تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی - گلبرگ 28
کتاب دکتر شریعتی

 

آمد و آمد و آمد و نزدیکتر آمد و دیدم راه گم کرده ی تنهایی است، چهره اش در زیر آفتاب سوخته و لبهایش از عطش خشک شده و چشمانش آسمان کویر را در خود گرفته و هراس نگاهش را پریشان ساخته است.

آمد و آمد  و آمد و نزدیکتر آمد ...دیدم... اِ  ! نگاهی آشناست، مرا دید و او را دیدم  و گویی برای دومین بار است؛ با من سخن گفت و صدایش را شنیدم و گویی برای دومین بار است ؛ حرف زد و گویی خاطرات مشترکمان را بازگو میکند ؛ از من پرسید و از راه و از سفر ؛ گفتم که این راه به باغ و آبادی ینست؛ به صحراهای پر هول میرود و سرزمینهای درشتناک و نیش خار است و سیلی طوفان و برق نگاه گرگ و عوعو شغال و رهزنان وحشی در هر کمینگاه و تو ساقه ی نازک گل نازی و طاقت سرما و تاریکی و طوفان نداری ، دستهای کوچک قشنگ پژمرده میشود ، ساقهای ظریف شکننده ات میشکند و پاهای لطیف زیبایت را که برای رقص بر پیست نرم و براق یک باله، یا نوازش مخمل یک چمن نو رسته ی بهاری ، یا بستر خواب آور قو ساخته اند کشتزار خار مغیلان و سنگلاخهای خش نبیابان و سنگ ریزه های یخ بسته ی نوک تیزی که آن سرزمین را فرو پوشانده اند پوست میکند و بخون میآورد و مجروحت میکند، تو طاقت این راه صعب و این سفر هولناک دراز را نداری ،برگرد، مرو،مرو، که این راه به شهر و باغ و آبادی نمیرود!

جای پای رهروی پیدا است

کیست این گمکرده ره؟ این راه نا پیدا چه می پوید؟

مگر او زین سفر، زین ره چه یم جوید؟

ازین صحرا مگر راهی بشهر آرزویی هست؟

بشهری بر کناره ی پاک هستی

بشهری کش بباران سحرگاهی

خدایش دست و رو شسته است

بشهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه ی هستی

 

نمی بینی؟ کنار تک درختی خشک

زره مانده غریبی رهنوردی بینوا مرده است

و در چشمان پاکش ، در نگاه گنگ و حیرانش

هزاران غنچه ی امید پژمرده است

و با دستی که در دست اجل بوده است

بر آن تکدرخت خشک

حدیث سرنوشت هر که این ره را رود کنده است

که:

"من پیموده ام این صحرا، نه بهورام است و نه کورش"

کجا؟ ای رهنورد راه گم کرده

بیا برگرد!

این راه را خوب میشناسم و میدانم رو به کجاست و میدانم که چه سفری است و میدانم که سرنوشت هر که این ره را رود چیست و باید بگویم که کسی " غریق این راه" نگردد ، باید بیم دهم و راه را بربندم و جز از ترس و وحشت و بیابان و طوفان و گمراهی سخنی نگویم!

این شعر را درست ده سال پیش گفته ام، همان سالی که دیگر از رفتن باز ماندم و دانستم که دیگر ره بجایی نیست. یادم هست، در آن سال این شعر چه هیاهو به پا کرد! جز آن هیاهوها که بخاطر نخستین سنت شکنی من بپا کردند و اولین بار شعر نو را در این شهر ببازار آوردم و در آن هنگام که سخن از شعر نو کفر بود و هر نیمچه فاضل خود را موظف میدانست که برای انتساب خود به فضلا و اساتید و "قدما" نوپردازی را بکوبد و مسخره کند و اهانت کند و هی فحش "جیغ بنفش" بدهد و حتی کار بجاهای بالا کشید و جعفری استاندارد انجمن ادبی درست کرد و همه ی استادان ادبیات و رجال و حتی پیشکار دارائی و شهردار و حاجی الستی! هم عضو آن بودند  و این همه بخاطر رواج بازار شعر قدما و مبارزه علیه شعر نو و جلوگیری از ظهور نوپردازی در مشهد بود، من در برابر آشنایی در راه انداختن جوانها در این انجمن که پنجاه شصت نفر بیشتر عضو داشت اما هیچکدامشان شاعر نبودند و بخاطر مسائل دیگری دور من جمع شده بودند و من هم به خاطر چیزهای دیگری شعر را بهانه ی تشکیل آن انجمن کرده بودم. بهر حال ناچار راجع به شعر کهنه حرف میزدم و تعریف و نشریح شعر نو و آثار نوپردازان و ... مقایسه و پیدا کردن ارزشهای شعر نو و .... بعد هم خودم دو سه تا شعر به این سبک گفتم و دادم به روزنامه های مشهد و تهران و واویلا! چه جنجالی! از فردا در آفتاب شرق هر روز مقالاتی علیه من به امضای "سالکی" چاپ کردند و هر مقاله ای به سبکی و قلمی و مربوط به حرفهایی !اما همه فحش و بدگویی به من با اسم و رسم. یکی ثابت کرده بود که من سنی  شده ام ومعلوم بود شیخی نوشته از همان   شیخهای آستانه خور! دیگری مرا عنصر خطرناک سیاسی ضد مملکت که همه چیز را بهانه میکند برای مسموم کردن افکار مردم و تبلیغ عقاید چپی اش! و دیگری ثابت کرده بود من بی دینم و مارکسیسم که در لباس دین میخواهد دین را مسخ کند و ایمان خودمان را تباه کند و دیگری هم به نوپردازی و آنهم نوپردازی من تاخته بود و ثابت کرده بود که عمدا" این کارها را میکنم تا تنها افتخار ملت ایران رادر جهان که شعر قدیم اساتید باشد لجن مال و پامال کنم...! این مقاله ها را هرکدام کسی نوشته بود و هیچ شباهتی بهم نداشت اما امضای همه سالکی بود و سالکی اصلا" وجود نداشت و بعد فهمیدم کی ها بودند! همه حاشیه نشینان جعفری استاندار! اما من از رو نرفتم و دنبالش را گرفتم و چون برخلاف شعر نوی ها میزان شعر قدیم و عروض و نقدالشعر و قافیه و آن حرفهای خلیل احمدی را هم بهتر از آنها بلد بودم هو کردن و مبارزه بامن مشکل بود و کم کم کار من بالا گرفت و شعر نو پا گرفت و بازار آنها کساد شد و انجمن آنها که جلسه تشکیل میداد خنک و سرد و بیمعنی میشد ، و از ما شور و نشاط و ایمان و حرارت شگفتی داشت و هرچندی یکبار شعری منتشر میکردم و دنبالش جیغ و داد آن سالکی ها وهمه بنفع من تمام میشد ، آخرش به خواهش و التماس افتادند و حسین امینی شاعر رسمی ، شعری خطاب بمن چاپ زد دز همان آفتاب شرق سال 37.

فلانی... ره نو را تو انتخاب مکن  جگر ز حافظ و شعدی ما کباب مکن

تا آخرش؛

+ نوشته شده در  86/05/29ساعت 20:16  توسط شیدای علی  |