|
کتاب دکتر شریعتی
|
تو بانی سخنی کاخ شعر بنیان کن بیا و نقش سخن را چنین بر آب مکن
تو وارث سخنی از حکیم فردوسی/به نوسرائی میراث وی خراب مکن. الخ
جز این "غریق راه " دیگری "قوی سپید" و دیگری "گناهم چیست؟"
ودیگری "شمع زندان " و... همه باز داشتن خلق از این سفر! همه بیـــــم
دادن از رفتن بر این راه! که میدانستم حدیث سرنوشت هر که این ره را
رود و آن غریق رهنوردی بود که در پای آن تکدرخت خشک بحسرت
جان داده بود و او که بود؟ من بودم!
و حال چرا فراموش کرده ام؟ چرا باز از سفر میگویم و از امید و از رفتن؟
به کجا؟ از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟ چگونه باز سخن
از سفر میگویم و همسفر و راه و سرمنزل؟ ؟ چرا؟ من که میدانم ازین
صحرا راهی به جایی نیست ، چرا نمیگویم؟ این کتمان یک فریب نیست؟
این نه بخاطر آن است تا بگویند ضعیف شده ام؟ نومیدم؟ بدبینم؟ مبارزات
بی ثمر و زندانهای سیاه و شکنجه ها و محرومیت ها و خطر ها مرا
ناتوان ساخته است؟ این نه بخاطر آنست تا خود را در چشم انسان امیداوار
و نیرومند و خوشبین و گرم نشان دهم؟ چرا از رفتن میگویم؟ چرا آهنگ
سفر بگوش او میخوانم؟! چرا؟هم... از آن شعر نو گفتم اما آنچه را در آن
باید میگفتم فراموش کردم ؛ نمیخواستم از آن هیاهوهای بیهوده بگویم ؛ یک
مرتبه بیاد آن حادثه افتادم وخاطرات مرا کشاند؛ خواستم بگویم جز آن
جنجال های ادبی – سیاسی ، آنچه بدان میاندیشیدم و میاندیشم سرزنش ها
بود ،سرزنش دوستان و یاران همفکر و همراه من که: از این سخنها بوی
یاءس میآید ، توداری زهر نومیدی با شعر در جانها میریزی و همگامان
را از رفتن باز میداری، تو باید سرود رفتن بسرایی و آهنگ سفر بنوازی
، و مژده بخش و نیروده وامیدوار سازی ، تو همسفرانت را از رفتن
میهراسانی! آنان را به ایستادن و بازگشتن میخوانی! این به سود دشمن
است ، این روحی است که دشمن دوست دارد در کالبدها بدمد، میلیونها دلار
دشمن خرج میکند تا نسل جوان از رفتن باز ایستد و ایمانش را به این را
از دست بدهد و تو ... آن هم تو که دوستی ، رایگان انجام میدهی وافسوس
که سخن تو بیستر از تبلیغات آنها در دلها کارگر می افتد!
راست هم میگفتند و این کار بسودهمان جعفری و بزرگتر از جعفری تمام
میشد، چه مکتبی سودبخش تر از توقف و نومیدی نسل حوان شرق برای
غارتگران غربی شرق؟ و من با شعرم، سخنم بسود آنان کار میکردم، منی
که زندگیم را در مبارزه با آنان هدر داده بودم!!
اما...چه میتوانستم کرد؟ من خود اینرا نیدانستم اما کاری نمی توانستم کرد!
من این راه را میشناختم و این سفر را میدانستم و به آن تکدرخت خشک
رسیده بودم و آن سرگذشت را و آن غریق راه را دیده بودم! چه میتوانستم
کرد؟ اگر باز هم آهنگ سفر میسرودم و از رفتن میگفتم و صلای عزیمت
در میدادم و از حقیقت میگفتم واز سرنوشت خونین و خاموش سفرها
سخنی را که دشمن دوست میداشت گفته بودم چه میکردم؟ اما ، من
میخواستم کسی را فریب دهم ، بیهوده نسلی را، عزیزانم را، روح پاک و
خوبی را که با عشق و ایمان گرم بود به سفری برانم و براهی بخوانم که
سرمنزلش ان تکدرخت خشک است و همسفرش آن که در پای آن تنها
جان داده است! من سرزنش ها را و اتهام ها را و بدزبانی ها را و حتی
دشنام عزیزان و همگامان و همدلانم را بجان خریدم تا بخاطر نام و آوازه ام
به فریب آلوده نگردد، دروغ نگویم. من نمی خواستم ، نمیتوانستم بخاطر
خودم کسی را فریب دهم! از چه آزمایش سنگین و خطرناکی جان بدر
بردم! ایمانم به خود بسیار شد و دانستم که هرگاه خودم با حقیقت تناقض
یافت و من ناچار شوم که یکی را انتخاب کنم حقیقت را انتخاب میکنم و
خودم را فدا میکنم! چه لذت بزرگ و زلال و زیبایی ! ایمان به خویشتن!
" به خاطر حقیقت و بخاطر دیگران از نام و ننگ و نفرین و آفرین خلق
گذشتن و حیثیت خویش را فدا کردن در مرحله ای است که کسانی که جز تا
بام کوتاه جان دادن بالا نرفته اند انرا نمیتوانند احساس کنند" ، و من به این
مقام رسیده بودم و چه ایمانی ! ایمان از عشق برتر است. اما ،
حال،چرا...؟
حال چرا از آن "غریق راه" سخن نمیگویم؟
در چهره ی او نگریستم و در هر نگاه خاطره ای در عمق چشمانش
میخواندم و هر لحظه خظ آشنایی دیرینی در سیمایش می یافتم و ... بالاخره
نزدیک آمد و نزدیکتر ، ودرست در کنارم، برابرم ایستد و دیدم او... آشنای
دیرین من است ،خویشاوند دیرین من است.
در آن سالها که بر این راه گام مینهادم و کوله بار سفر بردوش و زادسفر
آماده و چوبدست خیزران بر مشت و نیرومند و امیدوارم همچون سوار
افسانه ای میتاختم و میراندم و گرد راهم چشمها را خیره میداشت با چه
شوقی انتظار او را داشتم و نیامد... و نیامد و ... و من در نیمه راه از
رفتن باز ایستادم و در راه مانده ام؛ همسفرانم ، آنان که تلاشها کرده بودند تا
با من همگام شوند و همراه و قصهها از سفر و از سرمنزل بگوششان
میخواندم هیچکدام مرد سفر نبودند، مرد زیستن بودند و ماندن و
خوشبختی! و من چه رنجی بردم تا چند گامی، چند منزلی آنان را با خود
بیاورم و ... افسوس... داستانم دراز است و دشوار .... حکایتش سخت
است ... همانها بودند که مرا خسته کردند واز پایم در آوردند سوار تازنده
ی بادپایی بودم که ناچار با گروهی زن و بچه و بیمار و پیرمرد و تنبل و
افلیج و ... همراه با گله ی گوسفند و بار و اثاث خانه حرکت میکردم و
چنین کوچی برای سواری چالاک که از برق پیش میتازد و باد بگردش
نمیرسد چه سخت است! و حال- در کنار این جاده ی متروک که سالها
است، چشم انتظار هر قدم من ، خود را بر خاک افکنده است – درمانده ام
ویک گام نمیتوانم برداشت و سالها است که دیگر مرد راهی نمی بینم و
شوق سفری در چهره ای نمیخوانم و ردپایی برسینه ی این راه نیست، مرد
راهی پدیدار شد و پیش امد و آمد و نزدیک تر آمد و دیدم او است، او که
در آن سالها که انبوهی همسفر بر من گرد آمده بودند و من مرد راه بودم و
از شوق سفر میسوختم و پاهایم پرهای عقاب بود و اسبم رب النوع
سرعت ، فرفوریوس1 در میان چهره ها او را می جستم و نمی یافتم و
نیافتم و حال ... که آبها از آسیاب افتاده اند ، دارها برچیده ، خونها شسته
اند – جای خشم و خون و عصیان بوته ها- پشکبن های پلیدی رسته
اند ... حال همسفر من میرسد که من از رفتن باز مانده ام . و اسبم پی شده
است و زانوانم ناتوان اند و عقاب پیر و نومید و مجروحی را در قفسی
میمانم که از سایه ی ابر مسافر و از وزش باد های رهگذر میهراسد و بر
شاخسار آن تکدرخت خشک آشیان بسته و در آن نومید خفته و چشمان بی
فروغش سالهاست براهی دوخته شده است که چه انتظارها کشید تا او را به
سرمنزل برساند و نشد!
و حال چه بگویم؟ چه سخت است! چه بگویم!؟ چه سخت است، سخت
است! خدایا مرا راهنمایی کن! مرا بگو چه کنم؟ بگویم! ازین صحرا به
شهر آرزو راهی نیست ، برگرد! برگرد ! یا قصه ی سفر در گوشش
بخوانم و شوق راه را در دلش دامن زنم و از شهر و باغ و آبادی برایش
بگویم؟ خدایا! هرگز در عمرم به چنین حیرتی گرفتارم نکرده ای ؛
آزمایش سختی است ؛ تو هرگز مرا اینچنین ساکت و بیرحمانه نیازمودی،
از امتحانهای پسش که به سادگی گذشتم و لحظه ای در کنار سدها و مانع ها
و تنگناها و پرتگاهها درنگ نکردم و در هیچ باطلاقی نماندم و عمر را
همه راهوار و به هنجار و توانا تاختم و آمدم با این کوه دشوار و بیرحمی
که در برابرم سر بر کشیده و تا سینه ی آسمان رفته است و خیال را یارای
پرواز بدانسوی نیست خیلی فرق دارد . نمیتوانم خوب حرف بزنم .اصلا"
قدرت وصف و شرح و تشبیه و حوصله ی استعاره و کنایه و ظرافت بیام
و ازین حرفها ندارم ؛ حالم خوب نیست،