تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی
کتاب دکتر شریعتی

 

داشتم میگفتم که نمیتوانم بنویسم، نمیتوانم! خودم را در نوشتن هر حرفی و حرفهایی از هر دست توانای تونا می یابم و حال در نوشتن حرفی از این دست عاجز ، عاجز عاجز! درست مثل بچه ای که تازه الفبا یاد گرفته است و درست مسلط نیست... دلم میخواهد کسی بیاید و دستم را بدستش بگیرد و مرا در نوشتن کمک کند ، تنهایی عاجزم، شاید به شاخه های دیگر پریدن برای امکان نوشتن یافتن بوده است که بتوانم به سیاه کردن این صفحه ها ادامه بدهم   دلم دارم میجوشد ، نمیتوانم خودم را بر سر این کاغذها نگه دارم، دلم هی به من هی میزند که برخیز و بگریز ، برو تو خیابونها قدم بزن، خیابانهای خلوت، میدانهای خلوت شهر، آن خلوتهای خاوت عصرها خلوت تر مینماید، تنها احتمال گذر یک نفر از آنها بیشتر نیست، ممکن نیست آدم دو نفر را ببیند که از آنها عبور نمیکند! چه خلوت! چه لذت و هیجانی دارد قدم زدت توی خیابونهای خلوت خلوت که پرنده پر نمیزند ، آدم بی آنکه هی به زحمت دیدن چهره ها و هیکل های متفرقه ی بیهوده دچار شود قدم میزند و فکر میکند و خیال میکند و توی خودش است.

وصیت کردن هم چقدر سخت است ، آدم حتی در آخرین نفسی که برمیآورد نمیخواهد بخودش بقبولاند که دیگر زندگیش تمام شده است، "باید با عمر خویش وداع کند" ، چه سخت است دندان طمع زندگی را کندن و بودن و امید داشتن و احساس کردن و فکر کردن و انتظار کشیدن را کشیدن! آنهم کسی که انتظار مذهبش بوده است و فلسفه اش ، کسی که انسان را حیوانی منتظر میداند ... چنین کسی اگر دیگر منتظر نباشد!!؟ نمیخواهد باور کند که باید زندگی را رها کند ، چشمش را بر روی ماه ببندد، دیگر آسمان آبی را نبیند، دیگر گوشهایش اذان را نشنود، دیگر نگاهش به مسجد و محراب و گلدسته ی طلای مسجد گوهرشاد خانم نیفتد، تمام شد. اما صیت لازم است، حیاتی است، حال می فهمم که چرا در مذهب ما گفته اند همیشه وصیت خود را نوشته با خود داشته باشید، همه خیال میکنند برای اینست که اگر یک مرتبه افتادی و مردی بی وصیت نمرده باشی، این برای این نیست اما "حکمت" اصلیش در این است که هنگام احتضار نوشتن وصیت ، باور کردن این درد که تنها کار وصیت است و هنگام وصیت رسیده است دشوار است، دشوار، در حالت عادی میتوان ساده وصیت نوشت آن هم راحت و مفصل و درست و دقیق و با جمله های پخته و خوش خط! مثل یک مقاله اما در این حال سخت است.

کاش من هم وصیتم را قبلا" ، وقتی حالم خوب بود نوشته بودم و نگه میداشتم و حال که وقتش رسیده است آنرا به وصی خودم میدادم و کارم میگذشت،اما نکردم ، بجای وصیت همیشه از زندگی دنیا و ثروت دنیا و آرزوهای دراز زندگی و خیالاتی رنگین و رنگهای خیالی میگفتم و مینوشتم، چنان می نوشتم و چنان از زندگی دنیا و هواهای دنیا و آرزوهای این جهانی گرم و داغ و پرشور و حال و غرقه ی جذبه و خلسه و کیف حرف میزدم که گویی هیچوقت مرگی درکار نیست، جدایی در راه نیست، همواره من و زندگی با هم خواهیم بود و خواهیم ماند، جاویدان جاویدان ، تا ابد! افسوس که انسان چه عجیب است! چه واقعیتهای روشن و درشت و خشن و سنگینی را که در برابرش پیداست نمیبیند؛ بهرحال سرنوشت رسید و من به سرنوشت رسیدم، دیگر چنان بدان نزدیک شده ام که جای انکاری نیست، نمیتوانم آنرا نادیده بگیرم ، نمیتوانم سرم را به قصه ها و افسانه ها و مزمزه ی آرزوها گرم کنم، فاصله خیلی نزدیک است، دارم دیوار را بر روی پیشانی و سینه ام احساس میکنم، دیگر یک قدم نمیتوان برداشت، می فهمی؟نه، نه ، نمی فهمی ای نسل جوان! که عزم سفر داری و جوش انقلاب و درد ماندن بیقرارت کرده است! من دیگر توان رفتن ندارم، تو میدانی که من هستم از آغاز دز انتظار تو گذشته است ، برای تو بوده است، 15 سال است چشم به راه توام و اکنون آن چهره ی انقلابی دیروز شکسته و پژمرده شده است و زمینگیر و تو که در آن روزهای پرحماسه که من بی تاب سفر بودم و پرچمدار رزم ، کودکی پنج شش ساله بودی، در دوران اختناق و سکوت و رکورد رشد کردی و اکنون در صدها زنجیر اسیرت کرده اند، چه میتوان کرد؟ جز شاهنامه سرودن در زمان شلطان محمود ترک!

این فیلمها ، تلویزیون ها ، مجله ها و ترجمه های اروپایی چه خیانتی است به شرق! آن آثار شوم و نویسندگان مغرض استعماری یا فاسد را نمیگویم، آنها که حالشان معلوم است،زیباترین آثار ،دلکش ترین اشعار ، خیال انگیز ترین رمان ها، مقدس ترین احساسها و متعالی ترین روابط انسانی و پاک ترین پاکیره ترین چهره های زندگی و بلندترین نیازها و اندیشه ها و خواستن ها را میگویم.

انسانها در شرق اثری شوم دارند، دردآور و رنج زا و زهرآگین میشوند. برای خلقی که با اسارت و اختناق و دیکتاتورهای منحط فردی در کشورهای شرق خو کرده اند و اگر هم آنرا نیم پسندند بهرحال تحمل می کنند، سرود آزادی در گوششان خواندن ، گرچه زیباترین سرودها و مقدسترین سوژه ها است، جز اینکه شوم را شومتر و تلخ را تلخ تر کند چه سودی دارد؛ برای کسی که نان آبگوشت میخورد و دوست ماست خیکی، ترجمه ی کتاب "اعجاز خوراکی ها" و "هنر آشامیدن  "I"art de boire" و "چگونه میتوان با شاتو بریان پذیرایی کرد؟" و " آشپزی ملتها" و ... تنها اثرش اینست که کاسه ی آبگوشت چرب خوش رنگ پر زردچوبه و پرنخود لوبیا و پر پیازی را که نان شب مانده در آن ترید شده است و چه با مزه میخورند و چقدر هم "سیر" میشدند و "خدا را هم بر این نعمتش که عطا کرده شکر میکردند" به یک قدح "آب و غیره ی استفراغ" و کم کم "اسهال" و کم کم "آب پس آورده ی تنقیه ی موفق و موثر " تبدیل کند و بس!

 

+ نوشته شده در  86/06/30ساعت 14:30  توسط شیدای علی  | 

 

گاهی اینجور میشوم ، هیچکس باور نمیکند که کسیکه آن سخنرانی های

 

آتشین پر سر و صدا را کرده است و در سخنوری شهر است و در برابر

 

هزاران تن گاه بی مقدمه و بی مجال فکری، تصمیمی بر بدیهه رفته و

 

چنانکه گویی همچون دموستنس خطیب در کوههای بیرون آتن تنها به

 

 تمرین سخنرانی می پردازد حرف آفریده و کلمات در دستش همچون موم

 

نرم و رامند ، گاهی در بربر حتی یک نفر از تمام کردن یک جمله عاجز

 

 میماند، چنان حرف زدن و آن همحرف زدن ساده ی عادی برایش دشوار

 

 میشود که دلش میخواهد هرچه زودتر از آن تنگنای سخت بگریزد و

 

 تنها بماند و آن همه هیجان و فشار و اختناق را کهبیطاقتش کرده است

 

احساس نکند . کلمات همچون گلوله های مشتعل آتش میان سینه و لبهایش

 

 

پراکنده میشوند و او نمیداند چه کند؟ فرو دهد، برآورد؟

 

 

چه کند؟... من در همه قول ها فصیحم   در وصف شمایل تو اخرش.  

 

و گاه در نوشتن چنین میشوم ، حال چنین وضعی دارم، همه مرا و یا ، و

 

یا (باز افتادم وتوی تعریف از خودم ، این چه عادت بدی است که تازگی

 

ها پیدا کرده ام... همیشه از آن طرف افتاده بودم و حال از این طرف!

 

 الان هم هیچوفت از خودم تعریف نمیکنم؛ کی؟پیش کی؟ فقط وقتی خودم

 

میمانم و خودم با خودم گفتگو دارم سر تعریف از خودم را وا میکنم ،

 

گرچه نه عمدی؛ اریک فورم توضیح داده چرا) ، و یا و یا و ... خیلی

 

چیزها میخوانند . و اما من خود را تنها یک نویسنده میدانم ، هرچند

 

وضعی و زندگی یی داشته ام که در آن همواره قلمم مفید بوده است،

 

هیچگاه قلمم آزاد نمینوشته است، همیشه برای چیزهای دیگر و دیگران

 

کار میکرده است و هرگز نه برای خودش. نوشته هایش یا غالبا" بی نام

 

 منتشر شده است و یا اگر هم با نام بوده است بخاطر اثبات حرفی ،

 

گفتگویی با مردم و بهرحال انجام رسالتی بوده است، هیچوقت مجال

 

نیافته است که خودش باشد و خودش، آنجور که دلش میخواهد بنویشد ،

 

این نوشته های آزاد که برای خودش و دلش نوشته است غالبا" از خلوت

 

اطاقش و زندان میزش و سلول کشوهایش بیرون نرفته و چشمش رنگ

 

آفتاب را ندیده و کم کم طعمه ی آتش یا آب یا خاک یا ابر شده است،

 

گرچه هیچوقت برای دلم نمی نوشته ام، دل من همیشه تعطیل بوده است

 

و عقلم و عقیده ام و علمم مجالی به او نمیداده اند، این سه تا "ع" هرگز

 

فرصتی به آن "ع" چهارمی نمیداده تا خودی بنماید و نویسندگی گلی است

 

که تنها از این چهارمین "عین" آب مینوشد. اگر من مثل نویسنده ای

 

معروف میتوانستم هرچه میخواهم و هرجور میخواهم بنویسم ، تعهد

 

نداشتم، امروز بعنوان یک نویسنده مشهور میشدم، مشهورتر میشدم، شاید

 

 خیلی خیلی مشهور اما نشد، بدرک که نشد، من دردم درد گمنام ماند و

 

مجهول ماندن در میان خلق نیست چه ، اولا" مجهول نیستم و درست و

 

بیشتر غلط میشناسندم و گذشته از ان نیازی به چنین زبانزد شدنها ی

 

آبکی ندارم. دردم درد دیگری است و نیازم نیاز دیگری .کاش نیازم

 

شهرت بود، چه سریع و ساده میتوانستم بوصال برسم ،با یک حیله آوازه

 

ام به آمان میرفت . بهرحال خودم را، قلمم را تواناترین توانایی هایم

 

میدانم و اگر به مبالغه متهمم نکنند در ایران هیچکس را حتی نزدیک به

 

 خودم نمیدانم. آنها که هستند ، غیر از قلابیهاشان و بازاریهاشان، غالبا"

 

 در یک جور نوشتن ها قادرند ، صحنه و زمینه اگر عوض شوند

 

عاجزند. خوب وصفمیکنند ( و از همه قویتر در این کار چوبک است )

 

 اما خوب استدلال نمی توانند کرد؛ نازکی خیال و احساس در بعضی

 

هست (هدایت) اما قدرت منطق و زیرکی و هوشیاری سیاسی یا فکری

 

ندارند ، قدرت نویسندگیشان زیاد است اما وسعت معلوماتشان کم است؛

 

هیچکش نیست که در همه ی زمینه ها هم توانا باشد و هم هنرمند و هم

 

مایه دار؛ در خارج ژان کوکتو چنین است و سارتر. فقط و فقطو راسل

 

هم چنین مینماید اما چنین نیست ؛ مایه دار است اما قلمش از لطافت و

 

زیبایی تعبیر عاری است. نوشته هایش همه مد کیسه است ، بی کش و

 

قوس و بی حال و شور و بی زیر و بم هایاحساس و هنری. هرگز

 

نمیتوان پنجاه صفحه از نوشته هایش را یک کله خواند، حتما" در وسط

 

خسته و کسل میشوی ، مغز را راضی میکند اما حوصله ی دل را سر

 

میبرد. توماس کارلیل نویسنده انگلیسی قرن 18 خیلی عالی است ، خیلی

 

، متاسفانه کسی او را در ایران نمیشناسد! این یکی از علائم عمق اندیشه

 

 و سنگینی قلمش است، بسادگی به ترجمه نمیآید  اما در عین حال میدان

 

تاخت و تازش تاریخ است و فقط رومن رولان هم عالی است. هم زیبا و

 

 شاعرانه مینویسد و هم دقیق دقیق و هم در توصیف اعجاز میکند اما...

 

فقط در ادمها ، کارش فقط بیوگرافی نویسی است. افراد و تیپهای بزرگ

 

و مشخص قهرمانان تاریخ را، ناپلئون ، ژرژ واشنگتن، مسیح،

 

محمد، ...را چنان با کلمات نقاشی میکند که انگار آنها را بچشم می بینیم.

 

 

  چی داشتم میگفتم؟ افتادم تو این حرفها!  چه عادت بدی دارم، ازین

 

شاخه به آن شاخه میپرم، این روح من است ، هیچ وقت یکجا بند

 

 نمیآورد، مشکل است برای من بر روی یک جاده ، یک خط سرم را

 

بیندازم پایین، و منظم و آهسته و پیوسته حرکت کنم. بقول یکی از شناس

 

 های من  یعنی از متخصصان شناخت من، "فلانی فقط تابع موجها و

 

 حالات مرموزی است که همواره در درون او پدیدار میگردد و او را با

 

خود بهرسو که میخواهند میکشانند، تابع خط و رسم و نظم و قانون و

 

حساب و کتاب و ضروریات و مقتضیات و ... نیست، نمیتواند باشد..."

 

چقدر خوشحال شدم که دیدم لئونارد داوینچی هم چنین بوده است(1)

 

 

 

(1): بیش از صد هزار اثر آفریده همه ناتمام! همه! فقط اثر برجسته ای

 

را که تمام کرده است تابلو خانم مونالیزا بوده است و بیان آن لبخند و ان

 

 نگاه و آن اطلس   برای کشیدن این تابلو ده ها بار خانم مونالیزا را به

 

 اطاق کارش خوانده است و این در میان مردم پست فهم چه تعبیرات و

 

 تفسیرات ابلهانه ای را شایع کرد.ولی خانم مونالیزا هرگز از داوینچی

 

 بکنایه نپرسییده " آیا شما همه ی کارهاتان را ناتمام می گذارید؟!؟ زیرا

 

 او را میشناخت و میدانست که ... ولی تابلو لبخند او را تمام خواهد کرد.

 

 

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت 16:17  توسط شیدای علی  | 

 

تو بانی سخنی کاخ شعر بنیان کن    بیا و نقش سخن را چنین بر آب مکن

تو وارث سخنی از حکیم فردوسی/به نوسرائی میراث وی خراب مکن. الخ

 

جز این "غریق راه " دیگری "قوی سپید" و دیگری "گناهم چیست؟"

 

ودیگری "شمع زندان " و... همه باز داشتن خلق از این سفر! همه بیـــــم

 

دادن از رفتن بر این راه! که میدانستم حدیث سرنوشت هر که این ره را

 

رود و آن غریق رهنوردی بود که در پای آن تکدرخت خشک بحسرت

 

 جان داده بود و او که بود؟      من بودم!

 

 

و حال چرا فراموش کرده ام؟ چرا باز از سفر میگویم و از امید و از رفتن؟

 

به کجا؟ از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟ چگونه باز سخن

 

 از سفر میگویم و همسفر و راه و سرمنزل؟ ؟ چرا؟ من که میدانم ازین

 

صحرا راهی به جایی نیست ، چرا نمیگویم؟ این کتمان یک فریب نیست؟

 

این نه بخاطر آن است تا بگویند ضعیف شده ام؟ نومیدم؟ بدبینم؟ مبارزات

 

 بی ثمر و زندانهای سیاه و شکنجه ها و محرومیت ها و خطر ها مرا

 

 ناتوان ساخته است؟ این نه بخاطر آنست تا خود را در چشم انسان امیداوار

 

 و نیرومند و خوشبین و گرم نشان دهم؟ چرا از رفتن میگویم؟ چرا آهنگ

 

سفر بگوش او میخوانم؟! چرا؟هم... از آن شعر نو گفتم اما آنچه را در آن

 

باید میگفتم فراموش کردم ؛ نمیخواستم از آن هیاهوهای بیهوده بگویم ؛ یک

 

 مرتبه بیاد آن حادثه افتادم وخاطرات مرا کشاند؛ خواستم بگویم جز آن

 

جنجال های ادبی – سیاسی ، آنچه بدان میاندیشیدم و میاندیشم سرزنش ها

 

 بود ،سرزنش دوستان  و یاران همفکر و همراه من که: از این سخنها بوی

 

 یاءس میآید ، توداری زهر نومیدی با شعر در جانها میریزی و همگامان

 

 را از رفتن باز میداری، تو باید سرود رفتن بسرایی و آهنگ سفر بنوازی

 

، و مژده بخش و نیروده وامیدوار سازی ، تو همسفرانت را از رفتن

 

میهراسانی! آنان را به ایستادن و بازگشتن میخوانی! این به سود دشمن

 

است ، این روحی است که دشمن دوست دارد در کالبدها بدمد، میلیونها دلار

 

 دشمن خرج میکند تا نسل جوان از رفتن باز ایستد و ایمانش را به این را

 

 از دست بدهد و تو ... آن هم تو که دوستی ، رایگان انجام میدهی وافسوس

 

که سخن تو بیستر از تبلیغات آنها در دلها کارگر می افتد!

 

 

راست هم میگفتند و این کار بسودهمان جعفری و بزرگتر از جعفری تمام

 

میشد، چه مکتبی سودبخش تر از توقف و نومیدی نسل حوان شرق برای

 

 غارتگران غربی شرق؟ و من با شعرم، سخنم بسود آنان کار میکردم، منی

 

که زندگیم را در مبارزه با آنان هدر داده بودم!!

 

اما...چه میتوانستم کرد؟ من خود اینرا نیدانستم اما کاری نمی توانستم کرد!

 

 من این راه را میشناختم و این سفر را میدانستم و به آن تکدرخت خشک

 

رسیده بودم و آن سرگذشت را و آن غریق راه را دیده بودم! چه میتوانستم

 

کرد؟ اگر باز هم آهنگ سفر میسرودم و از رفتن میگفتم و صلای عزیمت

 

 در میدادم و از حقیقت میگفتم واز سرنوشت خونین و خاموش سفرها

 

سخنی را که دشمن دوست میداشت گفته بودم  چه میکردم؟ اما ، من

 

میخواستم کسی را فریب دهم ، بیهوده نسلی را، عزیزانم را، روح پاک و

 

 خوبی را که با عشق و ایمان گرم بود به سفری برانم و براهی بخوانم که

 

 سرمنزلش ان تکدرخت خشک است و همسفرش آن که در پای آن تنها

 

جان داده است! من سرزنش ها را و اتهام ها را و بدزبانی ها را و حتی

 

دشنام عزیزان و همگامان و همدلانم را بجان خریدم تا بخاطر نام و آوازه ام

 

به فریب آلوده نگردد، دروغ نگویم. من نمی خواستم ، نمیتوانستم بخاطر

 

خودم کسی را فریب دهم! از چه آزمایش سنگین و خطرناکی جان بدر

 

بردم! ایمانم به خود بسیار شد و دانستم که هرگاه خودم با حقیقت تناقض

 

یافت و من ناچار شوم که یکی را انتخاب کنم حقیقت را انتخاب میکنم و

 

خودم را فدا میکنم!  چه لذت بزرگ و زلال و زیبایی ! ایمان به خویشتن!

 

" به خاطر حقیقت و بخاطر دیگران از نام و ننگ و نفرین و آفرین خلق

 

گذشتن و حیثیت خویش را فدا کردن در مرحله ای است که کسانی که جز تا

 

بام کوتاه جان دادن بالا نرفته اند انرا نمیتوانند احساس کنند" ، و من به این

 

مقام رسیده بودم و چه ایمانی ! ایمان از عشق برتر است. اما ،

 

حال،چرا...؟

 

حال چرا از آن "غریق راه" سخن نمیگویم؟

 

در چهره ی او نگریستم و در هر نگاه خاطره ای در عمق چشمانش

 

میخواندم و هر لحظه خظ آشنایی دیرینی در سیمایش می یافتم و ... بالاخره

 

نزدیک آمد و نزدیکتر ، ودرست در کنارم، برابرم ایستد و دیدم او... آشنای

 

 دیرین من است ،خویشاوند دیرین من است.

 

 

در آن سالها که بر این راه گام مینهادم و کوله بار سفر بردوش و زادسفر

 

 آماده و چوبدست خیزران بر مشت و نیرومند و امیدوارم همچون سوار

 

افسانه ای میتاختم و میراندم و گرد راهم چشمها را خیره میداشت با چه

 

 شوقی انتظار او را داشتم و نیامد... و نیامد و ... و من در نیمه راه از

 

رفتن باز ایستادم و در راه مانده ام؛ همسفرانم ، آنان که تلاشها کرده بودند تا

 

با من همگام شوند و همراه و قصهها از سفر و از سرمنزل بگوششان

 

 میخواندم هیچکدام مرد سفر نبودند، مرد زیستن بودند و ماندن و

 

خوشبختی! و من چه رنجی بردم تا چند گامی، چند منزلی آنان را با خود

 

بیاورم و ... افسوس... داستانم دراز است و دشوار .... حکایتش سخت

 

 است ... همانها بودند که مرا خسته کردند واز پایم در آوردند سوار تازنده

 

ی بادپایی بودم که ناچار با گروهی زن و بچه و بیمار و پیرمرد و تنبل و

 

 افلیج و ... همراه با گله ی گوسفند و بار و اثاث خانه حرکت میکردم و

 

چنین کوچی برای سواری چالاک که از برق پیش میتازد و باد بگردش

 

نمیرسد چه سخت است! و حال- در کنار این جاده ی متروک که سالها

 

است، چشم انتظار هر قدم من ، خود را بر خاک افکنده است – درمانده ام

 

ویک گام نمیتوانم برداشت و سالها است که دیگر مرد راهی نمی بینم و

 

شوق سفری در چهره ای نمیخوانم و ردپایی برسینه ی این راه نیست، مرد

 

راهی پدیدار شد و پیش امد و آمد و نزدیک تر آمد و دیدم او است، او که

 

در آن سالها که انبوهی همسفر بر من گرد آمده بودند و من مرد راه بودم و

 

 از شوق سفر میسوختم و پاهایم پرهای عقاب بود و اسبم رب النوع

 

سرعت ، فرفوریوس1 در میان چهره ها او را می جستم و نمی یافتم و

 

نیافتم و حال ... که آبها از آسیاب افتاده اند ، دارها برچیده ، خونها شسته

 

 اند – جای خشم و خون و عصیان بوته ها-  پشکبن های پلیدی رسته

 

اند ... حال همسفر من میرسد که من از رفتن باز مانده ام . و اسبم پی شده

 

است و زانوانم ناتوان اند و عقاب پیر و نومید و مجروحی را در قفسی

 

میمانم که از سایه ی ابر مسافر و از وزش باد های رهگذر میهراسد و بر

 

 شاخسار آن تکدرخت خشک آشیان بسته و در آن نومید خفته و چشمان بی

 

فروغش سالهاست براهی دوخته شده است که چه انتظارها کشید تا او را به

 

سرمنزل برساند و نشد!

و حال چه بگویم؟ چه سخت است! چه بگویم!؟ چه سخت است، سخت

 

است! خدایا مرا راهنمایی کن! مرا بگو چه کنم؟ بگویم! ازین صحرا به

 

شهر آرزو راهی نیست ، برگرد! برگرد ! یا قصه ی سفر در گوشش

 

 بخوانم و شوق راه را در دلش دامن زنم و از شهر و باغ  و آبادی برایش

 

 بگویم؟ خدایا! هرگز در عمرم به چنین حیرتی گرفتارم نکرده ای ؛

 

 آزمایش سختی است ؛ تو هرگز مرا اینچنین ساکت و بیرحمانه نیازمودی،

 

از امتحانهای پسش که به سادگی گذشتم و لحظه ای در کنار سدها و مانع ها

 

 و تنگناها و پرتگاهها درنگ نکردم و در هیچ باطلاقی نماندم و عمر را

 

همه راهوار و به هنجار و توانا تاختم و آمدم با این کوه دشوار و بیرحمی

 

که در برابرم سر بر کشیده و تا سینه ی آسمان رفته است و خیال را یارای

 

 پرواز بدانسوی نیست خیلی فرق دارد . نمیتوانم خوب حرف بزنم .اصلا"

 

 قدرت وصف و شرح و تشبیه و حوصله ی استعاره و کنایه و ظرافت بیام

 

و ازین حرفها ندارم ؛ حالم خوب نیست،

 

 

 

+ نوشته شده در  86/06/03ساعت 13:16  توسط شیدای علی  |