تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی
کتاب دکتر شریعتی
 

 

و طبیعت گل از آن کاسبی است که آنرا میخرد و در چرخشت میافکند و گلابش را میگیرد برای مصرف و ماوراءالطبیعه گل از آن شاعری است که آنرا مینگرد و حش میکند و می بوید و می اندیشد و می فهمد و می سراید و ..

و ماوراءالطبیعه ی محمد از آن سلمان است و طبیعتش از آن ام المومنین و طبیعت ماسینیون از آن عیالش است و ماوراءالطبیعه اش از آن ِ آن  مرید شیفته اش و طبیعت یک مشجد از آن متولی و ماوراءالطبیعه اش از آن امام و چنین است که در دنیای دیگر در همین دنیای محسوس مادی است و چنانکه روایتی است در کافی که :" بهشت در همین دنیا پیچیده است" و مومن باید آنرا پیدا کند. و خدا نیز در همین مادیات است و خداشناس آنرا بشناسد و من اگر به دوگانگی (ثنویت) معتقد باشم و دنیای ماده و دنیای معنوی ، دنیا و آخرت و این عالم را عالم پست و زشت ومادی بدانم و آن عالم را عالم بالای زیبای معنوی حق دارند که بگویند از واقعیت که همین طبیعت ملموس و همین انسان محسوس است بیگانه افتاده ای و غرق خیالات دور از عینیت گشته ای و از واقعیات غافلی و نمیدانی و نمیشناسی ... اما... اما آنها نمیدانند که میان دیندار و بی دین، میان مادی و روحانی ، میان آنها که فقط مشغول ماده اند و هستی را جزء همان ماده ای صاحب وزن و اندازه نمیشناسند و هزاران نکیته ی باریکتر ا مو را و اسرار غیبی و زیبای نهفته در آن را منکرند و آن دسته ی دیگر که اهل این عالم نیستند و غرقه در عالم دیگر و آخرت و مُثُل و نیروانا و روح و ماوراء هرچه هست...

اما دسته ی سومی هم هستند که فعلا" یک فیلسوف بیشتر ندارد و آن مذهب این پیغبر بی امت است که دنیا و آخرت را و طبیعت و ماوراء طبیعت را و روح وجسم و ماده و معنی را در هم ادغام می بیند و هر کدام را بعدی از یک "حقیقت واقع"! و او حافظی است که این چشمه سار طبیعت را مایه ی حیات و معنی وجود و روح شعر و جوهر هنر خویش و ثروت و مایه ی زندگانی و عمر خویش میدانند و میشناسند و آنرا با تمام هستی خویش ادراک میکند و آنرا از آن خود میشمارد و خود را از آنِ آن مالک آنست و صاحب حق آن و مستحق آن و آن را نه به دروغ و بناحق و به فریب بلکه به حکم حق و اراده ی خدا و قانون شرع و عقل داراست ...اما... حافظی است که صاحب رکن آباد و اگر وی به آنچه در حیطه ی تملک و ید حاجی قوام شیراز است نیندیشد میتوان متهم کرد که حافظه از چشمه سار رکن آباد غافل است!

حافظ به رکن آباد خویش که همه ی مردم شیراز، همه ی مردم عالم ، همه ی تاریخ، خدا و دین و عقل و حق میدانند که از اوست و ششدانگ از آن اوست  تعلق دارد و لحظه ای از آن غافل نتواند بود که حافظ کیست؟ خودش و شعرش و رکن آبادش و دگر هیچ...

حافظ اگر در کنار رکن آباد برخاست و یک روز او را در کنارجوی آب خیابان، کنار استخر شنا، کنار خزینه ی حمام،... دیدند باید متهمش کنند ، باید رکن آباد بنالد که تو

اما اگر او به آن رکن آبادی که مزرعه ی چغندر ملاقلی را مشروب مینماید نیندیشید، که نه از آن اوست و نه حاف خان است و مرد زراعت است و چغندر کاری و کارخانه و آب و ملک و استفاده و دنیا و چشم و دلش لحظه ای از رکن آباد خودش به رکن آباد حاجی قوام کج نشد باید به ایمانش و اخلاصش آفرین گفت که در این عالم هیچ جاذبه ای او را از رکن آبادش غافل نمیکند!

و این مثال را من به همه ی اندیشمندان عالم تعمیم میدهم ، این طبیعت زیبا و عمیق هم به فیلسوف و شاعر و عارف متعلق است و هم به مالک و کارخانه دار و سرمایه در! طبیعت همچون جنگل بولونی است هم از آن تاجر چوب است و هم از آن شاعر نقاش.

آیا مونالیزا حق دارد که لئونارد را سرزنش کند که تو از من غافلی!

لئونارد که یک نیم لبخند او را با رنج سالها جاویدان کرده است؟

نسیم هم بر یک شاعر میوزد و هم بر یک زارع، او با نسیم کاری دارد و این کاری، او با وی زمزمه ها و رازها و دردها و پیغام ها دارد از تنهایی و بیگانگی و غربت و سودای خویش و این میخواهد خرمنش را در او باد دهد، کاه و گندمش را از هم سوا کند و اگر شاعر در گذر نسیم چهار شاخ خرمن کوبیش را در دست نگرفت و کاه و جوش را بر باد نداد از نسیم غافل است؟ کدامیک بیشتر به او مشغول و مشتغل اند؟ غرقه ی او و وقف او و آشنای او و نیازمند اویند؟

این است که من نه ماتریالیست و مادی مطلقم و نه ایده آلیست و آخرت گرای مطلق و بیگانه با واقع ؛ من از واقعیت اقلیمی را که ششدانگش از آن من است دارم و ششدانگ اندیشه و احساس و حتی زندگی روزمره ام از آن ِ آن است و پانزده سال است که لحظه ای به هیچ جاذبه ای ، تهدیدی ، تطمیعی ، خطری، ضرری ، فریبی غفلت نکرده ام که هم نمیخواهم و هم نمیتوانم غافل مانم و همه میدانند و حتی آیت الله علوی نیز خود میداند و خدا شاهد است و زندگیم و قلم گواهانند! اما چرا ایشان چنین انتقاد تندی کردند، حق دارند و میدانم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/30ساعت 18:7  توسط شیدای علی  | 

 

سلام به خوانندگان محترم این بلاگ

و سلام مخصوص به آقا امیر  و دوستان ایشون که مطالب رو دنبال می کنند

ببخشید که مدتی تاخیر داشتم در آپ کردن

فکر میکردم کسی حتی این بلاگ رو نگاه نمی کنه

ممنون از لطف بی شمار شما

سعی می کنم از این به بعد هفته ای یک بار آپدیت کنم

چرا که یکبار حرفهای دکتر شریعتی زندگی منو متحول کرد

شاید اینجوری بشه جبران کرد....

منتظر قدمهای مهربونتون هستم

 

شاد و موفق باشید

+ نوشته شده در  86/02/09ساعت 1:21  توسط شیدای علی  | 

 

 

من به انتقادات اینها ارزشی قائل نیستم چون به بودنشان اهمیت نمی دهم، حرفهایی که از نفهمی و بی عقلی و گاه آمیخته با عقده های رنگارنگی از قبیل کینه و حسد و خصومت و .... تحریک شدن از جای دیگری و جاهای دیگری ناشی میشود به چند میارزد؟

اما در این میان چنین انتقادی را از کسی شنیدم که بخاطر موقعیت خاصی که دارد و بالاخص به خاطر جایگاهی که در زندگی من دارد و شخصیت و شاخصیتش که او را کاملا" ممتاز کرده است سخنش در من سخت اثر کرد بگونه ای که مدتها در آن باره اندیشیدم و برخلاف سنت همیشگیم که حتی یکبار در همه عمرم نقض نکرده ام (و همه ی مطبوعات شاهد) وادار شدم که از خود دفاع کنم و خود را توجیه و تحلیل نمایم.

ایشان یک شخصیت واقعی روحانی است و تنها فرد روحانی است که من قبول دارم و تنها آیت الله حقیقی و راستین اوست و من بسیاری از معنویات های خود را و شیرازه ی اصلی دین و ایمان و مذهب خود را مدیون شخص ایشانم.حکمت را و عرفان و تصوف را در حضرت ایشان فراگرفتم و جهان بینی بدیع و معنی تازه ی حیات و مفهوم زیبا وحقیقی آدمی را از ایشان دارم و این بیت معروف شاندل خطاب به دولاشاپل گویی مصداق حال من است که :"علم حضوری! درسهای شگفت این دانش خدایی را من از وی آموختم و اکنون از او است که همچون قارون پنجاه اوقیه زرناب دارم و بیست و پنج فصل دیوان غزلهای سلیمانی و هزار و ششصد و پنجاه آرزوی آسمانی ، از خاک تا ابر...

من یک متفکر درست و صادق ام،اگرچه سخنم رنگ احساس و بوی شعر دارد و این کسان را گاه به اشتباه میافکند که شاعرم، مرز نمی شناسم و حد نمی فهمم اما هرگز، هرگز!

من تنها و تنها به آنچه دارم ، به آنچه از آن من است دلبسته ام ، این روایت پیغمبر است که " رها کردن آنچه بدان نمیرسی ، چشم پوشیدن از آنچه از آن تو نیست"

من تنها و تنها آنچه از واقعیت عینی، از رآلیته ، از دنیای محسوس مادی در دسترس حواس و ادراک من است، آنچه را از آن به اندیشه ام می فهمم و به دلم حس میکنم، در من است و من بدان معرفت راستین و روشنی دارم معتقدم. من نه همچون ایدآلیستهای مطلق منکر عالم بیرونم و نه مثل ماتریالیستها  به آن بعد بیرون از ادراک و احساس کاری دارم ، آن بعد که در آستانه ی "من" قرار نمیگیرد، دور و دوردست است از "من" (moi هگلی) نیست، از طبیعت، از همه یهستی، از همه ی عالم وجود من آنچه را از "جنس" من است، آنچه را من و طبیعت و خدا هر سه میدانند و میدانیم و معترف اند که به "من" تعلق دارد ، در اختیار من است، ویژه ی من است، مال من است، برای من است، جزء من است و "من" را برای داشتن و شناختن و فهمیدن و حس کردن و بودن با آن خلق کرده اند مخاطب حقیقی من و اشتغال فلسفی و فکری من و زمینه ی اندیشه و احساس و حیات من است من به آنچه "از من" نیست اگر تعصب بورزم بر آنچه از آن من است و مال من است غفلت ورزیده ام! و که میتواند عمق شگفت این حرف مرا درک کند؟ شک دارم که حتی آن حضرت       آیه الله ، قلب روحانیت و معنی راستین دیانت و معلم من در حکمت، ثقه الاسلام آقای علوی(1)،هم تا آنجا که هست بتواند دید، اگرچه تنها کسی که ممکن است ببیند هم ایشان است.

بنظرم عین القضاه است ، آری، (اما نه آن همدانی، مال جای دیگری یادم نیست) میگوید: " آب رکن آباد شیراز که زبان حافظ را به غزل گشود، که حافظ چنانکه خود گوید و تذکره ها، عالمی بود و مفسر قرآن، (تا خود بسان حافظ قرآن زبرخوانی در چهارده روایت ) و درس تفسیر و قرآن داشت(... تا بود کارت حدیث و درس قرآن غممخور) و این جویبار زلال و باریک و زمزمه گر رکن آباد که از کوههای "الله اکبر!" سرچشمه میگیرد و از شیراز می گذرد چشمه های شعر و غزل و عرفان در درونش گشود و خود گوید:

فرق است آب خضر (آب حیات) که ظلمات جای اوست

                                      با آب ما که چشمه اش الله اکبر است!

و او کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلی (معبد) جوانی را و پیری را همه نشست و نگریست و احساس کرد و سرود و دیوانی کرد هر کلمه ای قطره ای از این چشمه سار زلال.

و صاحب فارسنامه بلخی گوید که گلگشت مصلی و آب رکن آباد ملک حاجی قوام شیرازی است و رکن آباد از الله اکبر که سر میگیرد پس از صد و شصت و اند منزل به قلعه ی ملاقلی میرود و مزارع جو و گندم و زیره و چغندر آنجا را آبیاری می نماید و پنجاه جفت آب میدهد...

و من این متن را کخ می خواندم یکباره در این اندیشه افتادم که در فلسفه نیز و رابظه ی میان انسان و طبیعت و روح و واقعیت نیز این بحث مصداق دارد که یکی در این جهان پر از شگفتی و زیبایی حافظ است و دیگری حاجی قوام و در این گلگشت مصلی یکی با دیده ی حافظ مینگرد ودیگری با چشمهای حاجی قوام و در این مصلی(نمازگاه) یکی متولی است و دیگری امام.

و آیا حافظ را که چشمه سار رکن آباد از آن اوست این حق است که مشتی از آن آب برگیرد و به سر و صورت تافته و غبار گرفته اش زند؟ یا جویه ای از آن باز کند و نخ آبی به باغچه ی خانه اش برد؟ و اگر اینچنین اندیشه کند نه آن است که تا حاجی قوام فرود آمده است؟ و نه اینکه " از آنچه از رکن آباد از آن اوست" غفلت کرده است؟

و اگر چنین کند بدان میماند که حاجی قوام که مالک ده ملاقلی است و صاحب رکن آباد بجای آبیاری مزرعش و برداشت محصول و فروش چغند و ... بیاید کنار چشمه ی رکن آباد و ادای حافظ را در آرد! این است آن نظریه ی خاص من که ماوراءالطبیعه ای که من بدان معتقدم در بیرون طبیعت، در بالای این عالم، در دنیای دیگری نیست، در هر واقعیتی طبیعتی هست و ماوراءالطبیعه ای ، در هر فردی طبیعی هست و ماوراءالطبیعه ای.

  

 

 

 

(1): که 15 سال در محضر ایشان درس دین و عرفان آموختم ، وی چون در اسلام مشرب تصوف و حکمت داشت علما همه با اومخالف بودند همه مرا از اینکه تحت تاثیر درسهای او قرار گیرم سخت انتقاد میکردند و حمله اما من سخت از او متاثر شدم که از پیش چنین زیمنه ای و مایه ای هم در من بود و در آثار و افکارم ردپای او کاملا" محسوس است.

آیت بمعنی نشانه است و آقای علوی گرچه جزء آخوندها نیست ولی من این لقب را خاص ایشان میدانم.

 

 

+ نوشته شده در  86/02/09ساعت 0:9  توسط شیدای علی  | 

 

نسل روشنفکر جدید ، موج نو( دریای شمال ) مرا متهم کرده است که خیلی ایده آلیسم ، اتوپیست شدهام ، از واقعیت از رآلیسم دور شده ام. تمام آثار سیزده چهارده سال اخیرم نشان میدهد که چنان در ذهنیت (سوبژکتیویته) غرقه شده ام که از عینیت (ابژکتیویته) غافل ماندم.

البته نسل جدید میداند که این ایدآل گرایی من با تجردگرایی هگلی یا ایدآلیسم برکلی (که عالم واقعی و مادی را پوچ میداند و انکار میکند) فرق میکند و بینش ذهنی و درونگرای من با تجرد فلسفی و درون گرایی عرفانی و تصوف بودایی و حتی اتوپیسم افلاطونی که عالم مثل را حقیقت میداند و عالم واقع را عالم پندار و اوهام و اشباح یکی نیست . میداند که در آنها اصل ذهنیت و درونگرایی است و عینیت و برونگرایی پرتو آن یا نمود و شهود آن است، فرع آن است یا اصلا" دروغ است و عاری از حقیقت و در من اصل عینیت است، اصل آن وجود "واقعی بینی " است. آنچه حقیقت دارد و من بدان سخت معتقدم و متعصب او است، همان "نه من" همان که " هست" بیرون از من، بی من، من چه باشم و چه نباشم، چه آنرا احساس کنم و چه نکنم، پیش از من و پش از من هست و هستی او برخلاف برکلی و هگل و برخی عرفای شهودی ساخته ی من (moi در اصطلاح هگل) و ساخته ی هیثث (در زبان برکلی) نیست، او سایه ی مثل حقیقی که در عالم دیگر است نیست، او ، او است و او بودنش قائم به ذات خویش است و "من(ئخه) " عبارتست از پرده ای ، آینه ای یا صفحه ای دریایی که تصویر او را در خود منعکس میسازد.

لابد میپرسید  بنابراین تعریف، چگونه باز متهم به ذهنیت گرایی شده ای؟ اینکه یک رآلیسم مطلق است، رآلیست کیست؟ کسی که میگوید آنچه در من است، تصویر صادق و منطبق وتمام واقعیت خارجی (بیرون از من) است،  پس  چرا چنین توهمی برای خواننده ی آثار تو پدید آمده است؟ این توهم بسیار بد است، من آدمی که تمام عمرم را و قلمم را و جوانی ام را و همه ی عواطفم را همه وقف جامعه و مردم و آزادی و وطن و دردها و نیازهای عینی نسل جدید و روشنفکر و بشریت دردمند و اسیر کرده ام متهم شوم که همچون یک صوفی خیالپرست سر در جیب احلام  واوهام فلسفی خویش فرو برده و زمین را و زمان را از یاد برده ام و مسئولیتی احساس نمیکنم، و تعهدی بر دوش نمیگیرم و ...

فرس کشته از بس که شب رانده ام        سحرگه پریشان و درمانده ام!

چقدر این نسل روشنفکر امروز گاه عجولانه و زودگذر و بی انصاف و یک بعدی قضاوت میکند؟ اگر کمی انصاف یا دقت میداشت میگفت  من خود را در عینیت ، در واقعیت غرق کرده ام ، محو کرده ام نه که واقعیت را در خود محو کرده باشم. ذهنیت گرایی  وغفلت از سرنوشت و سرگذشت این نسل و این عمر و بیگانه شدن و دور ماندن از دردها و نیازهای عینی او آثارش چیست؟ آسایش و بیدردی و آرامش و لذتهای بیدرد و بی التهاب و آرام درون و نا آشنایی با واقعیت و واقعیتها. آیا من چنینم؟ من چنین زندگی میکنم؟

عشق به آزادی و تعصبی که به مردمم و میهنم دارم چنان است که با کمترین موج تازه ای که بر چهره ی این امت که معشوق من است می نشیند زندگی خودم، مسولیتهای خانوادگی ام ، زن و فرزند و پدر و مادر و قوم و خویش و کار و گرفتاری و تکالیف شخصی ام و حتی خورد و خوابم را فراموش میکنم ، هنوز همچون آن جوان مجرد آزاد پرشور همواره آماده ام که برای آزادی ، برای نجات ملتم، برای خوشبختی این نسل اگر بخواهد هرچه دارم با قبول منت و شذمندگی از عجز و تهی دستی ام ایثار میکنم ، شرمندگی! زیرا یک معلم جز مغزش که کار میکند و جز دلش که میزند چه دارد؟ و این دو درراه نجات و برای آزادی انسان به چند میارزد؟

میدان به هیچ...اما اگر ارجی داشته باشد نه در خود آن است،در معنی آن ، دلالت آن است ، در این است که این نشانه ی اندازه ی صداقت و ایمان و وفای یک مومن عاشق صادق است، نشان میدهد، این اندک نشاندهنده ی بسیار است بسیار! چندان که در عالم نمیگنجد! در عالم؟ چه میگویم؟ در خیال نیز هم؛ تصور کوزه ی کوچکی است که تحمل دریا ندارد ، یم میلیاردر اگز صدهزار تومان ببخشد ، برای فرزندش خرج کند کار مهمی نکرده است، اما یک بلیت فروش دوره گرد اگر بلیتی دارد و بخاطر ... پولش نگرفت و رفت، از او بخشنده تر است. از او پاکبازتر است، درست مثل نویسنده ایست که قلمش را فدا کند.

 

+ نوشته شده در  86/02/08ساعت 9:58  توسط شیدای علی  |