|
کتاب دکتر شریعتی
|
از تریبون پایین آمد شب عجیبی بود ، هزاران زن و مرد از هیجان برخاسته بودند و کف میزدند ، چنان پرشور و دیوانه وار که در و دیوار میلرزید. فضا گرم شده بود و هوا از شعف موج میزد ، از پله ها پایین آمد . خودش نیز غرق بود، نه می شنید و نه می دید . چهره اش گل انداخته بود و دستهایش میلرزید . وارد صحن آمفی تاتر بزرگ شهر شد. ناگهان سیل جمعیت را دید که سرشار از التهاب به روی او هجوم آوردند . لحظه ای درنگ کرد گویی نخستین بار است مردم را می بیند، سلسله ی خیالات ناگهان گسست . دیگر به یاد نمی آورد که ب هچه می اندیشد . تحمل آن همه مردم برایش طاقت فرسا بود ، برگشت، سیل خروشان جمعیت باز به هیجان آمد ، ولوله ی شگفتی برپا شد، دست، دست،دست.
ایستاده بودند و کف میزدند، چشمهای منتظرشان به صحنه دوخته شده بود، هزاران نگاه گرم و بیقرار به در کوچکی که به درون سن باز میشد میخکوب بود. دقیقه های طولانی گذشت در باز نشد ، او به سن باز نگشت. در اطاقک پشت سن پنهان شده بود.
انگشتانش به سختی سیگار را کنار لبش نگه میداشتند و برمیداشتند و میگذاشتند ، سراسیمه و عصبی ، نمیدانست بدنبال چه میگردد. ناگهان شعله ی کبریتی نوک سیگارش را روشن کرد ، متوجه شد که کسی هست و باید تشکر کند، اما نه او حرف هم میزد، پشت سر هم، و او باید چیزی میگفت اما چه کند، نمیشد، حتی یک کلمه ، یک صوت، مثل اینکه شبحی است که در برابرش پیدا میشود و همین را هم یقین داشت.
اما این لحظات خلوت خالی سبک دیری نپائید ، در باز شد و چندین هیکل خونگرم جوشی مهربان ریختند، مثل اینکه " بر سرش آوار شدند" (یاد آن آوار شدن بخیر) ، نتوانست بفهمد که چه شد، ناگهان خودش را در عمق گردآب ، غرقاب جمعیت احساس کرد! وای!
گویی یک هنر پیشه ی محبوب است در قلب هزاران دختر پسر داغ ! گویی یک رهبر شورشی است در جمع صدها چریک ، یک امام است در میان هزاران تن از پیروان فرقه اش، گویی... اما هیچکدام نبود.
هرکسی چیزی میگفت ، چیزی میپرسد ، احساسی نشان میداد، کاری میکرد، شور و شوق شگفتی بود و او نمیدانست چه باید بکند؟ چه باید بگوید؟ سیگاری بر لب داشت و با لبخند متواضعانه ای چشمش را به این چهره های پر التهاب دوخته بودو کسی را نمیدید . گاه یک بله ، یک نخیر، یک متشکرم ، یک شاید، یک اختیار دارید، یک ، در پاسخ آن همه حرف و جوش و خروش از دهنش کنده میشد، ناگهان جوانی روی صندلی پرید و خودش را ب سرها و شانه های جمعیت انداخت و در حالیکه عقده را نفس را بر او گرفته بود فریادی زد و خطاب با او به حالت تند و عتاب آمیز جمله ای آغاز کرد که ناگهان بگریه افتاد و در قلب جمعیت گم شد، سکوت غم انگیزی! هق هق گریه اش تندتر شد، مرد چند گامی بسوی او رفت، جمعیت کمی کوچه داد، جوان سرش را بر سینه ی مردی نهاده بود، و بدرد میگریست ، او دست بر سرش نهاد، پیشانیش را گرفت و سرش را بلند کرد.
- چرا ناراحت شدید آقا؟ خواهش میکنم...
- شما نمی فهمید ، نمی فهمید...
- حرف بزنید، بگویید ، اشکالی ... خواهش
- نمی فهمید ، شما درد نفهمیدن را احساس نکرده اید ، نمیدانید، مغز ما را مثل گوشت ، مثل ماهی دود زده اند، یخ زده اند، کنسرو کرده اند، نگذاشته اند، نمیگذارند، نمیخواهند ما بفهمیم ... شما
- بله.. باشید ، برویم با هم صحبت میکنیم، خواهش میکنم باشید.
- شما خائنید ، خائنید ، شما از هر ... آخر معذرت....
گریه امانش نداد.
سکوت پر تپشی بر سرها سنگینی میکرد ، حالت شگفتی بود ، مملو از کینه
عشق ، خلوص نفرت، ایمان ... مرد همچنان ساکت جوان را مینگریست اما چهره اش تبدار شده بود ، گروهی دسته جمعی ، هر یک با لحنی و تعبیری داشتند دنباله ی حرفهای ناتمام جوان را برای وی توضیح میدادند، عده ای هم از او دفاع میکردند و حالتش را تفسیر و توجیه میکردند.
یکی از آشنایان دیرینه ی مرد فرصت را غنیمت یافت و خوشحال پیش دوید و خطاب به مرد :
- سرور من ، برادر من !
اینها هم مائیم؟ نمی بینی؟ این قافیه های معصوم در تو هیچ مسئولیتی ایجاد نمیکند؟ و مرد لبهایش را با دندان میگزید و لبخندی سرشار از غم و عجز داشت و چشمهایش را بزمین دوخته بودو ناگهان جوانی که با جمله های گریه اش ساکت شده بود بجان آمد و با قیافه ای اشک آلود پیش دوید و در حالیکه هنوز حرکات و لحن صدایش غیر عادی مینمود با خشونتی صمیمانه گفت:
- از آن سالها کجا بودی؟ چرا حرف نمی زده ای؟ چرا تو را نمی شناخته ایم؟ میخواهی کجا بروی؟ باز صدایش گرفت، اما ادامه داد:
- شما باید بمانید ، بمانید، من بلد نیستم حرف بزنم ، بلد نیستم بگویم که چقدر این نسل کنرو شده بشما احتیاج دارد ... لحظه ای چشم در چشم مرد دوخت و باز با لحنی لرزان گفت:
- تو میتوانی پیغمبر باشی و برای شغلت ، برای حقوقت ، زن و بچّه ات ... چه میدانم؟ معذرت میخواهم... چشمهای مرطوب و کنجکاو همه به مرد دوخته شده بود و به لبهای مرد ک در پاسخ جوان جز دود از آن بیرون نمیآمد .
اما ، آنها چه میدانستند؟ مردم چه میدانند؟
او خودش را به یک قلم فروخته است!
اما ، نه ، او باید برگردد ، کبوتران معصوم چشم براه برگشت اویند، اگر برنگردد آنها بی آب و دانه میمانند ، سراسیمه می شوند ، غمگین می شوند...
کبوترانش جز از دست او آب نمی نوشند ، جز در دامن او دانه دانه نمی چینند...
وانگهی، مرد، در زیر این آسمان جز این کبوتران چه دارد؟
ای کبوتران من، که بر سر برج عاشقی آشیان دارید
فردا، همراه با نخستین پیک خورشید بامدادی بسوی شما پرواز میکنم .
(شاندل ، دفترهای سبز)