|
کتاب دکتر شریعتی
|
و او که بخاطر آزادی و آسایش من خود را زندانی کرده بود ، خود را با من بیگانه نشان داده بود، همه ی جرم نه اسفند را شخصا" تقبل کرده بود ، مرا تبرئه کرده بود ، خودش را و آزادی خودش را فدای من و آزادی من کرده بود، از چنین اتهامی ، دشنامی چه حالی پیدا کرد.
و من که بعدها از این کلمات شرمندگی سنگینی میکردم نتوانستم به او بفهمانم که آخر:من حسودم ، در آن روزها تو چه احساسی داشتی و من چه احساسی! تو یک عیسای مسیح شده بودی و خود را بر بلندای صلیب می دیدی و من آن حواری خائن مسیح شده بودم ، من یهودا شده بودم که جاسوس یهودیان بود و مسیح را بدست ماموران قیصر سپرد و خودش آزاد شد و از مسیحیت تبرئه شد! به چه حقی تو خودت را فداکارتر از من کنی؟ خودت را خوبتر از من سازی ، در راه ایمان مرا جان عزیز محافظه کار سلامتجو ببینی و خود را مجاهد پاکباز شهادت جو؟ من حسودیم میشود، از حسد دیوانه شده بودم، نمیتوانستم در آن حال احساس کنم که تو در پشت آن میله های زندان سیاسی قهرمان احساس کنی ، خود را فدایی من ببینی ، احساس کنی که که تو برای آنکه درآن سلول روبرو زندانی است گذشت قهرمانانه ی اساطیری کرده ای و اینکه او را فردا پس فردا آزاد میکنند و تبرئه میکنند و او راحت و آسوده میرود به سر خانه و زندگیش ... به قیمت اسارت و محرومیت و شکنجه ای است که تو داری تحمل میکنی من این احساس را در خودم نمیتوانستم تحمل کنم ، آن احساس پرشکوه خدایی و عیسایی را در تو نمیتوانستم تحمل کنم ، فداکاری یکجانبه سنگین ترین تحقیرهاست! و من خود را مجاز میدانستم که برای خراب کردن این احساس در تو، این احساس در خودم هر دشنامی را، هر تهمتی را دریغ نکنم ، تو اگر میخواستی که من در آن زندان بمانم و فریاد نکشم، تلفون نکنم ، برای رسوایی تو و تکذیب دروغ تو و تقیه ی تو دست و پا نکنم، بروم و خاموش باشم و نقشه ی تو را بکار بندم و همدستی و آشنایی و ارتباط سیاسی و حزبی و فکری با تو را تکذیب کنم مسئولیت مشترکمان را در حادثه ی 9 اسفند انکار کنم ، باید میگفی که پرونده مان سنگین میشود، جرممان زیاد میشود، میگویند اینها از پیش نقشه داشته اند ، همدست بوده اند، فکر و مکتب و ایدئولوژی داشته اند، مساله عمیق و ریشه دار بوده است، موضوع سوء تفاهم و تصادف در کار نیست، اینها حادثه ی 9 اسفند را به کمک هم بوجود آورده اند... اینها در توطئه رفتن شاه از مملکت و سقوط سلطنت(1) توطئه میکرده اند... بنابراین بیا از ارتباطمان را و آشنایی و همدستیمان را در حادثه 9اسفند انکار کنیم،اصلا" بگوییم با هم توطئه ای نداشتیم ، هم را نمی شناسیم ، با هم تماسی نداشته ایم... هم را انکار کنیم تا هیاهو ها بخوابند، اتهام هایی را که در آن پای یک نفر در کار است و تشکیلات و حزب و توطئه و دسته و دسته بندی و سازمان در کار را میکردم خیلی هم از تو صبورتر و پر تحمل تر! در اینصورت ما برای یکدیگر فداکاری میکردیم و این برای هر دومان لذت بخش و افتخار آمیز بود، یکی قهرمان نمیشد و دیگری حقیر، یکی آزادیخواه نمیشد ، و دیگری تاجر، یکی چریک و ویت کنگ نمیشد و دیگری قاچاق فروش تریاک، یکی مرد نمیشد و دیگری زن!! یکی امام نمیشد و دیگری خلیفه! یکی اتهامش حادثه 9 اسفند نمیشد و دیگری تبرئه! یکی فدایی پاکباز دیگری نمیشد و دیگری ... ! آه چه شوم است!
میگفتی بیا چنین کنیم تا در امان مانیم، نمیگفتی من تحمل میکنم تا تو خلاص شوی!! و حال که چنین کردی من هم که فهمیدم چرا کردی برای آنکه این ننگ را قبول نکنم ، در جواب تو که مرا مردی تلقی کردی که منفعتم را از ایمانم بیشتر دوست دارم، حاضرم برای حفظ جانم، حفظ شغلم و زندگیمایمان و آزادی و عشقم را انکار کنم ،پامال کنم مرا آدمی خیال کردی که خود را از او در گذشت و تحمل و زندان برای ایمان و در راه عقیده ات شایسته تر از او دانستی ... در جواب این تحقیر بزرگت جز دشنام بزرگ چه میتوانستم کرد؟ من هم گفتم.... آری، من در ایمان تو شک دارم! تا خود را که رب النوع کرده بودی، پرومته ی در زنجیر ساخته بودی بشکنم!
در اینجا این " من در ایمان تو شک کرده ام" یک جمله ی متشابه بود، آنرا نه برای معنای خبریش گفتم، نه برای اصالت لفظیش ، نه، آنرا برای بدست آورد اثری که از شنیدن آن در مخاطبم پدید میآید گفتم! و .... پدید آمد... و پس از شنیدن این دشمنام دیگر او خود را پرومته و مرا انسان خاکزی که بقیمت گرما و روشنی زندگیم او را در کوهستانهای قفقاز در زنجیر و همنشینی کرکس جگرخوار می پسندم احساس نمیکرد، او دیگر خود را پرومته ی من نمی یافت، خود را متهم من می یافت و همه ی احساسش این شده یود که خودش را از این اتهام تبرئه کند ، من نه انسان و او پرومته بلکه من یک مهاجم و او مدافع گردید، و آن فاصله ای که مرا در روی خاک گذاشته بود و خود در اوج اخلاص و فداکاری پریده بود با دشنام و اتهام من از میان رفت، بشتاب برگشت و آمد پیشم و یک سر و گردن هم از من خودش را پایین تر گرفت تا خود را تبرئه کند ، تا خود را پاک سازد، و همه ی احساس و هدفش این شده بود که پس از تبرئه شدن خود را به من برساند.
این است معنی یک آیه ی متشابه!دشوارترین ، حساس ترین آیات متشابه! آه! چقدر خسته ام! این همه سختی اعصابم را کوفته است ضعیف شده ام!
چقدر بودن و دم زدن و خوردن و خوابیدن و خوشبخت بودن در سطح لجن، گل بد بوی متعفن ، صلصال کالفخار، آسان و راحت است. چقدر تحمل دردها و شوق ها و بیمها و امیدها و آرزوها و فهمیدن ها و احساس کردن های ماورائی در سطح بلند نزدیک به خدا، آن سوی آسمان و .... دشوار است.
روح که اوج میگیرد و کار میکند و پرواز میکند ، تن را خسته میکند ... راست می گفته اند عارفان قدیم که او در این تخته بند تن زندانیست. احساس میکنم و چه دردناک! چقدر این قفس برایم تنگ است ، من تاب تنگنا ندارم! کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب برد، آه! کی خواهد رسید که بیاید و فرزند او را نیز که در این تنگنای گور رنج میبرد رها کند، نجاتش دهد و به جانب غرب برد، به جانب آزادی، بسوی افق های باز و آزاد و مهربان؛
غرب! ای بهشت موعود ما! آیا به نجات من هم می اندیشی؟
نه، هرگز، هرگز من نمیتوانم بپذیرم که مهمان عزیز من ، در اطاق من ، سیمای یک تنهایی محزون را داشته باشد! من یک دهاتی متعصبم ، من آن چهره ی را در کنار پنجره خانه ام تحمل نمیتوانم کرد، اگر ببینم ، خودم را در همان آشپزخانه ی کوچکم با گاز خفه می کنم که نبینم ، آنجا به چه می اندیشی؟ بی انصـــــــــــــاف! مانی ِ بد!
(1): در 9 اسفند حادثه ی دیگر تصمیم مصدق بود به فرستادن شاه به خارج و ... گذرنامه ها هم حاضر بود که بعد داستان 11 اسفند پیش آمد و آمدن کاشانی و بقایی و تظاهرات و ... بهم خورد.
عجب! او خیلی از من خودش را جلوتر انداخته است . او یک فداکار شده است و من یک خودپای خودپرست او برای حقیقت میکشد و من برای مصلحت! شکنجه ی زندان من هزاران برابر شد، زندان بود و همراه با ننگ و پستی و زبونی، زندانی یی خودخواه، که برای حفظ منافعش ، کسب منافعی به زندان افتاده است! و او شده است یک پارتیزان! یک فدایی آزادی ، میهن... در اینجا بود که حسد را با همه غلظت و شدت و وحشیگریش حس کردمو آتش حسد داشت سینه ام را میسوزاند! بی طاقت شدم ... پنجره ی سلولم را باز کردم و هرچه بد و بیراه و فحش و تهمت به زبانم آمد گفتم تا بشنود.
میدانستم که او برای من فداکاری کرده است خواسته است خود را گرفتار کند و مرا آزاد اما با این کار او خیلی خوب میشد و من خیلی بد! این تحمل پذیر نبود.
من در هر راهی عقب بیفتم مهم نیست ، اصلا" نمی فهمم ، اصلا" با کسی مسابقه ی دو ندارم – جز در این راه ، راه خوب بودن ، هیچکس حق ندارد از من خوبتر باشد ، اگر ببینم کسی از من جلو تر زده است او را با هر وسیله ای متهم میکنم ، آلوده میکنم، فحش میدهم تا عقب بیاید تا آن احساس فداکار بودن ، قهرمان بودن، امام من بودن در دلش راب شود، من امامم ، من یوهن ام، من باید قربانی دهم ، قربانی شوم، ، من باید برای امتم خودم را شهید کنم، ریاضت کشم ، فدا کنم... من عیسای مسیحم مسیلمه ی کذاب نیستم، من امامم، خلیفه نیستم، در خلافت است، در پادشاهی است که ملت باید رنج بکشد ،ستم ببیند، تلخی و شکنجه و محرومیت تحمل کند تا خلیفه در دارالخلافه اش راحت بلمد، تا پادشاه در کاخش کیف کند...
پیغمبر، امام چنین نمی کند، او خود را فدای امتش میکند ، بر سر دار میرود به چهار میخ صلیب کشیده میشود تا گناه اولیه ی انسان بخشیده شود ، از بار گناه و عذاب رها شود، او سیاه چالهای خلافت و زندانهای سلطنت را تحمل میکند تا امتش آسوده باشد، آزاد باشد! چرا علی وقتی به شهر انبار که یک شهر ایرانی مرزی بود آمد و ایرانیها به رسم پادشاهان از او استقبال کردند و زمین بوسیدند و تحلیل شاهانه کردند بخشم آمد گفت با من همچون پادشاهانتان رفتار مکنید، من امامم ، خسرو نیستم، من علی ام، یزگرد و یزد درازوارد شیر درازگوش نیستم –من مثل پادشاهتان بر گرده ی شما سواری نمی خورم ، خون شما را نمی مکم، آقایی و لذت و آسودگی و خوشبختی خود را به قیمت ذلت و رنج و پریشانی و بدبختی شماها بدست نمی آورم ، من علی ام، من خودم را ، خانواده ام را ، فرزندانم را، همه ی هستی ام را فدای ایمانم و عشقم به آزادی و رهایی و خوشبختی و رستگاری شما میکنم و .... دیدیم که کرد، علی و آل علی همه در خون و در زندان مردند و نابود شدند تا این امت از ظلم خلافت جور و غصب نجات یابد.
آیا... نسل امروز اینها را باور ندارد؟ می پندارند که اینها اساطیر است؟ چه رنجی بردم در آن هفده روزی که فداکاری دوستم فلسفی را تحمل می کرد! او زندانی سیاسی و من زندانی عادی! او فدایی آزادی مردم و من فدایی حفظ ثروتم ؟! وای که چه حقارتی ! او، که متهم سیاسی بود اتهامش مسلم بود بخاطر من خودش را با من به بیگانگی زده بود، به گروهبان ها و بازجوها نشان میداد که من با او همدست نبوده ام، همفکر نبوده ام ، در مراسم نه اسفند دخالت نداشته ام، اما من ، برای نجات خودم میتوانستم این حقارت را تحمل کنم؟ من آزاد شوم و دوست همفکر و همدستم را در زندان بگذارم و بدست ماموران شکنجه و اسارت بسپارم؟
چه حادثه ی سختی بود! چند بار عمدا" از سلولم بیرون آمدم و رفتم نزد سلول او؛ چندین بار از جلو سلولش آمدم و رفتم؛ چند بار وقتی از سلولش برای کاری میآمد تو حیاط زندان میرفتم و سر راهش قرار میگرفتم ، حتی یکبار به دارالتادیب که او بچه های منحرف را در آنجا درس میداد از اطاق دفتر زندان تلفن زدم، تا به او، به همه مامورین بفهمانم که او دروغ میگوید ، من بخاطر منافع شخصی ام زندانی نشده ام، من هم در جشن 9 اسفند مسئولیت داشته ام، من اتهام از او بیشتر است، من رهبر مبارزه ام، من قهرمان آزادی ام، من قاچاق فروش نیستم، چاقوکش نیستم، من بخاطر کلاهبرداری دستگیر نشده ام، باشد اتهام اعدام باشد می پذیرم ... از ماده ی 165 نمیترسم! من عیسای مسیحم ، این 165 صلیب مقدس من است! وقتی آزاد شدیم و هم را پس از 17 روز بیرون از زندان دیدیم چشم هایش پر از شکایت و رنجش بود، از آن فحش ها و سر و صداها ، اتهام هایی که در زندان، از پنجره ی سلول به او خطاب کردم سخت آزرده بود. بر سرش فریاد زده بودم که من فداکاری تو را بخاطر نفع من نمی پذیرم؛ تواین کار را کرده ای تا مرا ا زسلول تو بیرون ببرند ، تا مرا در آنجا نبینی ، من به ایمان تو شک کرده ام!
خاطره ای که هرگز فراموش نخواهم کرد در این سالگرد نه اسفند روی داد؛ آن روز من و یکی از همدرسها و همرزم هایم را که مسئولیت برگزاری سالگرد نه اسفند برای ما دو تن بود گرفتند . من و او تنها دو همدرس یا دو همرزم نبودیم ، از بسیاری جهات اشتراک و انطباق و تجانس روحی و توافق فکری و عاطفی مطلقی داشتیم ، این همانندی معنوی و احساس ما که من ورا میمانستم بعینه او مرا، در طول دوازده سال درست زندگی مشترک و تفاهم مشترک و آشنایی و دوستی و همگامی و همدستی و همداستانی به سرحدی از "یگانگی" واقعی رسیده بود، یک روح بیش نبودیم که در دو کالبد زندگی میکردیم ، هر کدام نیمه ی دیگری بودیم، تصادف روزگار ما را از آغاز تحصیل کنار هم نشاند، هر دو با هم به تحصیل آغاز کرده بودیم و تصادف هر دومان را به یک مدرسه برد و به یک کلاس آورد و کنار هم بر روی یک نیمکت نشاند و علم را و تربیت را و بیداری و آشنایی با زندگی را از الفبایش با هم شروع کردیم . درست است که او اوائل سال ، تا نیمه ی سال اول از من خیلی جلو بود ، اول شاگرد بود و همه ی نمره هایش بیست بود و انضباط و نظافت و حضور تمام ساعات و سروقت آمدن و انجام مشق و تکلیفش و اخلاقش هم بیست بود و بالاتر از بیست ولی من، هیچکس فکر نمیکرد، باور نمیکرد که من در درس چیزی شوم، از درس و کلاس و مشق و خط و انضباط و این حرفها بدم میآید ، حواسم توی این چیزها نبود ، بچه ای کودن و بی علاقه و تنبل بودم ، اصلا" به درس گوش نمیدادم که یاد بگیرم یا نگیرم ، همیشه دلم میخواست تو کوچه آرتیست بازی کنم، کاغذ باد هوا کنم، بچه های کوچه را جمع کنم و شاه بازی کنم، خلاصه خودم هم یقین داشتم که بچه ی درس خوانی نمیشوم و دیگران هم اگر به چشمشان میدیدند که من با او گوشه ای نشسته ایم و داریم مشق مینویسم و حساب حل میکنیم و قضیه ی هندسه را توجیه می کنیم و شعر از بر میکنیم و حتی اگر صدای مرا می شنیدند که دارم می خوانم :"سار از درخت پرید" ، "طوطی از قفس گریخت" ، "علی در قفس را باز کرده بود" ،
"به علی گفت خواهرش روزی
بترس و کنار حوض مرو
رفت و افتاد ناگهان در حوض
بچه جان! حرف خواهرت بشنو"
باز هم کسی باور نمیکرد که من دارم درس میخوانم ، ما داریم درس یاد میگیریم ، حتی آنهایی که میدانستند که فلسفی بچه ی درس خوانی است و به درس و مدرسه و کلاس علاقه دارد و میدیدند ما با همیم ولی پیش خودمان میگفتند... اما ، او (یعنی پسره!) حواسش تو درس نیست دارد او را میپزد که با خودش ببرد تو کوچه و تو میدان ورزش و رو پشت بام دنبال کفتر بازی و کاغذ بازی و شاه بازی و شمشیر بازی ، جنگ و دعوا! آخرش او فلسفی را هم ا ز فکر درس و بحث و کتاب و کلاس هم خواهد انداخت، مثل خودش خواهد کرد ، از راهش برش خواهد گرداند ...
و راست هم بود، همه اینرا میگویند و میدانند ... اما رفاقت و دوستی من و فلسفی ( که الان رئیس سازمان آب و برق منطقه ی بیستون (1) و مدیر عامل آبادانی کویر مرکز ایران شده است و خیلی هم شکر خدا ترقی کرده و موفقیتهای چشمگیر و اعجاز آمیزی هم بدست اورده است و نه تنها از پیشروی کویر جلوگیری کرده است بلکه در قلب سوخته و خشک و سوزان کویر جنگلهای نورسته و مراتع سبز و خرمی پدید آورده است که از یدارش دیده ی روشنایی میگیرد و من که موفقیت های خارق العاده ی او را می بینم برخلاف همه که برایشان یا باورکردنی نیست و یا اگر ناچار باید باور کنند که بچشم می بینند برایشان غیر طبیعی و شگفت آور است، برای من بسیار طبیعی است زیرا همکویر را خوب میشناسم که خود فرزند کویرم و هم فلسفی را میشناسم که سالهای پر حادثه را با وی رفیق حجره و گرمابه و گلستان بوده ام و اگر جز این بودی عجیب نمودی
موجب شد که من نیز کم کم هوای پشت بام و کبوترهای آسمان وکاغذ باد و شمشیر بازی و ماجراجویی از سرم بپرد و به درس و مشق علاقه مند شوم و این بود که به کمک او بعد ها چنان شدم که از خود او هم جلو زدم چون استعدادم در درس از او بیشتر بود اما استعدادی خفته و نهفته که خودم نیز از آن آگاه نبودم و او آنرا در من کشف کرد و نشانم داد. من با وی دوازده سال ، از آغاز سال اول تا پایان دبیرستان همکلاس بودم و بعد در همه ی کشمکش های زندگی همدرد و همداستان و از آن جمله 9 اسفند روز آغاز زمامداری مصدق و آزادی و استقلال و خلع ید از شرکت سابق و ... مفصل است بالاخره آن روز هر دو به زندان افتادیم. دو نفرمان را در یک سلول زندانی کردند بازجویی شروع شد ، اول از او... و بعد دیدم که آمدند و مرا از او جدا کردند و بردند به زندان دیگری....
زندان زندانیان و مجرمان عادی، غیر سیاسی ، محکومین قاچاق و سرقت و کلاهبرداری ، سودجویان و منفعت پرستان.
بعد فهمیدم عجب! او در بازجوئی خود را متهم اصلی سیاسی معرفی کرده است که برای آزادی ملت مبارزه کرده است و مرا یک متهم غیر سیاسی، مجرم جنایی و قضایی و ...!
و هر دو زندان را دور از هم میکشیدم اما او، که برای خدمت به من این چاره را اندیشیده بود احساس میکرد که در زندان سیاسی است یعنی زندان را میکشد برای خاطر ایمانش ، برای خاطر سرنوشت دیگران، برای آزادی ملتش و من در زندان عادی یعنی زندان را میکشم بخاطر منفعت خودم، مصلحت خودم!
(1): بیستون (کوه معروف) محل سکونت "اهل حق" است که همگی علی اللهی هستند.