تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی
کتاب دکتر شریعتی

 

من فکر میکردم که هرگز و در هیچ زمینه ای حسد ندارم و این یکی از پاکی هایی بود که روحم رابدان میستودم و به من غرور و توفیق و لذت میداد، آنرا مقام بزرگی در تعالی روحی و انسانی خود میدانستم . چنین هم بود، این نه تنها احساس خودم ، بلکه قضاوت همه ی اطرافیان و همزیستانم بوده و هست. در دوران تحصیل ، اینجا و "آنجا" همیشه زبانزد بودم و بخصوص آنجا که دم و دستگاه و نام و آوازه ای همه جا گیر داشتم و بیست هزار نفر را میچرخاندم ، از دو سو، از هر دو راه، و حال همه ی زیر دستانم را زبر دستانم میبینم و می بینم که هر کدام ، حتی آنها که آنجا در خودشان یارای آنکه دور و برمن بیایند و حتی توی کافه پیش من بنشینند و حرف بزنند نمیدیدند، اینجا به آلاف و الوف رسیده اند و بیا و برویی دارند که بیا و ببین! و من نه تنها به  آنها حسد نمیورزم که در خودم احساس توفیق میکنم و آنها را به همین "معامله" و همین مبلغی که بخاطر شتر جرب و مریضشان دریافت کرده اند شایسته می دانم، حسادت هنگامی در دل پدید میاید که انسان در طی راهی  یا در کسب چیزی که بدان ارزش قائل است و آنرا آرزو میکند دیگری را از خود موفق تر و پیشرفته تر ببیند و به او حسد بوزد؛ شرط دیگر حسد هم این اینست که آدمی که حسد مرد را تحریک میکند همشاءن و همجنس وی تلقی شود و برای من هیچسک ازین "شرایط خلق و پرورش حسد" پدید نیامده بود که نه آن میزها را شایسته ی خود میدانستم و میدانم و نه این میزداران را همشاءن و هم سطح خودم. گاهی که به ان ده میرویم بعضی از رعایا یا بچه هایشان را می بینیم که چاهی زده اند و دم و دستگاهی بهم بسته اد و ثروتی و یا  در شهر تحصیلی کرده اند و ترقی یی و از ما کار و بارشان سکه تر است و من و پدرم پس از دو عمر پر حادثه و پر تلاش و پر هیاهو هنوز یک خانه نداریم و آنها هر دومان را میخرند و آزاد میکنند هرگز حسد در ما پدید نمی آید بلکه قلبا" خوشحال میشویم ، قلبا" راضی میشوم ، چه، حسد زاده ی احساس حقارت روحی در برابر کسی است ما برابرشان نمیکنیم و از این است که حسد نیز نمی ورزیم.

اما حال میفهمم که اینکه تا کنون هرگز حسد را در خود احساس نمیکرده ام  بعلت پارسایی اخلاقی و تقوای روحی من نبوده است از بی حسدی نبوده است، از خود بینی و خود بزرگ بینی من بوده است و هرگاه که شرایط حسد بوجود بیاید من هم حسود میشوم و په حسودی! میخواهم از زور حسد بترکم ، منطقم را از دست میدهم دنیا در پیش چشمم سیاه میشود زبانم دیگر رابطه اش را با عقلم قطع میکند و یکسره در اختیار قلبم قرار میگیرد ، قلبی که کوزه ای شده است که در آن از عشق و خاطره و احساس و تجربه وایمان ویقین و نور خدا و دوستی و آشنایی و شرم و حیا و رودربایستی و قوم و خویشی... هرچه هست یکباره خالی میشود و مثل کوزه ای که درست چپه اش کنی و بعد خالی خالی که شد فقط و فقط از حسد پرش کنی ، لبریز و سرریزش کنی! و آن هنگامی است که کسی در بزرگواری  و فداکاری و محرومیت و سرگذشت و ایثار و تحمل سختی بخاطر دیگری و ایمان و دین و تعصب و اخلاص و شهامت و ... خوبی، بخواهد از من جلو زند و مرا عقب اندازد ...آه! که از حسودی داغ میشوم ، دیوانه میشوم ، گویی یکباره دیگر همه چیز را از دست داده ام ، دیگر سقوط کرده ام و ضعف و زبونی و ننگ و ...

یادم هست ... هفده سال پیش! در سالگرد نه اسفند بود ؛ نه اسفند تاریخ مقدسی است ، از آن سال که هر سال این روز برای من تجدید خاطره ی پر از غرور و توفیق و لذت و آزادی بوده است؛ در این روز دکتر مصدق که سکوت کرده بود مجددا" روی کار آمد ، مجلس با او مخالفت کرد و او جلو بهارستان مردم را دعوت کرد و خطاب به نسل آزادیخواه جدید گفت:"مجلس آنجا نیست، مجلس اینجا است، هرجا که شمااید مجلس است ..." – چه روز شگفتی بود! نه اسفند بود و سال 1331 ، هفده سال پیش ... صحبت از سالگرد آن بود که چون به تعطیل برخورده بود هفتم را جشن گرفتیم ، جشن عجیبی بود، پر از شادی و غم ، اشک و لبخند ... هراس و امید ... آن سال ، سالگرد نه اسفند در محیطی پر از دلهره و هراس و در شرایطی مملو از خطر و سکوت و اندوه برگزار شد. حالت عجیبی بود. هیچگونه از آن برنامه هایی که برای این روز طرح کرده بودم انجام نشد، حتی نتوانستیم دور هم بنشینیم و از این روز و از ان حادثه ی شگفت هیجان انگیز این روز- درسال پیش- حرف بزنیم . محیط ترور و وحشت و اختناق پیش آمده بود... حتی نسل حوان انقلابی ما که همیشه بزرگترها را به سستی و محافظه کاری و سکوت  و تحمل متهم میکردند و سرزنش میکردند و حتی گاه بدبختی و شکست و اسارت ملت را بگردن آنها می انداختند و آنها را خانه نشین و وسواسی و ساکت و بی حال میخواندند و گاه از غضب آنها را در شعارهای سیاسی شان متهم به اتهام های زشتی میکردند که ایمانشان به آزادی ضعیف است، باید در صداقتشان شک کرد، اینها فقط خوب حرف میزنند و وقت کار و مبارزه  که میشود در کنج خانه میخزند و در را بروی خود میبندند ، اینها هرگز مرد انقلاب نیستند ، مرد حمله نیستند، میترسند خودشان را به آزادی منسوب کنند، میترسند خود را وطن پرست معرفی کنند؛ چرا؟ برای اینکه اینها خیلی چیزها دارند که بدان دلبسته اند،آنها را نمیخواهند از دست بدهند ،آب و ملک دارند، سرمایه دارند، شغل دارند، آنها موقعیت و قدرت دارند پروت و خانه و دو و دستگاهشان را، منافعشان را فدای آزادی نمیکنند ، اینها آزادی و وطن و ایمانشان را کمتر از پول و مقام و شهرتشان دوست دارند! ... ، اما آنروز همین جوانهای انقلابی ، و بیباک هم ترسیده بودند، چنان خودشان را خیس کرده بودند که همان ریش سفیدهای محافظه کار ترسو هم هر وقت چشمشان به آنها میافتاد"بی اختیار" خنده شان میگرفت! روزهای عجیبی بود, گرچه در دل همه جز غم و اضطراب نبود اما ریش سفیدهای پخته و سرد و گرم چشیده ته دلشان کمی خوشحال به نظر میرسیدند که میدیدند لااقل این روزها از زخم زبان و نیش کنایات و اتهامات جوانان تند و تیز در امان اند!

 

+ نوشته شده در  86/03/16ساعت 0:24  توسط شیدای علی  |