|
کتاب دکتر شریعتی
|
داشتم میگفتم که نمیتوانم بنویسم، نمیتوانم! خودم را در نوشتن هر حرفی و حرفهایی از هر دست توانای تونا می یابم و حال در نوشتن حرفی از این دست عاجز ، عاجز عاجز! درست مثل بچه ای که تازه الفبا یاد گرفته است و درست مسلط نیست... دلم میخواهد کسی بیاید و دستم را بدستش بگیرد و مرا در نوشتن کمک کند ، تنهایی عاجزم، شاید به شاخه های دیگر پریدن برای امکان نوشتن یافتن بوده است که بتوانم به سیاه کردن این صفحه ها ادامه بدهم دلم دارم میجوشد ، نمیتوانم خودم را بر سر این کاغذها نگه دارم، دلم هی به من هی میزند که برخیز و بگریز ، برو تو خیابونها قدم بزن، خیابانهای خلوت، میدانهای خلوت شهر، آن خلوتهای خاوت عصرها خلوت تر مینماید، تنها احتمال گذر یک نفر از آنها بیشتر نیست، ممکن نیست آدم دو نفر را ببیند که از آنها عبور نمیکند! چه خلوت! چه لذت و هیجانی دارد قدم زدت توی خیابونهای خلوت خلوت که پرنده پر نمیزند ، آدم بی آنکه هی به زحمت دیدن چهره ها و هیکل های متفرقه ی بیهوده دچار شود قدم میزند و فکر میکند و خیال میکند و توی خودش است.
وصیت کردن هم چقدر سخت است ، آدم حتی در آخرین نفسی که برمیآورد نمیخواهد بخودش بقبولاند که دیگر زندگیش تمام شده است، "باید با عمر خویش وداع کند" ، چه سخت است دندان طمع زندگی را کندن و بودن و امید داشتن و احساس کردن و فکر کردن و انتظار کشیدن را کشیدن! آنهم کسی که انتظار مذهبش بوده است و فلسفه اش ، کسی که انسان را حیوانی منتظر میداند ... چنین کسی اگر دیگر منتظر نباشد!!؟ نمیخواهد باور کند که باید زندگی را رها کند ، چشمش را بر روی ماه ببندد، دیگر آسمان آبی را نبیند، دیگر گوشهایش اذان را نشنود، دیگر نگاهش به مسجد و محراب و گلدسته ی طلای مسجد گوهرشاد خانم نیفتد، تمام شد. اما صیت لازم است، حیاتی است، حال می فهمم که چرا در مذهب ما گفته اند همیشه وصیت خود را نوشته با خود داشته باشید، همه خیال میکنند برای اینست که اگر یک مرتبه افتادی و مردی بی وصیت نمرده باشی، این برای این نیست اما "حکمت" اصلیش در این است که هنگام احتضار نوشتن وصیت ، باور کردن این درد که تنها کار وصیت است و هنگام وصیت رسیده است دشوار است، دشوار، در حالت عادی میتوان ساده وصیت نوشت آن هم راحت و مفصل و درست و دقیق و با جمله های پخته و خوش خط! مثل یک مقاله اما در این حال سخت است.
کاش من هم وصیتم را قبلا" ، وقتی حالم خوب بود نوشته بودم و نگه میداشتم و حال که وقتش رسیده است آنرا به وصی خودم میدادم و کارم میگذشت،اما نکردم ، بجای وصیت همیشه از زندگی دنیا و ثروت دنیا و آرزوهای دراز زندگی و خیالاتی رنگین و رنگهای خیالی میگفتم و مینوشتم، چنان می نوشتم و چنان از زندگی دنیا و هواهای دنیا و آرزوهای این جهانی گرم و داغ و پرشور و حال و غرقه ی جذبه و خلسه و کیف حرف میزدم که گویی هیچوقت مرگی درکار نیست، جدایی در راه نیست، همواره من و زندگی با هم خواهیم بود و خواهیم ماند، جاویدان جاویدان ، تا ابد! افسوس که انسان چه عجیب است! چه واقعیتهای روشن و درشت و خشن و سنگینی را که در برابرش پیداست نمیبیند؛ بهرحال سرنوشت رسید و من به سرنوشت رسیدم، دیگر چنان بدان نزدیک شده ام که جای انکاری نیست، نمیتوانم آنرا نادیده بگیرم ، نمیتوانم سرم را به قصه ها و افسانه ها و مزمزه ی آرزوها گرم کنم، فاصله خیلی نزدیک است، دارم دیوار را بر روی پیشانی و سینه ام احساس میکنم، دیگر یک قدم نمیتوان برداشت، می فهمی؟نه، نه ، نمی فهمی ای نسل جوان! که عزم سفر داری و جوش انقلاب و درد ماندن بیقرارت کرده است! من دیگر توان رفتن ندارم، تو میدانی که من هستم از آغاز دز انتظار تو گذشته است ، برای تو بوده است، 15 سال است چشم به راه توام و اکنون آن چهره ی انقلابی دیروز شکسته و پژمرده شده است و زمینگیر و تو که در آن روزهای پرحماسه که من بی تاب سفر بودم و پرچمدار رزم ، کودکی پنج شش ساله بودی، در دوران اختناق و سکوت و رکورد رشد کردی و اکنون در صدها زنجیر اسیرت کرده اند، چه میتوان کرد؟ جز شاهنامه سرودن در زمان شلطان محمود ترک!
این فیلمها ، تلویزیون ها ، مجله ها و ترجمه های اروپایی چه خیانتی است به شرق! آن آثار شوم و نویسندگان مغرض استعماری یا فاسد را نمیگویم، آنها که حالشان معلوم است،زیباترین آثار ،دلکش ترین اشعار ، خیال انگیز ترین رمان ها، مقدس ترین احساسها و متعالی ترین روابط انسانی و پاک ترین پاکیره ترین چهره های زندگی و بلندترین نیازها و اندیشه ها و خواستن ها را میگویم.
انسانها در شرق اثری شوم دارند، دردآور و رنج زا و زهرآگین میشوند. برای خلقی که با اسارت و اختناق و دیکتاتورهای منحط فردی در کشورهای شرق خو کرده اند و اگر هم آنرا نیم پسندند بهرحال تحمل می کنند، سرود آزادی در گوششان خواندن ، گرچه زیباترین سرودها و مقدسترین سوژه ها است، جز اینکه شوم را شومتر و تلخ را تلخ تر کند چه سودی دارد؛ برای کسی که نان آبگوشت میخورد و دوست ماست خیکی، ترجمه ی کتاب "اعجاز خوراکی ها" و "هنر آشامیدن "I"art de boire" و "چگونه میتوان با شاتو بریان پذیرایی کرد؟" و " آشپزی ملتها" و ... تنها اثرش اینست که کاسه ی آبگوشت چرب خوش رنگ پر زردچوبه و پرنخود لوبیا و پر پیازی را که نان شب مانده در آن ترید شده است و چه با مزه میخورند و چقدر هم "سیر" میشدند و "خدا را هم بر این نعمتش که عطا کرده شکر میکردند" به یک قدح "آب و غیره ی استفراغ" و کم کم "اسهال" و کم کم "آب پس آورده ی تنقیه ی موفق و موثر " تبدیل کند و بس!