک که نوری از بیرون بدرون میاباند از یک خورشید عزیزتر است، یک درز کوچک در که نسیم ملایم و کمی بدرون میفرستد، از خیال انگیزترین نسیمهای بهاری دل انگیز و روحبخش تر است.در زندان ارزشها همه عوض میشود، اشتباه بزرگی است که یک زندانی نعمتها، ارزشها ، خوبی ها را با همان احساس و نگاه یک آزاد ببیند.در زندان یک حق ملاقات از حق حیات ، از دوباره جان گرفتن ارجمندتر است...یک روزنه ای به آرزو، به ایده آل ... در گوشه ی زندان یک اطاقک متروک و فراموشش شده ای بود، کسی از آن اطلاعی نداشت، هیچکس نمیدانست، کلیدش در دست من بود، گاه بگاه که از شدت خفقان بی طاقت میشدم به آن اطاق پناه میبردم؛ او هم آهسته میآمد ، آنجا آزاد بودیم. این اطاق به اندازه ی همه ی زندگی عزیز بود ، به اندازه ی همه ی آفرینش بزرگ بود، آنجا ما دیگر زندانی نبودیم، آنجا پاریس ما بود، سرمنزل همه ی خواستنهای ما بود، گفتگو، دیدار، درد دل، میتوانستیم، هرچه میخواستیم...هر چه میخواستیم....یک اطاق ، یک اقلیم پاک و محرم و آزاد آزاد آزاد، رها رها. اطاق کوچک و زیبایی بود.هیچ کس از زندانیان از آن اطلاعی نداشت . من و او در آنجا از آزادی مطلق مطلق برخوردار بودیم، خفقان و اسارت را تخفیف میدادو از بیرون اطاق را با سیمان خاکستری اندوده بودند، از درون سفیدش کرده بودند، اطاق را بر سرم ویران کرد،! چه حادثه ی بدی بود، بعد باز من ماندم و او و هر کدام در سلول مجردمان...حال اسارت از پیش هم سخت تر است، کاش از اول این اطاق را نداشتیم. زندانبانان و حتی زندانیان نیز که در میانشان پلیس مخفی هست نباید بدانند که ما با هم ارتباط داشته ایم، با هم از یک حزب ، یک ملت بوده ایم ، هم را از پیش میشناختیم...چه پناهگاه خوبی بود، کاش اطاق بود.
در زندان پاریس بودم، بچه ام در بیمارستان بستری بود حالش خیلی بد بود ، بچه یکدانه ام بود، درآن غربت او مایه ی انس و گرمی و حیاتم شده بود.
هر چند روز یکبار با چه هول و هراس و اشکال و گرفتاری و سختی خودم را میرساندم به بیمارستان و به عیادتش میرفتم؛ چه احتیاجی به این عیادت داشتیم؛بچه ام مریض بود و در یک شهر غرییب، توی یک بیمارستان رسمی دولتی بستری بود، با زبان هیچکس آشنا نبود، دکترها و پرستارانش او را نمی شناختند؛ یک بیمار غریب بیکس و بیگانه با آنها چگونه میتوانست انس بگیرد؟
فقط هر چند روز یکبار که من خودم را به او میرساندم حرفی میزد، لبخندی میزد، دلش باز میشد. من هم وضع و روز و روزگارم درست مثل او بود، خیلی بدتر؛ زندانی مجرد با سرنوشتی تیره و مخوف و آن هم در دست قضاوت شهربانی یک کشور بیگانه؛ کسی نداشتم. راه پنهانی یی پیدا کرده بودم و به کمک یکی از اقوامم میتوانستم هفته ای یک دو بار ، گاه هر شب پیشش بروم، خودم را به آن بیمارستان برسانم ،کنار تختش بنشینم ، با هم درد دل کنیم، حرف بزنیم، گریه کنیم، هم را تسلی دهیم، اطمینان بخشیم، اومرا دلداری دهد، من او را نوازش کنم، ساعتی، ساعتهایی؛ بیشتر شبها تا صبح ساعت 7 و هشت که باید به زندان برمیگشتم کنار بسترش بیدار می ماندم ، دستش را، دستهای کوچکش را توی دستم میگذاشتم و حرف میزدم، آرامش میکردم... به او میفهماندم که بیماری ، غربت است، زندگی سخت است اما بچه جان منی،تنها نیستی ، من هستم، من جانم را برای تو دریغ ندارم ، درست است که محبوسم اما بحرحال ، فکر بکن که در این شهر ، در ایم مملکت بیگانه پدری داری، بزرگتری داری، کسی هست که اگر کاری از دستش ساخته نیست لااقل دلش پیش تو است، بیاد تو است، همیشه با تو است، باز هم خودش چیزی است رنج غربت و بیکسی ر تخفیف میدهد... اما یک روز که حالش خیلی بد بود، تب شدیدی کرده بود، حرف بدی زد که در همه ی عمرم بدان سختی و تلخی تصور هم نمیکردم، شبیه به آن را هم دشمنان من به من نزده بودند، خیلی در من اثر کرد، گفت تو که برای من، برای دیدن من نیست که اینجا میآیی و با من حرف میزنی، برای این است که به این بهانه خودت از زندان بیایی بیرون، چند ساعتی را، شبی را در هوای آزاد باشی، شهر و رهایی و آزادی ا احساس کنی، بیمارستان را به بینی!! چه حالی پیدا کردم! خدایا! هیچ چیز هم نمی توانستم بگویم ، هیچ کاری هم نمی توانستم بکنم... حتی غصه هم جرأت نداشتم بخورم،چون بچه ام حالش بد بود، نباید او را ناراحت میکردم....! آخ! نمیدانستم که اجبار در رنجی را احساس نکردن این همه سخت است ، سخت تر از هر رنجی در عالم، سخت تر از ننویسندگی، غصه نخورم، هر روز هم به عیادتش میروم اما نمیدانم چرا زبانم نمیآید حرف بزنم.
محبت پدری را ببین، دام نمی آید که از او عصبانی باشم ، چه رنجی میبرم که از حرفش آزرده نباشم ، چه حالت عجیب و دشواریست! امشب باز پریشانی تازه ای دارم، هیچکس با چنین حالی آشنا نیست، حتی غمها و رنجهایم هم خاص خودم است، یک جور دیگری است، چرا اینجور!؟
همه ی مردم عالم ، همه ی رنجدیده ها و غمزده ها ودردمندها سختی کارشان تنها در تحمل رنجهاست، دشواری دردهایت و تلخی غمها و من امشب وضع دیگری دارم.
بدترین حادثه به سراغم آمد، در وصف نمی گنجد، نمیتوان گفت که چقدر بد بود، یک وقت دامن کت و شلوار کسی را آلوده میکنند، یک وقت پیرهن آدم الوده میشود، یک وقت پاها یا دستهای آدم کیف میشود، یک وقت موی سر، یا سینه وگردن کسی با خاک و گل و آب آلوده و کثیف میشود، یک وقت پیشانی یا گونه یا چانه... اما یک وقت لجن را میریزند توی چشم کسی ، توی حلق کسی...چه کنم؟ با این حرفها که نمی شود چیزی گفت.
داستان ابوطالب یزدی بیادم آمد. رفت توی مسجدالحرام، مسجدی که کعبه در آن است، کنار خانه کعبه، کف مسجد الحرام کار بد کرد... شرطه های سعودی گرفتندش و فوری گردنش را زدند. بعد معلوم شد که ابوطالب حالش منقلب شده بود، بهم خورده بود، مریض بود، به حال طبیعی نبود، اردی نگفته ، نه ، نکرده، در حالتی گیج و بیمار بوده است ولی مگر یک مسلمان ، مگر امام مسجد میتواند این چیزها را فکر کند؟ در برابر چنین حادثه ی شومی تعقل و منطق و فکر کردن و قضاوت و تحمل و این حرفها رنگ میبازد.
مثل اینکه لازم است یک چیزهایی بنویسم، حرفی ندارم ، یک کلمه هم در اختیارم نیست، مثل اینکه زلزله ای همه ی دیوارها و سقفها و خانه ها و علائم آب وآبادی را آوار کرده است، درهم ریخته است، فعلا" باید چادری زد و نانی و پتویی ، همینقدر که از سردی و گرسنگی نمیریم شاید باز بر روی این ویرانه ها بتوان خانه ای ، کاشانه ای ساخت. چه میدانم، حال که زلزله زده ها روحیه شان را پاک باخته اند، ولی ان شالله خوب خواهد شد شاید هم مثل اول ... کسی چه میداند؟ حفره ای که یک کلمه در سینه یا قلب کسی باز میکند گاهی از جای یک گلوله ی توپ بزرگتر و عمیق است هرگز جایش زا نمیشود با هیچی پر کر.