تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی
کتاب دکتر شریعتی
 

چه زشت است، بد است زمزمه ی زیبایی زهایی در گوش اسیری خواندن و نجوای بهشت با کسی که در دوزخ محکوم است؟ نه، زشت نیست! بد نیست.   هنگامی زشت است ، بد است که آنکه خود زمزمه میکند و سرود آزادی سر میدهد غل و زنجیری که برپا دارد سنگین تر و اسارت سخت تر باشد و ... هست. اگر آن آتش جنونی که در گرفته و شعله ها و دودها و بخارا تآنشگونش اندکی فرو نشیند و از خلال ان چهره ی خرد پدیدار گردد و از ورای فریادها و هیاهوهای دیوانه وار و ضجه ها و غریوها و صداهای دهشت بار انفجارهای بتوان سخن او را شنید که به سرزنش و شگفتی آهسته و مدام میپرسد: ای دست پرورده ی نامدار دیرین من! ای که عمر را همه دست در دست من بگذاشتی و راهها را همه پابپای من آمدی، لحظه ای را به سخن این پیر راهت ، پیر راههای پیشینت گوش فرا ده ، به این پرسش که از عمق نهادت ، از همه ی ذرات وجودت ، از همه ی ذرات آفرینش ، از همه ی نگاهها ، از همه ی کتابها ، از همه ی یاران تاریخت، از همه ی همدردان و هم اندیشان دیرینت بلند است پاسخ گوی! چه میکنی؟ چه میگویی؟ هر بادامی که به طوطی اسیر در سرزمین ارامنه  می دهی  او را برای هند دیوانه تر میکنی، هند! این اقلیم بزرگ پر افسون و پر افسانه، سرزمین خیالی و شعر و تصوف ،خاک پاکی که زمینش ، هوایش، آسمانش را همه از عشق سرشته اند و خلقش همه بیتاب نجات اند و بیقرار سفر و گریز، وصال به ساحل آرام و بیکرانه ی پر از روح و سرشار از عطر سبک و نوازشگر نیروانا....  کشور سبز چشمهای زمین، جنگلهای انبوه و وحشی و پر اسراری که گام هیچ کسی قلب پاک و چشم براه آنرا نیالوده است ، کشور پرستش ، پرستش بت = بودا، شاهزاده بنارس ، سیدارتا....!

 

ای خیال پرداز بزرگ ! ای که بر بال شعر می نشینی و در قلب زیبای مرغان کلمات از خود و زندگی خود و سرنوشت دشوار و سنگین خود و از زمین و دیوارها و کوهها و فاصله هایش دور میشوی ، هر شب اسرایی و هر شب معراجی! تا کجا؟

 

کجا ای رهنورد راه گم کرده بیــــــــــــا برگرد  

کزین صحرا مگر راهی بشهر آرزویی هست؟

 

بیا برگرد آخر "ای غریق راه"

                                       کز اینجا ره بجایی نیست.

 

چرا طوطی در قفس را خبر نمیکنی؟ چرا حادثه را از او کتمان میکنی؟

 چرا نمی گویی که دیگر سیدارتا در هند نیست ، از او جز مجسمه ای سنگی بر جای نمانده است ، چرا نمی گویی که اکنون سالیانیست که به جای عرفان استعمار در هند خانه کرده است ، بجای راهب ، نایب السلطنه ی انگلیسی بر هند چیره است، دیگر آن معبد بزرگ و پر شکوه و پر از نقش و ظرافت که ابدیت را در زیر رواقهای بلندش می سافتی  و سروش ملایک در زیر گنبدش طنین می افکند، متروک و بسته و خاموش است ، بجای ان ، ساختمان مدرن " کمپانی هند شرقی" برپا شده است و رفت و آمد قزاقان یراق پوش مسلح انگلیسی و سرمایه داران و تاجران و بانکداران و جاسوسان انتلیجنت سرویس و نوکران ظاهرا"هندیشان. دانشگاه و معبد علیگره  را می شناختی؟ آری، خوب میشناختی ، یادم می آید که با چه شور و هیجان و امیدی و ستایشی از آن همواره سخن میگفتی. آنرا ندیده بودی اما درباره اش حکایت ها شنیده بودی ، کتابها و جزوه ها و رساله های که از آنجا نشر یافته بود و تنها برای تو می آمد و در بازار یافت نمی شد میخواندی.... چقدر دوست داشتنی به هند روی و در علیگره تحصیل کنی و همانجا اطاقی بگیری و بمانی و زندگی کنی. این دانشگاهی که یک بنیاد بزرگ اسلامی است اما در روح و اندیشه اش از تصوف هند و تخیل بودا گرم است و سیدارتا در حقیقت بر قلب آن مسلط است ونیز در عین حال استادان اروپایی در آن تدریس میکنند و نو و کهنه و دیروز و امروز و فردا و شرق و غرب،  اسلام و هندوئیسم ، محمد و بودا ، علی و مهاویرا ، ولو... همه در علیگره میعادگاه دارند اما ... میدانی علیگره اکنون چه شده است؟ این مسجد-مدرسه، دانشگاه-معبد معروف هند را میگویم؛ علیگره؟

 

.... استعمار انگلیس آنرا زندان کرده است ، زندانی بزرگ که از بیرونش دیواره ای از سیمهای خاردار کشیده اند، حریم وسیع پیرامونش را مین گذاری کرده اند، برجهایش دیگر نه مناره ی اذان بلکه دیدبانی نظامیان است و جایگاه مسلسل ها و صدها قزاق بیدار و حریص و بیرحم نگهبانش.... و از درون: بندها شکنجه ها و شکنجه ها و شکنجه های شب و روز!!!

 

آیا در این دنیا کسی هست که بفهمد در این لحظه چه میکشم؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب.

خوب، خوب، خوب، خوب، خوب،

خوب، خوب، خوب، خوب، خوب،

 

چه شب خوبی است امشب! همه ی دنیا بخواب رفته است و

من تنها بیدار مانده ام ،

نمیدانم چه کاری دارم....

این مقاله در بیست صفحه بتاریخ اوایل دیماه هزار و سیصد و چهل و هفت در دو نوبت تحریر گردید. صفحه ی بیستم آن بعلت آنکه خویشان و عزیزان و آشنایان و خویشاوندان و هموطنان مرا و هم خودم را و فرزندم را و همسرم را آزرده خاطر میکرد خراب کردم.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/07/18ساعت 5:33  توسط شیدای علی  | 

 

هـــــــی هی هی    ای.........

کجاش هستی؟!  ای نسل بیدار شرق! ای شرق زیبای پر احساس عمیق شاعر عارف حکیم که اکنون کشور عقب مانده ات میخوانند و گرفتار استعمار و در زیر یوغ استبداد و متهم به بیسوادی و مبتلای فقر و محرومیت و گرسنگی و بردگی و ضعف و ... با آن همه تاریخ، آن همه فرهنگ  و فلسفه و اندیشه و هنر و جمال و معرفت ... حال باید اروپا کمکت کند. گندمت دهد ، پنیر و ماست و کنسرو و پوشاک و ... کمکهای فنی و ... تا بتوانی به همین زندگی عادی و پایین تر از عادی و سختو شوم و تلخ ادامه دهی! اگر همین دانه ی بادام گاه بگاهی نباشد در کنج قفست پر میریزی ! آنهمه قیامها ، انقلابها ، خونها ، شهادت ها، زندان ها، قتل عام ها، جنگهای پنهان و پیدا تظاهرات، اعتصابات، اعتصاب روزه، اعتصاب سکوت ، مبارزه ی منفی ، بایکوت،  سابوتاژ... همه همه و همه و فریادها و میتینگ ها و حمله ها و شب نامه ها و سرودها و تصنیف ها و مقاله ها و روزنامه ها و ترجمه ها، همه همه و همه بی ثمر ماند ...  چه میگویم؟ بدتر شد، باز همان کاسه ی تردید آبگوشت و اشکنه مانده است و ... نه ... کمی رنگش تغییر کرده است، اه! کمی بویش هم دارد... چقدر "زن روز" به " قلعه ی محمّد آباد سیاه کوه " بردن بد است و اگزیستانسیالیسم به ایران آوردن و فیلم " شبهای پاریس" را در شبهای مشهد نشان دادن ! چرا میگویم عرفان برای اجتماع شوم است و بیماری و بیچارگی است؟ مگر نه من خود شیفته ی عرفانم؟ عارفم و در این آتش می سوزم  و آنرا از اجدادم در خون و نهادم به ارث گرفته ام و پرورده ام ، آن را با اشکها و ریاضت ها و تازیانه ها و تنهایی ها و غمهای بسیار و تامل های سرشار پرورده ام ؟ چرا ، چرا، اما عرفان ، یعنی آشنایی ، آشنایی با ماوراء، احساس جهانی در آن سوی این جهان ، پرواز به ماورای آسمان این زمین... و این آشنایی ، آشنایی و بیداری، چشم گشودن در قلب خورشید ، در فضای لبریز از عطر و روح و آرزو های خدایی و زیبایی های ملکوتی جاوید ... زندگی بر روی خاک را و در میان مردم خاکزاد و خاک خور و خوک دل و خیک روان را در چشم او چگونه می نماید؟ جز همان قدح نامبرده ی مزبود مشارالیه یا مشارالیها؟

 آنکه روح خدا در کالبدش دمیده است و ذاتش با خدا خویشاوند است چگونه میتواند با این  چهار "خ" انس گیرد؟ روحی خدایی  در میان خاک و خوک و خیک و 4-...؟ (1)

 

ناصر خسرو به راهی میگذشت ... مستراح و قبرستان را کنار هم دید! چه صحنه ی پر معنی و مملو از " واقعیت ها" ، عصاره ی همه ی واقعیت ها ، واقعیت همه ی واقعیت ها...  سرشار از عقل و منطق و درستی و عینیت مطلق! یک ذره خیال و شعر و ایده آلیسم و از این قصه های بی پایه در آن نیست!

فریاد برآورد: هان! این است دنیا و این است دنیا خواری!

کسی که دنیا را اینچنین میگیرد میتواند بدان دل بندد و آنرا ارج نهد و سراسر اندیشه و روح و آرزو و امید و آینده و عشق و ایمانش را از آن پر کند؟

هرگز، اگر چنین نکند چگونه میتواند دنیا را آبادان کند و اجتماع را غنی و زندگی را پر از خوشبختی؟؟

من به این حقیقت که بیداری برای کسی که در بستر خوابش بسته اند، بینایی برای کسی که پیرامونش را همه زشتی ها فراگرفته اند ، بویایی برای آنکه در فضایی پر از عفونت دم میزند، آزادیخواهی برای کسیکه محکوم به زندان ابد است، وطن پرستی برای کسیکه تبعیدش کرده ان و به میهنش راهش نمیدهند، آموختن برای کسیکه جز جزوه های اساتید را حق ندارد بخواند، نویسندگی برای کسیکه جز نامه های رسمی نمیتواند بنویسد، طعم دوستی برای کسیکه جز دشمنی نمی چشد، بوی آشنایی برای کسیکه جز گند بیگانگی نمی بوید، شهد عشق برای کسیکه جز زهر نفرت نمی آشامد ،گفتن از خورشید و از طلوع و از سحر به آنکه در غروب تیره ی زمستانی میلرزد ،وصف کودک در برابر مادری که فرزندش از سفر باز نخواهد گشت ، مادری که عقیم است و از داشتن فرزند نومیدش کرده اند ، شرح مهر پدر ، دامان مادر ، نوازش دوست ، گرمی خانه و انس خانواده و نقاشی چشمه ی آب زلال و آب و آبادی به یتیم مادر گم کرده ی بیدوست و بیخانمان و آواره ی صحراهای سوخته ی تشنه ... جز رنج ، جز بیماری، جز شومی و تلخی و سیاهی و پریشانی ... ارمغانی ندارد!

این رنجها و بیماریها ، شومی ها و سیاهی ها به جان نقاش قصه پرداز و سراینده ی آن افسانه ها و افسون ها بیشتر و بیرحمانه تر میریزد. روحی که در یک تابلو نقاشی هست در کدامیک سخت تر و تند تر اثر میگذارد، نقاش تماشاچی؟ کلیف که بازیگر دنیای درون بود " دیوانه " شد  اما تماشاچیانش تنها " متاثر " شد.

عرفان بلندترین اوج پرواز اندیشه ، متعالی ترین احساس روح انسانی و زیباترین  و مقدس ترین و خوب ترین جنبش و جهش دل آدمی است اما برای ملتی که در فقر و دیکتاتوری و بیسوادی و بیماری... می سوزد سخن از بهشت هایی که در آن سوی این جهان و دنیاهایی که در ورای این آسمان و باغ ها و آبادیها و سرچشمه هایی که در صحراها و کوهها ودریاها و دشت های روح پنهان است، جز رنج بیشتر از آنچه بدان گرفتار است چه سودی میتواند داشت؟ هند را نگاه کنید: چه سرنوشت رقت یاری دارد! برای یک روستایی کویر سوخته و فاقه زده ی ایران که  وقتی میخواهد نانش را با خودش بخورد یک کاسه دوغ رقیق میگذارد  و سه چهار تا نان بیات در آن ریز میکند ، دیدن فیلمها و خواندن سرگذشت هایی که در آن از زندگی هنر پیشه ای سخن میرود که برای لطافت پوستش هرروز صبح در وان شیر پاستوریزه حمام میگیرد  مصیبت بار نیست؟

 

 

 

 

 

 

 

 

(1) : خاک سمبل ضعف و پستی و زبونی و نفلگی... ؛

خوک سمبل شهوت چرانی های لش و کثیف جانوری؛

خیک سمبل پول پرستی، شکم چرانی ، غبغبداری و حرص و خست

و چهارمی هم که حالش معلوم است و مصداق هایش فراوان ، این توضیح را برای آن عرض کردم که خواننده عزیز نپندارد که من با پولپرستی و مالدوستی مخالفم  و نفرت دارم اما احساسم نسبت به " زراندوزی" و " پنهان کردن طلا"  -گرچه مخالفم و سخت آزرده می شوم اما احساسم – با پولپرستی فرق دارد زیرا از نظر اقتصادی بین پول و زر....؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 10:9  توسط شیدای علی  |