تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی - گلبرگ 32
کتاب دکتر شریعتی
 

هـــــــی هی هی    ای.........

کجاش هستی؟!  ای نسل بیدار شرق! ای شرق زیبای پر احساس عمیق شاعر عارف حکیم که اکنون کشور عقب مانده ات میخوانند و گرفتار استعمار و در زیر یوغ استبداد و متهم به بیسوادی و مبتلای فقر و محرومیت و گرسنگی و بردگی و ضعف و ... با آن همه تاریخ، آن همه فرهنگ  و فلسفه و اندیشه و هنر و جمال و معرفت ... حال باید اروپا کمکت کند. گندمت دهد ، پنیر و ماست و کنسرو و پوشاک و ... کمکهای فنی و ... تا بتوانی به همین زندگی عادی و پایین تر از عادی و سختو شوم و تلخ ادامه دهی! اگر همین دانه ی بادام گاه بگاهی نباشد در کنج قفست پر میریزی ! آنهمه قیامها ، انقلابها ، خونها ، شهادت ها، زندان ها، قتل عام ها، جنگهای پنهان و پیدا تظاهرات، اعتصابات، اعتصاب روزه، اعتصاب سکوت ، مبارزه ی منفی ، بایکوت،  سابوتاژ... همه همه و همه و فریادها و میتینگ ها و حمله ها و شب نامه ها و سرودها و تصنیف ها و مقاله ها و روزنامه ها و ترجمه ها، همه همه و همه بی ثمر ماند ...  چه میگویم؟ بدتر شد، باز همان کاسه ی تردید آبگوشت و اشکنه مانده است و ... نه ... کمی رنگش تغییر کرده است، اه! کمی بویش هم دارد... چقدر "زن روز" به " قلعه ی محمّد آباد سیاه کوه " بردن بد است و اگزیستانسیالیسم به ایران آوردن و فیلم " شبهای پاریس" را در شبهای مشهد نشان دادن ! چرا میگویم عرفان برای اجتماع شوم است و بیماری و بیچارگی است؟ مگر نه من خود شیفته ی عرفانم؟ عارفم و در این آتش می سوزم  و آنرا از اجدادم در خون و نهادم به ارث گرفته ام و پرورده ام ، آن را با اشکها و ریاضت ها و تازیانه ها و تنهایی ها و غمهای بسیار و تامل های سرشار پرورده ام ؟ چرا ، چرا، اما عرفان ، یعنی آشنایی ، آشنایی با ماوراء، احساس جهانی در آن سوی این جهان ، پرواز به ماورای آسمان این زمین... و این آشنایی ، آشنایی و بیداری، چشم گشودن در قلب خورشید ، در فضای لبریز از عطر و روح و آرزو های خدایی و زیبایی های ملکوتی جاوید ... زندگی بر روی خاک را و در میان مردم خاکزاد و خاک خور و خوک دل و خیک روان را در چشم او چگونه می نماید؟ جز همان قدح نامبرده ی مزبود مشارالیه یا مشارالیها؟

 آنکه روح خدا در کالبدش دمیده است و ذاتش با خدا خویشاوند است چگونه میتواند با این  چهار "خ" انس گیرد؟ روحی خدایی  در میان خاک و خوک و خیک و 4-...؟ (1)

 

ناصر خسرو به راهی میگذشت ... مستراح و قبرستان را کنار هم دید! چه صحنه ی پر معنی و مملو از " واقعیت ها" ، عصاره ی همه ی واقعیت ها ، واقعیت همه ی واقعیت ها...  سرشار از عقل و منطق و درستی و عینیت مطلق! یک ذره خیال و شعر و ایده آلیسم و از این قصه های بی پایه در آن نیست!

فریاد برآورد: هان! این است دنیا و این است دنیا خواری!

کسی که دنیا را اینچنین میگیرد میتواند بدان دل بندد و آنرا ارج نهد و سراسر اندیشه و روح و آرزو و امید و آینده و عشق و ایمانش را از آن پر کند؟

هرگز، اگر چنین نکند چگونه میتواند دنیا را آبادان کند و اجتماع را غنی و زندگی را پر از خوشبختی؟؟

من به این حقیقت که بیداری برای کسی که در بستر خوابش بسته اند، بینایی برای کسی که پیرامونش را همه زشتی ها فراگرفته اند ، بویایی برای آنکه در فضایی پر از عفونت دم میزند، آزادیخواهی برای کسیکه محکوم به زندان ابد است، وطن پرستی برای کسیکه تبعیدش کرده ان و به میهنش راهش نمیدهند، آموختن برای کسیکه جز جزوه های اساتید را حق ندارد بخواند، نویسندگی برای کسیکه جز نامه های رسمی نمیتواند بنویسد، طعم دوستی برای کسیکه جز دشمنی نمی چشد، بوی آشنایی برای کسیکه جز گند بیگانگی نمی بوید، شهد عشق برای کسیکه جز زهر نفرت نمی آشامد ،گفتن از خورشید و از طلوع و از سحر به آنکه در غروب تیره ی زمستانی میلرزد ،وصف کودک در برابر مادری که فرزندش از سفر باز نخواهد گشت ، مادری که عقیم است و از داشتن فرزند نومیدش کرده اند ، شرح مهر پدر ، دامان مادر ، نوازش دوست ، گرمی خانه و انس خانواده و نقاشی چشمه ی آب زلال و آب و آبادی به یتیم مادر گم کرده ی بیدوست و بیخانمان و آواره ی صحراهای سوخته ی تشنه ... جز رنج ، جز بیماری، جز شومی و تلخی و سیاهی و پریشانی ... ارمغانی ندارد!

این رنجها و بیماریها ، شومی ها و سیاهی ها به جان نقاش قصه پرداز و سراینده ی آن افسانه ها و افسون ها بیشتر و بیرحمانه تر میریزد. روحی که در یک تابلو نقاشی هست در کدامیک سخت تر و تند تر اثر میگذارد، نقاش تماشاچی؟ کلیف که بازیگر دنیای درون بود " دیوانه " شد  اما تماشاچیانش تنها " متاثر " شد.

عرفان بلندترین اوج پرواز اندیشه ، متعالی ترین احساس روح انسانی و زیباترین  و مقدس ترین و خوب ترین جنبش و جهش دل آدمی است اما برای ملتی که در فقر و دیکتاتوری و بیسوادی و بیماری... می سوزد سخن از بهشت هایی که در آن سوی این جهان و دنیاهایی که در ورای این آسمان و باغ ها و آبادیها و سرچشمه هایی که در صحراها و کوهها ودریاها و دشت های روح پنهان است، جز رنج بیشتر از آنچه بدان گرفتار است چه سودی میتواند داشت؟ هند را نگاه کنید: چه سرنوشت رقت یاری دارد! برای یک روستایی کویر سوخته و فاقه زده ی ایران که  وقتی میخواهد نانش را با خودش بخورد یک کاسه دوغ رقیق میگذارد  و سه چهار تا نان بیات در آن ریز میکند ، دیدن فیلمها و خواندن سرگذشت هایی که در آن از زندگی هنر پیشه ای سخن میرود که برای لطافت پوستش هرروز صبح در وان شیر پاستوریزه حمام میگیرد  مصیبت بار نیست؟

 

 

 

 

 

 

 

 

(1) : خاک سمبل ضعف و پستی و زبونی و نفلگی... ؛

خوک سمبل شهوت چرانی های لش و کثیف جانوری؛

خیک سمبل پول پرستی، شکم چرانی ، غبغبداری و حرص و خست

و چهارمی هم که حالش معلوم است و مصداق هایش فراوان ، این توضیح را برای آن عرض کردم که خواننده عزیز نپندارد که من با پولپرستی و مالدوستی مخالفم  و نفرت دارم اما احساسم نسبت به " زراندوزی" و " پنهان کردن طلا"  -گرچه مخالفم و سخت آزرده می شوم اما احساسم – با پولپرستی فرق دارد زیرا از نظر اقتصادی بین پول و زر....؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 10:9  توسط شیدای علی  |