|
کتاب دکتر شریعتی
|
"کمند صید بــــــــــــــهرامی بیفکن جام می بـــــــــردار
که من پیموده ام این صحرا نه بهرام است و نه کورش"
حافظ
مولوی از مجاهد دلاور و بیباکی سخن میگوید که عمر را همه در صحنه های خون و شمشیر گذرانده و گوشش همواره با غرش کوس جنگ و پرش جانستان خدنگ خو کرده و تیغ خورده آشامش هر خانواده ای را از دشمن داغدار ساخته است.
ناگهان بر آشفته میشود ، از آن انقلابهای مرموزی که یکباره در جانی سر میکشد و آدمی را ناگهان دگرگون میسازد چنانکه بودا شد و غزالی شد و ابراهیم ادهم شد و فضیل عیاض (سارق معروف که عارف معروفی شد) شد و سنایی شد و ... بسیارند...
سپر و شمشیر را بگوشه ای افکند و زره رااز تن بدر آورد و خلوت گزید و به ریاضت نفس پرداخت و شبها و روزها را در اندیشه ی معشوق و در ذکر او ... نفس را میکشت تا خود دیگر نباشد و همه او شود.
یک روز کوس جنگاوران برخاست و ندای منادی که مجاهدان را به جهاد میخواند.ناگهان دل مرد بیتاب شد و هوای جهاد و لذت شمشیر زدن در راه حق در او نیرو گرفت و از خلوت انزوای خاموشش تا دم درگاه منزلش فرود آرد. ناگهان بر خود لرزید و فریاد کرد:" ای نفس! دانستم این تویی که اینبار مرا به جهاد میخوانی؛ آن سالها که گرم پیکار بودم و بخاطر حق شمشیر میزدم و جان بر کف به نیروگاه میرفتم تو مرا به خلوت و آرامش و نگاهداری خویش و لذت حیات میخواندی و اکنون باز این تویی که مرا به جهاد و مردن در صحنه ی پیکار و در میان مجاهدان میخوانی و میدانم چرا ! اکنون که می بینی که تو را به گوشه ی خلوتی کشانده ام و دور از چشم همه تو را در زیر شکنجه آورده ام و میکشم و کسی حتی مرگ تو را نمی بیند مرا دعوت میکنی تا به جهاد روم، که حال که باید کشته شوی پس در صحنه یپیکار و در جمع یاران و مجاهدان کشته شوی تا مرگ تو را ببیند و خاموش و گمنام جان نسپاری"
راست میگوید برتراند راسل که ریشه ی همه ی غرایز آدمی خودخواهی است. باور میکنم ، نه سخن مارکس درست است که میگوید اقتصاد است و نه سخن فروید که میگوید عشق است،نه،خودخواهی است، خودخواهی!
گویی همین سخن راسل است که در روایت پیغمبر میخوانم که : آخر ما یخرج عن قلوب الصدیقین حب الجاه (آخرین چیزی که از قلب راستان بیرون رود جاه طلبی است)
یکی از استادان من میگفت اگر بکسی بگویی چشمت را برکنم یا خودخواهیت را ،بیدرنگ خواهد گفت هر دو چشمم را! این حرفها آدم را به وحشت می افکند ، این سوال را همواره در جان من طرح میکند که : آیا با این حال، تو یقین داری که از این بیماری مصونی؟ آیا آن آخرین بدی که قلب صدیقان داری را ترک میکند قلب تو را ترک کرده است؟ به چنین مقامی رسیده ای؟ من همواره بر خودم می بالیدم که از چنین ضعفی خیلی فاصله گرفته ام، وضع اجتماعی و روحی و فکری و تربیتی من، چهار عامل نیرومندی بوده ان دکه آن پستی را از درون من بیرون کشیده اند و بیرون انداخته اند، هرگز بیاد ندارم که برای شهرت طلبی و خودخواهیم یک قدم کوچک برداشته باشم! هرگز!
همیشه فرصتهای اینجوری را بسادگی از دست میداده ام و همیشه به گمنامی و گوشه و سکوت و خلوت گرایش داشته ام و از آشنایی های جدید واز خود نمودن و همه جا سر در آوردن و خود را نخود هر آشی کردن بیزار بوده ام؛ ممکن است کسیکه مرا نشناسد باور نکند چون می بیند خیلی ها مرا میشناسند و از من حرف میزنند و خیلی جاها میروم و ظهور دارم ... اما اگر از نزدیک ببینند شاید قضاوتشان فرق کند چه ، خواهند دید که چقدر دویده اند و بعد هم باز از زیرش در رفته ام و بدقولی کرده ام ... بقول یکی از دوستانم هیچکس برای ضایع کردن و خراب کردن و صدمه به شخصیت شما از خودتان جدی تر و کینه توزتر نیست!
تمام دوران زندگیم حکایت از خودخواهی نداشتن من دارد، تا حال هزاران صفحه چیز نوشته ام و جز چند تایی که آنهم دیگران بانی شده اند و همه کارش را کرده اند انتشار نداده ام؛ یک بار از آن کارهای احمقانه ای که کتاب نویس ها برای شهرت خودشان و کتابشان میکنند نکرده ام ، گریز از مردم و عشقبه تنهایی مرا مطمئن کرده بود که بیماری خودخواهی و خودپسندی در من راه ندارد و چقدر از این سلامتی خوشحال بودم و برای خودم ارزش بزرگی قائل بودم ... مقام انسانی بزرگ است، بزرگترین مقامها. اما امروز آن اطمینان و رضایت متزلزل شده است و مرا بوحشت افکنده است و در خود ضعفی را احساس میکنم که تا کنون با آن بیگانه بوده ام و از آن بیزار! هرگز به چنین مرضی خو نداشتم. خیلی سخت است ، نوجوانی و جوانی را در خلوت بی نیازی مطلق ، حتی از خود، گذراندن و همواره خود را بخاطر دیگران فراموش کردن و فدا کرد و حال که به نیمه راه زندگانی رسیده ام و در آتش ها و اندیشه ها و سختی ها و دانش ها پخته شده ام و سالهای چندی را کهنه کرده ام خودخواهی به سراغم آمده است ! چه سرزنش سختی! در این راه سخت و پر خطر که هر گامی در آن ریاضتی است من تا ثلث را آمده ام و درمانده ام، در اینجا منزل گرفته ام و سالیانی است که دیگر از رفتن باز ایستاده ام، در کنار رها نشسته ام و خانه ای بنا کرده ام و سامانی و مزرعه ای و کاری و مسئولیتهایی و ... دیگر یک قدم نمیتوانم برداشت.زانوانم شکسته است و پاهایم فلج ، خسته و مجروح و پریشان و باری بسنگینی است و بزرگ ایت آرام گرته ام و تنها برق حسرت از چشمان بازم که همچنان به این راه که تا افق کشیده است دوخته ام، ساطع است و جاده ی منتظر را در برابرام روشن میدارد، جاده ای که سالها است چشم به را هر قدمم خود را بر خاک افکنده است اما ردپایی بر آن نیست و ... نخواهد بود!
آیا میدانی که چه میگویم؟ آری، شاید بدانی، اما... نخواهی دانست که چگونه میگویم؟ هرگز نخواهی دانست ، هرگز! و ... چه خوب!
چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها است که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است!
و چقدر دعا میکنم که بعضی اصوات را نشنوی، بعضی رنگها را نبینی، بعضی افکار را نفهمی و بعضی حرفها را نشنوی و بعضی حالات را حش نکنی ای انسان! که ظلومی و جهول! و چه خوب! ناگهان ، سایه ای از دور دیدم ، نقطه ای مبهم بر سینه ی کویر، کویری تافته و خشک و بی آب و سبزه ، خلوت و خاموش... همه جا سایه ی وحشت ، همه جا بوی مرگ... رنگ یاءس! سکوت! بر این جاده ی متروک این راه گم کرده کیست؟ از کجا آمده است؟ بکجا میرود؟