تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی
کتاب دکتر شریعتی

 

آمد و آمد و آمد و نزدیکتر آمد و دیدم راه گم کرده ی تنهایی است، چهره اش در زیر آفتاب سوخته و لبهایش از عطش خشک شده و چشمانش آسمان کویر را در خود گرفته و هراس نگاهش را پریشان ساخته است.

آمد و آمد  و آمد و نزدیکتر آمد ...دیدم... اِ  ! نگاهی آشناست، مرا دید و او را دیدم  و گویی برای دومین بار است؛ با من سخن گفت و صدایش را شنیدم و گویی برای دومین بار است ؛ حرف زد و گویی خاطرات مشترکمان را بازگو میکند ؛ از من پرسید و از راه و از سفر ؛ گفتم که این راه به باغ و آبادی ینست؛ به صحراهای پر هول میرود و سرزمینهای درشتناک و نیش خار است و سیلی طوفان و برق نگاه گرگ و عوعو شغال و رهزنان وحشی در هر کمینگاه و تو ساقه ی نازک گل نازی و طاقت سرما و تاریکی و طوفان نداری ، دستهای کوچک قشنگ پژمرده میشود ، ساقهای ظریف شکننده ات میشکند و پاهای لطیف زیبایت را که برای رقص بر پیست نرم و براق یک باله، یا نوازش مخمل یک چمن نو رسته ی بهاری ، یا بستر خواب آور قو ساخته اند کشتزار خار مغیلان و سنگلاخهای خش نبیابان و سنگ ریزه های یخ بسته ی نوک تیزی که آن سرزمین را فرو پوشانده اند پوست میکند و بخون میآورد و مجروحت میکند، تو طاقت این راه صعب و این سفر هولناک دراز را نداری ،برگرد، مرو،مرو، که این راه به شهر و باغ و آبادی نمیرود!

جای پای رهروی پیدا است

کیست این گمکرده ره؟ این راه نا پیدا چه می پوید؟

مگر او زین سفر، زین ره چه یم جوید؟

ازین صحرا مگر راهی بشهر آرزویی هست؟

بشهری بر کناره ی پاک هستی

بشهری کش بباران سحرگاهی

خدایش دست و رو شسته است

بشهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه ی هستی

 

نمی بینی؟ کنار تک درختی خشک

زره مانده غریبی رهنوردی بینوا مرده است

و در چشمان پاکش ، در نگاه گنگ و حیرانش

هزاران غنچه ی امید پژمرده است

و با دستی که در دست اجل بوده است

بر آن تکدرخت خشک

حدیث سرنوشت هر که این ره را رود کنده است

که:

"من پیموده ام این صحرا، نه بهورام است و نه کورش"

کجا؟ ای رهنورد راه گم کرده

بیا برگرد!

این راه را خوب میشناسم و میدانم رو به کجاست و میدانم که چه سفری است و میدانم که سرنوشت هر که این ره را رود چیست و باید بگویم که کسی " غریق این راه" نگردد ، باید بیم دهم و راه را بربندم و جز از ترس و وحشت و بیابان و طوفان و گمراهی سخنی نگویم!

این شعر را درست ده سال پیش گفته ام، همان سالی که دیگر از رفتن باز ماندم و دانستم که دیگر ره بجایی نیست. یادم هست، در آن سال این شعر چه هیاهو به پا کرد! جز آن هیاهوها که بخاطر نخستین سنت شکنی من بپا کردند و اولین بار شعر نو را در این شهر ببازار آوردم و در آن هنگام که سخن از شعر نو کفر بود و هر نیمچه فاضل خود را موظف میدانست که برای انتساب خود به فضلا و اساتید و "قدما" نوپردازی را بکوبد و مسخره کند و اهانت کند و هی فحش "جیغ بنفش" بدهد و حتی کار بجاهای بالا کشید و جعفری استاندارد انجمن ادبی درست کرد و همه ی استادان ادبیات و رجال و حتی پیشکار دارائی و شهردار و حاجی الستی! هم عضو آن بودند  و این همه بخاطر رواج بازار شعر قدما و مبارزه علیه شعر نو و جلوگیری از ظهور نوپردازی در مشهد بود، من در برابر آشنایی در راه انداختن جوانها در این انجمن که پنجاه شصت نفر بیشتر عضو داشت اما هیچکدامشان شاعر نبودند و بخاطر مسائل دیگری دور من جمع شده بودند و من هم به خاطر چیزهای دیگری شعر را بهانه ی تشکیل آن انجمن کرده بودم. بهر حال ناچار راجع به شعر کهنه حرف میزدم و تعریف و نشریح شعر نو و آثار نوپردازان و ... مقایسه و پیدا کردن ارزشهای شعر نو و .... بعد هم خودم دو سه تا شعر به این سبک گفتم و دادم به روزنامه های مشهد و تهران و واویلا! چه جنجالی! از فردا در آفتاب شرق هر روز مقالاتی علیه من به امضای "سالکی" چاپ کردند و هر مقاله ای به سبکی و قلمی و مربوط به حرفهایی !اما همه فحش و بدگویی به من با اسم و رسم. یکی ثابت کرده بود که من سنی  شده ام ومعلوم بود شیخی نوشته از همان   شیخهای آستانه خور! دیگری مرا عنصر خطرناک سیاسی ضد مملکت که همه چیز را بهانه میکند برای مسموم کردن افکار مردم و تبلیغ عقاید چپی اش! و دیگری ثابت کرده بود من بی دینم و مارکسیسم که در لباس دین میخواهد دین را مسخ کند و ایمان خودمان را تباه کند و دیگری هم به نوپردازی و آنهم نوپردازی من تاخته بود و ثابت کرده بود که عمدا" این کارها را میکنم تا تنها افتخار ملت ایران رادر جهان که شعر قدیم اساتید باشد لجن مال و پامال کنم...! این مقاله ها را هرکدام کسی نوشته بود و هیچ شباهتی بهم نداشت اما امضای همه سالکی بود و سالکی اصلا" وجود نداشت و بعد فهمیدم کی ها بودند! همه حاشیه نشینان جعفری استاندار! اما من از رو نرفتم و دنبالش را گرفتم و چون برخلاف شعر نوی ها میزان شعر قدیم و عروض و نقدالشعر و قافیه و آن حرفهای خلیل احمدی را هم بهتر از آنها بلد بودم هو کردن و مبارزه بامن مشکل بود و کم کم کار من بالا گرفت و شعر نو پا گرفت و بازار آنها کساد شد و انجمن آنها که جلسه تشکیل میداد خنک و سرد و بیمعنی میشد ، و از ما شور و نشاط و ایمان و حرارت شگفتی داشت و هرچندی یکبار شعری منتشر میکردم و دنبالش جیغ و داد آن سالکی ها وهمه بنفع من تمام میشد ، آخرش به خواهش و التماس افتادند و حسین امینی شاعر رسمی ، شعری خطاب بمن چاپ زد دز همان آفتاب شرق سال 37.

فلانی... ره نو را تو انتخاب مکن  جگر ز حافظ و شعدی ما کباب مکن

تا آخرش؛

+ نوشته شده در  86/05/29ساعت 20:16  توسط شیدای علی  | 

 

"کمند صید بــــــــــــــهرامی بیفکن جام می بـــــــــردار

که من پیموده ام این صحرا نه بهرام است و نه کورش"

                                                               حافظ

 

مولوی از مجاهد دلاور و بیباکی سخن میگوید که عمر را همه در صحنه های خون و شمشیر گذرانده و گوشش همواره با غرش کوس جنگ و پرش جانستان خدنگ خو کرده و تیغ خورده آشامش هر خانواده ای را از دشمن داغدار ساخته است.

ناگهان بر آشفته میشود ، از آن انقلابهای  مرموزی که یکباره در جانی سر میکشد و آدمی را ناگهان دگرگون میسازد چنانکه بودا شد و غزالی شد و ابراهیم ادهم شد و فضیل عیاض (سارق معروف که عارف معروفی شد) شد و سنایی شد و ... بسیارند...

سپر و شمشیر را بگوشه ای افکند و زره رااز تن بدر آورد و خلوت گزید و به ریاضت نفس پرداخت و شبها و روزها را در اندیشه ی معشوق و در ذکر او ... نفس را میکشت تا خود دیگر نباشد و همه او شود.

یک روز کوس جنگاوران برخاست و ندای منادی که مجاهدان را به جهاد میخواند.ناگهان دل مرد بیتاب شد و هوای جهاد و لذت شمشیر زدن در راه حق در او نیرو گرفت و از خلوت انزوای خاموشش تا دم درگاه منزلش فرود آرد. ناگهان بر خود لرزید و فریاد کرد:" ای نفس! دانستم این تویی که اینبار مرا به جهاد میخوانی؛ آن سالها که گرم پیکار بودم و بخاطر حق شمشیر میزدم و جان بر کف به نیروگاه میرفتم تو مرا به خلوت و آرامش و نگاهداری خویش و لذت حیات میخواندی و اکنون باز این تویی که مرا به جهاد و مردن در صحنه ی پیکار و در میان مجاهدان میخوانی و میدانم چرا ! اکنون که می بینی که تو را به گوشه ی خلوتی کشانده ام و دور از چشم همه تو را در زیر شکنجه آورده ام و میکشم و کسی حتی مرگ تو را نمی بیند مرا دعوت میکنی تا به جهاد روم، که حال که باید کشته شوی پس در صحنه یپیکار و در جمع یاران و مجاهدان کشته شوی تا مرگ تو را ببیند و خاموش و گمنام جان نسپاری"

راست میگوید برتراند راسل که ریشه ی همه ی غرایز آدمی خودخواهی است. باور میکنم ، نه سخن مارکس درست است که میگوید اقتصاد است و نه سخن فروید که میگوید عشق است،نه،خودخواهی است، خودخواهی!

گویی همین سخن راسل است که در روایت پیغمبر میخوانم که : آخر ما یخرج عن قلوب الصدیقین حب الجاه (آخرین چیزی که از قلب راستان بیرون رود جاه طلبی است)

یکی از استادان من میگفت اگر بکسی بگویی چشمت را برکنم یا خودخواهیت را ،بیدرنگ خواهد گفت هر دو چشمم را! این حرفها آدم را به وحشت می افکند ، این سوال را همواره در جان من طرح میکند که : آیا با این حال، تو یقین داری که از این بیماری مصونی؟ آیا آن آخرین بدی که قلب صدیقان داری را ترک میکند قلب تو را ترک کرده است؟ به چنین مقامی رسیده ای؟ من همواره بر خودم می بالیدم که از چنین ضعفی خیلی فاصله گرفته ام، وضع اجتماعی و روحی و فکری و تربیتی من، چهار عامل نیرومندی بوده ان دکه آن پستی را از درون من بیرون کشیده اند و بیرون انداخته اند، هرگز بیاد ندارم که برای شهرت طلبی و خودخواهیم یک قدم کوچک برداشته باشم! هرگز!

همیشه فرصتهای اینجوری را بسادگی از دست میداده ام و همیشه به گمنامی و گوشه و سکوت و خلوت گرایش داشته ام و از آشنایی های جدید واز خود نمودن و همه جا سر در آوردن و خود را نخود هر آشی کردن بیزار بوده ام؛ ممکن است کسیکه مرا نشناسد باور نکند چون می بیند خیلی ها مرا میشناسند و از من حرف میزنند و خیلی جاها میروم و ظهور دارم ... اما اگر از نزدیک ببینند شاید قضاوتشان فرق کند چه ، خواهند دید که چقدر دویده اند و بعد هم باز از زیرش در رفته ام و بدقولی کرده ام ... بقول یکی از دوستانم هیچکس برای ضایع کردن و خراب کردن و صدمه به شخصیت شما از خودتان جدی تر و کینه توزتر نیست!

تمام دوران زندگیم حکایت از خودخواهی نداشتن من دارد، تا حال هزاران صفحه چیز نوشته ام و جز چند تایی که آنهم دیگران بانی شده اند و همه کارش را کرده اند انتشار نداده ام؛ یک بار از آن کارهای احمقانه ای که کتاب نویس ها برای شهرت خودشان و کتابشان میکنند نکرده ام ، گریز از مردم و عشقبه تنهایی مرا مطمئن کرده بود  که بیماری خودخواهی و خودپسندی در من راه ندارد و چقدر از این سلامتی خوشحال بودم و برای خودم ارزش بزرگی قائل بودم ... مقام انسانی بزرگ است، بزرگترین مقامها. اما امروز آن اطمینان و رضایت متزلزل شده است و مرا بوحشت افکنده است و در خود ضعفی را احساس میکنم که تا کنون با آن بیگانه بوده ام و از آن بیزار! هرگز به چنین مرضی خو نداشتم. خیلی سخت است ، نوجوانی و جوانی را در خلوت بی نیازی مطلق ، حتی از خود، گذراندن و همواره خود را بخاطر دیگران فراموش کردن و فدا کرد و حال که به نیمه راه زندگانی رسیده ام و در آتش ها و اندیشه ها و سختی ها و دانش ها پخته شده ام و سالهای چندی را کهنه کرده ام خودخواهی به سراغم آمده است ! چه سرزنش سختی! در این راه سخت و پر خطر که هر گامی در آن ریاضتی است من تا ثلث را آمده ام و درمانده ام، در اینجا منزل گرفته ام و سالیانی است که دیگر از رفتن باز ایستاده ام، در کنار رها نشسته ام و خانه ای بنا کرده ام و سامانی و مزرعه ای و کاری و مسئولیتهایی و ... دیگر یک قدم نمیتوانم برداشت.زانوانم شکسته است و پاهایم فلج ، خسته و مجروح و پریشان و باری بسنگینی است و بزرگ ایت آرام گرته ام و تنها برق حسرت از چشمان بازم که همچنان به این راه که تا افق  کشیده است دوخته ام، ساطع است و جاده ی منتظر را در برابرام روشن میدارد، جاده ای که سالها است چشم به را هر قدمم خود را بر خاک افکنده است اما ردپایی بر آن نیست و ... نخواهد بود!

آیا میدانی که چه میگویم؟ آری، شاید بدانی، اما... نخواهی دانست که چگونه میگویم؟ هرگز نخواهی دانست ، هرگز! و ... چه خوب!

چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها است که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است!

و چقدر دعا میکنم که بعضی اصوات را نشنوی، بعضی رنگها را نبینی، بعضی افکار را نفهمی و بعضی حرفها را نشنوی و بعضی حالات را حش نکنی ای انسان! که ظلومی و جهول! و چه خوب! ناگهان ، سایه ای از دور دیدم ، نقطه ای مبهم بر سینه ی کویر، کویری تافته و خشک و بی آب و سبزه ، خلوت و خاموش... همه جا سایه ی وحشت ، همه جا بوی مرگ... رنگ یاءس! سکوت! بر این جاده ی متروک این راه گم کرده کیست؟ از کجا آمده است؟ بکجا میرود؟

 

 

+ نوشته شده در  86/05/25ساعت 16:13  توسط شیدای علی  |